...hamin

کاش سیفون جهان را می کشیدم!

بعد از آن کار نشستم رو ی پاهام.می خواستم این دفعه کارم را تمام کنم.انرژی لازم داشتم. انرژی برخاسته از خشم، خشمی که از حرکات "میم" برآمده بود. آن روز که در کنار حوض نشسته بودیم و ناگهان دستی شانه ام را گرفت از پشت. میان آب که دست و پا می زدم صورت " میم " را دیدم که قاه قاه می خندید.خشمی برخاسته از حرفی که " جیم " در مجلس دیشب زد و ناگهان خنده همه بلند شد و من سرخ مجلس بودم.خشمی از درونم، هنگامی که راننده تاکسی 50 تومانی باقی پولم را نداد. چیزی که مرا تا حد مرگ عصبانی کرد و آن گم کردن کتابم بود، کتابی که به " سین " قرض داده بودم و بعد از آن کسی را در خیابان دیدم که از چراغ قرمز رد شد. فریادی نیاز داشتم به مانند همان که سر دخترک زشت کشیدم که نمی دانست کسی تحمل چهر هاش را ندارد.انفجاری که باید دو روز پیش در اتاقی روی می داد که من مجبور بودم به خاطرات بی نمک و پوچ " شین " گوش می دادم همراه لبخندی احمقانه بر لب. فشاری از نگاه های بیست و چند نفر، هنگام حرف زدن.خشمی از افتادن آتش سیگارم بر روی فرش تازه از قالی شویی برگشته، که می توانست مهمانی را خراب کند. وحشتی در تنهایی شب، در خانه ای در وسط بیابان و اشک های چشمانم که التماس می کردند که چند ثانیه بسته شوند.لذتی که دوشنبه ها برایم داشت و فقط داشت و شاید بالاخره راحتی بعد از خوردن شامی چرب و بیرون دادن دود سیگار همراه با باد معده .....آه......آه..........

بلند شدم. سیفونی در کار نبود .....

...h4min

شنبه 19 فروردین 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 22:09 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic