...hamin

hamin...

" همین " همزاد من است که با سه نقطه همراه است؛ آن وقت که می نشینم در تلاقی دو دیوار بلند و لخت، روبه رویم " هیچی " را می بینم و بر روی کف دستم با انگشت می نویسم : " همین ... " که زود محو می شود و به دنبال خودکاری، کاغذی نیز می یابم.

زندگی ام همین است. یک خودکار و کاغذ و دو دیوار که بتوانم بهشان تکیه کنم. اگر ماشینی هم عبور نکند بوق زنان که نور علی نور است؛ اگر بقالی سر کوچه با نسیه هایم، لبهایش را کج نکند و روزی یک بسته سیگار به من مرحمت کند و اگر باد نوزد و نقشه روی دیوار را نکند، و اگر کولر آبش تمام نشود تا مجبور نشوم شیشه های خالی نوشابه را یکی یکی از شیر دستشویی پر کنم و یکی یکی درون شکمش خالی کنم تا بلکه صدایش کمتر شود و بادش خنک تر و اگر سر ماه نرسد و آن املاک دار سیبیلوی چاق، پشت تلفن برایم رجز نخواند از descipline صاحب خانه و اینکه او ارتشی است و نظم را می پرستد و از بدقولی بیزار است؛ اگر گرسنه ام نشود تا به ناچار هوای سرد درون یخچال را نبلعم، اگر آب قطع نشود تا دو ساعت بلاتکلیف، فقط آفتابه قرمز را نگاه نکنم و دستم بر روی شیلنگ سفید، منتظر جاری شدن قطره ای در لوله ها، اگر فندک گازش تمام نشود و موسیقی لب تاپ عهد بوق به میل من پخش شود، باز زندگی من "همین" است با سه نقطه در انتهایش که انتظار را نشانم می دهد، انتظار برای شب شدن تا صدای ماشین ها بخوابد. انتظار برای صاف شدن لب های بقالی سر کوچه تا دست ببرد به زیر میزش و یک بسته سیگار پرت کند روی میز. انتظار برای آرام گرفتن هوا تا بادی نوزد و فکر نکنی که وسط صحرا خانه گرفته ای. انتظار برای پر شدن شیشه های خالی نوشابه از آبی که املاکی باید پشت تلفن بنوشد تا شاید کمی آرام بگیرد  دست از سرم بردارد. انتظار برای سیری، برای آرامش، انتظار برای دمی تکیه دادن به دو دیوار بلند و لخت تا خودکار در دستم بگیرم و کاغذ را روبه رویم بگیرم و از بالای صفحه شروع کنم :

چند شنبه     چند/چند/چند13     ساعت چنددقیقه : چند

و باز صدای پمپ کولر در می آید که آب می خواهم و همزمان چند ماشین عبور می کنند و بوق زنان، دهانم را به دشنام می آرایند و نام املاکی بر صفحه موبایلم نقش می بندد و راهی جز پرتاب آن به سوی بیرون، به میان شاخه های درختان، برایم باقی نمی ماند. وقتی به درون دستشویی می روم تا آبی برای کولر تهیه کنم، به صدای توخالی لوله ها گوش می سپارم و با اعصابی در هم شکسته، به پاکت سیگار پناه می برم که همان صدا را اینجا هم می شنوم. باز خود به تلاقی دو دیوار می رسانم و با انگشت روی کف دستم می نویسم : " همین " با سه نقطه در انتهایش...

...h4min

سه شنبه 10 مرداد 1391موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:01 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات