...hamin

عیدی عید

وقتی پتو رو روی خودش کشید، صدای بچه ها رو می شنید که خیلی آهسته با هم
صحبت می کردند :
-
بابا امسال چقدر عیدی می ده؟
-
پارسال پنج هزار تومنی داد، امسال حتما ده تومنی میده
-
پارسال که خونه مامان بزرگ بودیم، اون به ما عیدی داد.
-
فرقی نداره. فک کن بابا داده.
-
آخ جون! اگه همه ده تومنی بدن، خیلی خوب می شه
-
هیس! یواش! زیاد خوشحال نباش. دیروز از بابا پول می خواستم، واسه
باشگاه، گفت برو از جیبم بردار. فقط چند تا دو تومنی تو جیبش بود. بعد که
ازم پرسید برداشتی، دروغی گفتم آره

- شاید تو بانک داشته باشه. باید  بره از بانک بگیره
-
شاید...نمی دونم
اشک از لای شیارهای منتهی به چشمش سرخورد و اومد کنار گوشش. آرزو می کرد
که همون لحظه کر بشه تا دیگه چیزی نشنوه. ولی حرفاشون تمومی نداشت. همیشه
وقتی می خواست به بقیه بفهمونه که ساکت باشن، از این پهلو به اون پهلو می
شد. بقیه هم حساب کار دستشون می اومد.
-
هیس! بابا خوابه!
-
به من چه! خودت داری بلند بلند حرف می زنی!
روشو  کرد به دیوار. پشت به بچه ها راحت تر بود. بغض توی گلوش سرفه ای شد
و سکوت رو شکست. ولی باز پچ پچ ها ادامه داشت.
اون چند تا دو تومنی هم دیگه تو جیبش نبود. خداخدا می کرد که سال تحویل
نشه یا همه تو اون ساعت خواب باشن که دیگه کسی لای قرآن دنبال عیدی
نگرده.
خوابش نمی برد. تنها امیدش زنش بود که همیشه مقداری پول کنار می ذاشت.
یکدفعه پتو رو کنار زد و بلند شد. بچه ها با چشمای گشاد منتظر فریاد های
باباشون بودند. ولی اون مستقیم به طرف در رفت و خارج شد. نمی خواست نگاه
هاش، رازش رو فاش کنند. وارد حیاط شد. زنش داشت گل ها رو آب می داد. همون
گل های پیچکی که چند روز پیش خودش کاشته بود.
روی پله ها نشست و به زنش خیره شد. چند بار می خواست صداش کنه، ولی جرات نداشت.
کار زن تمام شد. اومد شیر آب رو ببنده که متوجه شوهرش شد.
-
چرا اینجا نشستی؟
-
هیچی خوابم نمی بره
-
بچه ها سروصدا کردن؟
-
نه! چیزی نیست. ظهر خوابیدم، الآن خوابم نمی بره
زن بهش زل زد تا حرف بزنه
-
سال تحویل چه ساعتیه؟
-
فکر کنم ساعت پنج صبح. چطور؟
-
الآن ساعت چنده؟
-
الآن ! باید دوازده باشه! چیه ؟ کسی می خواد بیاد؟
-
نه! کی سر تحویل سال می ره مهمونی؟
-
پس چیه؟ چرا ناراحتی؟
-
چقدر پول پیشته؟
-
هیچی! هر چی بود دادم واسه خرید لباس و کفش بچه ها. مگه قرضی داری که ندادی؟
-
شاید!
مرد بلند شد و به طرف پیچک ها رفت. شاخه هاشونو با نخ وصل کرده بود به
درخت کاج بلند تا دور اون بچرخند و برن بالا. هنوز خیلی مونده بود تا همه
درختو بپوشونند.
برگشت و رفت داخل خانه. بعد چند دقیقه با لباس آماده برگشت
-
کجا می ری؟
-
کاردارم
-
الآن؟ ساعت دوازده نصف شب؟
-
آره!خدافظ!
در رو که بست، صدای نامفهوم زنش رو می شنید. سریع حرکت می کرد. فقط پنج
ساعت وقت داشت. نمی دونست چه جوری پول جور کنه، ولی تو خونه هم نمی تونست
بمونه. پچ پچ بچه ها، سوالای زنش، صدای تیک تیک ساعت، می خواست از همه
این ها فرار کنه...فرار کرد. انگار کسی تعقیبش می کرد. همین طور تو
خیابون های خلوت می دوید. بدون اینکه بدونه کجا می ره.
تابلوی بانک رو از دور دید. به طرف بانک رفت. کارت عابرش رو از جیب بغلش
درآورد و توی دستگاه گذاشت. فقط می خواست شانسش رو امتحان کنه. شاید پولی
توش بوده و اون فراموش کرده. ولی خودش مطمئن بود که خالیه.
دو تا ده تومنی می خواست. باید بیست تومن می گرفت.
"
مبلغ درخواستی بیش از موجودی می باشد"
برای دفعه دوم موجودی گرفت. باز همون پیغام اومد. کارت رو بیرون کشید و
تو جیبش گداشت. کنار بقیه کارت ها که همه خالی بودند. به ساعت موبایلش
نگاهی انداخت: 01:30
زنش ساعتو اشتباه گقته بود. حالا کمتر از چهار ساعت وقت داشت تا عیدی بچه
ها رو بده. نگرانیش دوبرابر شد. هر فکری به ذهنش رسید. بره تو مغازه های
باز، التماس کنه تا دوتا هزار تومنی بهش بدن.  یه چیزی هم گرو بذاره. یا
اینکه بره و یواشکی پول برداره. باید حواس فروشنده رو پرت می کرد. کمی
خطرناک بود. چون تا به حال اینکارو نکرده بود و خیلی می ترسید. اگه زودتر
فهمیده بود می رفت و توی پارکی گدایی می کرد. تو دو ساعت حداقل بیست تومن
در می آورد. خودش دیده بود که مردم به گدای توی پارک نزدیک خونشون،  خیلی
کمک می کردند. چند دفعه از زنش شنیده بود که همسایشون هر روزقبل از اینکه
بره سر کار، یه پنج تومنی می ندازه جلوش. " آقای امیری!"
امیری همون همسایه دست و دل باز بود. اون حتما پول داشت تا بهش قرض بده.
می تونست بهش بگه که عابر بانک ها همه خرابن و الآن هم به پول نیاز داره.
حتما قبول می کرد. راه رو برگشت. مسافت زیادی رو دویده بود. حالا که
خیالش راحت شده بود، آرام  آرام حرکت می کرد. بیست دقیقه طول کشید تا به
در خونه همسایه رسید. لامپ ها همه خاموش بودند. ولی می دونست که آقای
امیری تا نیمه وقت توی زیرزمین کار می کنه. تو کار کامپیوتر بود. نمی
دونست دقیقا چه کار می کنه. تا حالا براش سوال نشده بود. زنگ زیرزمین رو
فشار داد. منتظر شنیدن صدای بالا اومدن امیری از پله ها بود. گوش هاشو
تیز کرد. ولی توی سکوت خیابون و خونه ها هیچ صدایی شنیده نمی شد. وقتی
اومد کنار جوب، تازه یادش اومد که امیری و خونوادش دو روز پیش رفتند
شمال. کلید خونشون رو هم دادن به زنش تا مراقب گلدونای توی پذیرایی شون
باشه. با ناامید از خونه دور شد. رفت طرف پارک تا کمی روی نیمکت بشینه.
خیلی خسته بود. ظهر نخوابیده بود و از صبح هم سر کار بود. چشش به در خونش
بود. در کوچیک قهوه ای با نقطه های زرد. چون رنگ زرد کم بود، هر چی بود
رو پاشید روی قهوه ای. خوشگل شد. دخترش وقتی از مدرسه اومد، کلی ذوق کرده
بود.
هوا داشت سردتر می شد. اونقدر فکرش مشغول بود که کاپیشنش رو فراموش کرده
بود. حالا افسوس خورد که چرا صبر نکرد تا حرف زنش رو درست بشنوه. از رو
نیمکت بلند شد و کمی خودش رو گرم کنه. دستاش تو جیبش بود و خودش رو جمع
کرده بود به داخل. سرش رو بالا آورد که چشمش به چادروسط پارک افتاد.
انگار هنوز آدم هاش بیدار بودند. ناخوداگاه مسیرش رو به طرف چادر تغییر
داد. روبروی چادر که رسید، آروم صدا زد:
-
ببخشین!بیدارین؟
-
آقا فقط امشبو اینجا هستم. من مسافرم. صبح که بشه می رم.
-
آقا! می شه بیاین بیرون؟
-
الآن میام....
سایه ای بزرگ توی چادر حرکت کرد . مردی با موهای بلند از چادر خارج شد.
-
اِ...شمایی آقا خسرو؟ فک کردم مامور شهرداریه! بفرما تو! هوا سرده!
-
ببخشین مزاحم شدم این وقت شب!
-
تعارف نکن! زود بیا تو که هوای گرم نره بیرون!
شنیده بود که گدای توی کوچه شون،  تو چادر زندگی می کنه، دخترش می گفت.
نزدیک اسباب بازی ها، کنار سرسره فیلی. دخترکوچولو واسه پدرش تعریف می
کرد که هر وقت می رفت سرسره بازی، پیرمرد گدا پایین سرسره مواظب اون بود.
پشت  سرپیرمرد، وارد چادر شد. اولین چیزی که دید، یه پیک نیک بود که روش
یه کتری بی دسته زرد رنگ در حال جوشیدن ، درش بالا و پایین می پرید.
پیرمرد کنار پیک نیک نشست و دستاشو به هم مالید.
-
خیلی سرد شده! چرا نمی شینی!
روبروی گدا نشست. روی یه پتوی کهنه که چند جاش سوخته بود.
-
آب هم که جوشید. الآن یه چای دبش درس میکنم. تو این سرما خیلی می چسبه!
قوربون دستت، اون قوریو می دی؟ کنارته.
به سمت راست چرخید. لابه لای وسایل دورریختنی که گوشه چادر جمع شده بود،
قوری دودی رنگ رو بیرون کشید و داد دست پیرمرد.
-
دستت درد نکنه! این قوریو خانمت بهم داد. خیلی خانم مهربونیه. بهم خیلی
کمک می کنه
ازتو قوطی چای خشک یه مشت کوچولو چایی برداشت و ریخت تو قوری..
-
چرا ساکتی؟ یه حرفی بزن! تعطیلات جایی نمی ری؟
-
نه! دایی بچه ها قراره دو روز دیگه بیاین خونمون! مجبوریم تو بمونیم.
همچنان که آب کتریو تو قوری می رخت گفت:
-
خوبه! آدم هر جا با خونوادش باشه، خوش می گذره! حالا می خواد تو خونه
باشه یا جای دیگه
قوریو گذاشت رو کتری و دستاشو بهم مالید.
-
این هم از این! راستی این وقت شب بیرون چه کار می کنی؟ تو این هوای سرد
اومدی پیاده روی؟
-
حالم خوب نبود، گفتم بیام کمی قدم بزنم!
-
چرا؟ چیزی شده؟
-
نه چیزه خاصی نیس! حالم گرفته بود. اومدم هوابخورم. داشت کم کم سردم می
شد که چادر شما رو دیدم...
-
خوب کردی!  امشب هم من تنهام! یعنی همیشه تنهام، ولی امشب شب عیده!
-
چند ساعت دیگه مونده؟
پیرمرد از جیبش ساعت مچی بدون دسته ای رو بیرون آورد و شیشه اش به لباسش مالید.
-
فک کنم دو ساعت دیگه! بهتره زودتر برییش خونوادت. مخصوصا اون دختر
کوچولوت. خیلی بچه خوبیه.
-
واسم تعریف می کنه. دستتون درد نکنه که مراقبشین.
-
نه ! من که بیکارم. بعضی وقتا که حوصلم سر می ره می رم با بچه ها بازی
می کنم. خیلی کیف می ده. من برم لیوانا رو بشورم. زود میام.
رو تا لیوان ازپشت پیک نیک برداشت و چاردست  پا از چادر بیرون رفت.
تنها که شد، نگرانیش بیشتر شد. دو ساعت مونده بود و اون هنوز بیست تومن
نیاز داشت. به خرت و پرتای پیرمرد که همه جای چادر پخش و پلا بودند،
نگاهی انداخت. لباسای کهنه و دست دوم، سماور زنگ زده، کفشای تک لنگه،
شیلنگ پوسیده، ظروف لب پریده با چند تا قابلمه. وسط اونا، کیف قهوه ای
رنگ کهنه ای به دیواره چادر تکیه داده بود. خم شد و اونو برداشت. قفلش
رمزی بود ، ولی کار نمی کرد. درش رو باز کرد. باورش نمی شد. یه دسته بزرگ
ده هزار تومنی ته کیف می درخشید. پولا رو برداشت و بهش نگا کرد. خیلی دلش
می خواست که نگرانیش تموم بشه و با خیال راحت بره خونش. دوتا ده تومنی
بیرون کشید و بقیه رو گذاشت تو کیف. درش رو بست و اونو همون جای قبلیش
گذاشت. " فردا پس فردا بهش پس می دم. می دم زنم بیاره به جای عیدی بهش
بده". پولا رو گذاشت تو جیبش.
هنوز پیرمرد نیومده بود. اسکناس ها رو توی جیب چپ شلوارش گذاشته بود و با
دست اونو فشار می داد. یکدفعه به فکر دو روز دیگه افتاد. فامیلای زنش می
اومدند. محمد آقا و زنو بچه هاش، با مادرپدرش و شاید خواهراش و برادراش.
اوناهم همه ازدواج کرده بودند و معلوم نبود چند تا بچه دارند. بازم حالش
بد شد. ابروهاش رفت تو هم و به کیف قهوه ای خیره شد. که یکدفعه پیرمرد
وارد شد.
-
شرمنده! شیرآب اون سر پارکه! چایی هم دم کشیده! الآن میریزم.
کنارپیک نیک نشست و لیوانا رو گذاشت کنارش. دستاشو بهم مالید و قوری و برداشت.
-
خیلی سرد شده! من که عادت دارم ، یخ زدم.بفرما! این هم چای دبش!
-
خیلی ممنون! مزاحم شدم!
-
این چه حرفیه! از تنهایی دراومدم. بخور تا داغه. تا تحویل سال هم چیزی نمونده.
دو نفر توی سکوت چایی های داغ رو کم کم نوشیدند. بعد از چایی، از پیرمرد
تشکر کرد و از چادر اومد بیرون. هوا خیلی سرو شده بود. از بخارهای دور
سرش می شد این رو فهمید. به طرف در خونه حرکت کرد. جلوی در که رسید، کمی
مکث کردو زنگ رو فشار داد. دخترش در رو باز کرد. اونو بغل کرد و بوسید.
وارد حیاط شد و در رو بست.
دخترش، سفره هفت سین رو چیده بود. شبیه عکسی که از اینترنت گرفته بود.
تخم مرغا رو خودش رنگ زده بود و سبزی رو هم خودش کاشته بود.
همه دور سفره نشستند و منتظر اعلام تحویل سال از تلویزیون بودند. سال که
تحویل شد، دختر سریع قرآن توی سفره رو برداشت و بازش کرد. صفحه ها رو جلو
عقب می برد تا عیدی ها رو پیدا کنه.
پدر تازه یادش افتاد که اسکناس ها هنوز تو جیبش هستند. می خواست بلند شه
که جیغ دختر بلند شد.
-
وای! ده هزار تومنی! دیدی گفتم بابا امسال ده تومنی می ده!
در حالت نیم خیز بود که دختر پرید بغلش و اونو بوسید. پدر نتونست تعادلش
رو حفظ کنه و با دختر افتادند رو زمین.
روز بعد که زن می خواست لبا ها رو بندازه تو ماشین لباسشویی، از جیب
شلوار پسر یه ده هزار تومنی و از جیب مرد، دو تا ده  تومنی درآورد. پول
ها رو گذاشت توی پاکتی که زیر فرش پنهان کرده بود، کنار بقیه ده تومنی
ها.

h4min...

یکشنبه 21 خرداد 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 10:28 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات