...hamin

توی ماشین بودم، وسط خیابون. دورتادور من رو ماشین های دیگه گرفته بودند. سر و دستاشون از ماشین بیرون بود و فریاد می کشیدند. ولی صداشون رو نمی شنیدم.

تنها نبودم. یه نفر با لباس سفید که رو صورتش تور کشیده بود، کنارم نشسته بود. اون رانندگی می کرد. ماشین ما با بقیه فرق داشت.

به چهارراه  رسیدیم. چراغ قرمز بود. یکدفعه چند تا جوون جلوی ماشین ما ظاهر شدند. می رقصیدند و چشماشون به ما بود. یکی از اون ها منو به زور از ماشین کشید بیرون. ولی چراغ سبز شده بود. همه برگشتند به ماشیناشون و حرکت کردند. ماشین ها رو می دیدم که چهارراه رو رد کردند و از من دور شدند. ماشین ما هم وسطشون بود، البته دیگه ماشین اون بود ؛ همون که لباس سفید داشت با توری روی صورتش. خواستم برم دنبالشون که چراغ دوباره قرمز شد.

چشمم به چراغ بود تا اینکه سبز شد. راه افتادم. ماشین ها عقبم مدام بوق می زدند. مجبور بودم کمی سرعتم رو زیاد کنم و بعد شروع به دویدن کردم. رفتم به سمت میدون بزرگ. به میدون که رسیدم، دور زدم و برگشتم سر جای اولم.

وسط خیابون بودم که یه ماشین جلوتر از من، ایستاد. رفتم طرفش و سوارش شدم. اون ماشین با بقیه فرق داشت. رانندش لباس سفید داشت، بدون توری.

با صدای نازک ازم پرسید : کجا می ری؟

جواب دادم : نمی دونم

و بعد حرکت کرد. من عاشق شده بودم. عاشق راننده. همون که لباس سفید پوشیده بود. نگاهمو به سمتش چرخوندم. کسی پشت فرمون نبود، ولی ماشین حرکت می کرد. انگار فرمون خودبخود می چرخید و پدال ها خودشون کار می کردند. ولی حضورش رو حس می کردم. همین کافی بود.

پدال ترمز بالا اومد و گاز تا ته پایین رفت. ماشین سرعت گرفت. فرمون ثابت موند و بعد ...

خیلی ها می گفتند که من ناپدید شدم. بعضی ها هم دیدند که ماشین ما از روی زمین بلند شد.همه اینها بی اهمیت بود. مهم این بود که ماشین ما با بقیه فرق داشت.

این واقعیت نبود. فیلم هم نبود. رویایی بود که روزی واقعیت پیدا می کنه. من تا اون روز صبر می کنم. تا اینکه چراغ سبز بشه...

....

چراغ سبز شد....

h4min…

یکشنبه 25 تیر 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:36 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات