...hamin
خانه
وقتی کتری را پر می کنی و آن را حمل می کنی تا از راهروی تاریک بگذری وخطی نقطه نقطه را پشت سر خود برجا می گذاری، از پشت پرده های زرد رنگی که ستاره های شب را دزدیده، اندامی خموده را می بینی که زیر آسمان خالی ازسیاهی، با چهر های روشن ایستاده و آه می کشد و بخارهای اطراف سرش، شرم او را پنهان می کند و تو می گذری. بگذر. شتر دیدی ندیدی....      

کتری را بگو که ناله می کند و از قراری می گوید که با بخاری زوار در رفته دارد که کسی گفت این بخاری عهد بوق را هنوز نگذرانده و تو به صورتش زل می زنی و در دلت کسی چیزی می گوید، می گوید که نه، شاید می گویند که در دیرباز، کنار رود کفتری می خورد از آب تا سیراب شود. سیراب که شد رفت به آسمان و باز همان کلاغ شد که خبر مرگ دختران زیبارو را آورده و تو باز درمانده در پشت در آهنی سفید رنگ ایستاده ای و منتظر دجله ای دیگر که اکنون فرات شده بر سرت و همراهش کمی خاک ریخته اند بر نعشت. تو اکنون مرده ای. مرده ای! نترس! کرم ها هم غذا می خواهند. آن ها کورند و کرد.    
خورده می شوی و تجزیه می شوی و می روی. به کجا؟ از من نپرس که خود پس از خورده شدن، از خاک بیرون آمدم و نمی دانم به کجا رفتم. جایی که کلاغ را سر می بریدند و پوست می کندند و کباب می کردند و سیخ ها را می بلعیدند، آتش نبود که گل های سرخی بود سنجاق شده بر سینه زنان، خونی بر دامن، گلی بر سر.ما را بردند و آوردند و بر مویی بسته بودیم و نبودیم. زیرمان سرخ و بالایمان سرخ تر و روبرویمان سفید بود و پشت سفیدی چه بود، هیچ کس نمی دانست. بازگشتیم به خانه. خانه ای از گل و کاه که می گفتند : " کاه گل" کاه گل را درون شیشه های عسل کردیم تا بماند برای سال بعد، وقتی که مرده ای از خاک بیرون می زند. مرده از خاک بیرون زد و صاف به سمت کلیسا رفت. کاه گلی ساخت و انداخت به پدر روحانی به جای کتاب مقدس. کتاب مقدس را به زیر پهلو گرفت آن بابای مصنوعی و او جلو بود ما عقب تر. عقب  عقب و نمی دانستیم که غقب غقب می رویم یا که در عقب جلو می رویم و رفتیم تا رسیدیم به آن جا که کمال می نامیدنش. کمال اسمش بود و فامیلیش به ما چه. کاه گلی را که خشک شده بود از جیب هامان خالی کردیم و پر کردیم از گل های سرخ خاردار و چه نعره هایی که نزدند از درد تنهایی و شاید خارهای روی گل های سرخ.
ساکت! هیس! مگر نمی بینی که بچه خواب است و او تنها موجود زنده ای است در میان قبرستان زندگان که اگر او هم بیدار شود دیگر قیامتی است که آخر قیامت ها است و آن زمان است صور اسرافیل می دمند و عزرائیل مزد اضافه کاری هایش را هم نمی گیرد. همه چیز را می بلعند و باز دایی های ناصر، عربده کشان از آسمان به زمین می رسند و از زمین به آسمان ستاره های زرد رنگ می چسبند به سیاهیشان و اگر بخواهی منتظر بمانی، تا قیامت انتظارت طول می کشد. از اتاق خارج شو. فقط مواظب جیر جیر لولای در باش که نکند بیدار شوند زندگان قبرستان بغلی.

h4min...

پنجشنبه 31 فروردین 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 08:51 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات