...hamin

کد 35

- پسرم توی بیمارستان بستریه، قراره عملش کنن. امشب به کی گفتم جای من وایسه، هیشکی قبول نکرد...

اشک توی چشماش جمع شده بود، ولی نمی ذاشت ازش بیرون بیاد. چشمایی که هر کدومش طرفی رو می دید و دو تا ابروی پر پشت بالای اونا سایه بونی بزرگ درست کرده بودند.

از دور که می اومد معلوم بود که خودشه، آقا ناصر، کد 35. برای من که چشمام ضغیفن، خیلی جالب به نظر می رسید. با قدی بلند و افراشته، پیرهنی خاکستری رنگ و چهارخونه که همیشه از کمی از شلوارش می زد بیرون، موهای آشفته و سیخ شده و بالاخره سبیل چخماقی ش که آدم رو یاد کارتون های قدیمی می انداخت. همه این ها با صدای کشیده شدن دمپایی روی شن های کف کاراژ می شد آقا ناصر.

- آقا ناصر! اگه می خواین می تونین برین به پسرتون سر بزنین. فعلا که خبری نیس. کسی زنگ نمی زنه...

- نه...نمی خواد

وقتی این دو کلمه رو می گفت، سرش رو به عقب حرکت میداد. انگار بغض تو گلوش نمی ذاشت راحت حرف بزنه.

من دعا کردم واسه پسرش

- ایشااله که خوب می شه....سالم می آد بیرون

کاری که چند سالی بود باهاش بیگانه بودم. ولی وقتی می دیدم می تونه اونو آروم کنه دیگه به چیز دیگه ای فکر نمی کردم.

دیگه نمی دونستم چی بگم و بیشتر از اون بلد نبودم توی این جور وقتا باید چی گفت.

یه لحظه می خواستم از پشت میز بلند شم و برم طرفش. بغلش کنم و بهش بگم دوسش دارم. نمی دونم چرا این فکر به ذهنم رسید. ولی خیلی دلم واسش می سوخت. آدمی به سن و سال اون چرا باید توی آژانس کار کنه و آخرش اینجوری خسته شه.

وقتی که زنگ تلفن بلند شد، دلم نمی اومد که آدرس رو بهش بدم. می خواستم بهش بگم " برو استراحت کن تا هر وقت دلت خواست.نگران چیزی هم نباش" ولی خودش اومد جلو و با چشم چپش بهم خیره شد تا آدرس رو بهش بدم.

یکبار براش آدرس رو خوندم. دستش رو به میز گرفت و یواش یواش به طرف در برگشت و  دست دیگشو به در گرفت و رفت بیرون. مطمئن بودم تا به ماشینش برسه از دیوار کمک می گیره...

...h4min

شنبه 10 تیر 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:12 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic