...hamin

تصادف

ساعت 12 دقیقه به 3 بود که در اتاق را باز کردم و با صحنه ای عجیب روبه رو شدم. آشغال های تلنبار شده از شام دیشب، بدون اثری از متهم ها. با جود خستگی مجبور به باز کردن جایی برای خواب بودم...

یک ساعت طول کشید تا آن طور که دلم می خواست اتاق را تمیز کنم. وقتی روی زمین دراز کشیدم، ساعت 12 دقیقه به سه بود و ....مگه می شود ساعت هنوز 12 دقیقه به 3 باشد؟ یعنی من هنوز کاری نکرده ام و خسته شده ام؟ اما قبل از این سوال ها در فکر یک باطری جدید برای ساعت بودم...به سرعت به سمت کمد رفتم تا از یکی از دو کشوهای کوچک، یک باطری قلمی پیدا کنم. جستجو نتیجه ای نداشت و به ناچار مجبور شدم تا در زمانی که سگ هم از بیرن رفتن امتناع می کند، من برای خرید باطری قلمی، پای به کوچه و خیابان بگذارم.

اشاره کنم که من به شدت به ساعت حساس هستم و با آویزان بودن یک ساعت خراب یا عقب افتاده روی دیوار، خوابم نمی برد.

به زحمت اشعه های داغ و سوزان آفتاب را کنار زدم و باطری به دست به خانه بازگشتم و بلافاصله به اتاق وارد شدم. ساعت همان وقت قبلی را نشان می داد: 12 دقیقه به 3 و من خوشحال، باطری را از جلدش درآوردم و با دست دیگر ساعت را پایین کشیدم. باطری دل آزار را به طرفی رها کردم و باطری نو را به ساعت تزریق کردم. با وجود تلاشی که عقربه ثانیه شمار به خرج می داد، اما تلاش من هم بی نتیجه ماند و ساعت بازهم 12 دقیقه به 3 بود...

چند باری به پیروی از عادت پدر، باطری را درآورده و مجددا به محل قبلی بازمی گرداندم و به پیروی بیشتر از پدر، این کار را چند باره تکرار کردم  به پیروی از عادات ناشناس، گه گاه فوتی هم به باطری می نواختم. اما 12 به 11 تبدیل نشد.

ناگذیر به زمین پناه بردم تا رفع خستگی ام را ادامه دهم. بدن خود را رها کرده و چشمانم را بستم. نسیمی خنک از پنجره سمت راستی وارد شد و پنجره روبرویی را به بیرون راند. من خودم را به نفهمی زدم و چشمانم را بسته نگه داشتم...دیگر خسته نبودم. ناگهان متوجه دکمه بالایی پیرهنم شدم که کنده شده و مقداری از آن که پاره شده بود. هر چه به ذهنم فشار آوردم، به من نگفت که این حاصل کدام اتفاق در گذشته است...

پس از رهایی فکری از دکمه و پیراهن، احساس کردم چیزی روی صورتم در حال حرکت است؛ چیزی شبیه یک مایع چسبناک. خودم را به جلوی آینه رساندمو صورت خونینم را با ناباوری از نظر گذراندم. جرات لمس دریاچه قرمز رنگ براق روی صورتم را نداشتم. به دنبال دستمال کاغذی، جلو آینه و پشت آن و کمد را جستجو کردم و از زیر مبل هل هم نگذشتم. از همه جا نا امید، به طرف دستشویی رفتم و رد دستم را روی کلید برق گذاشتم و آن را تا شیر روشویی ادامه دادم. با چرخش شیر به طرف راست، تمام سرم به زیر آب رفت و دستهایم که صورتم را می شستند. انگار دست ها و صورتم، خودشان کار خودشان را می کردند؛ گویی به تعداد اعضای بدنم مغز داشتم. ناگهان پاهایم قصد نشستن کردند  بالا تنه را بر زمین زدند. دو دست خونینم مانع صدمه خوردن بقیه بدنم شدند. و بلافاصله تلاش برای بلند کردن آن ها را شروع کردند. اما پاهایم همراهی نمی کردند و چشمانم نتها، شاهد ماجرا بود.

به یکباره دست ها تغییر عقیده دادند و کف دستشویی را بهترین محل برای استراحت من دانستند. کمی از زبان و دهانم، درخواست کمک کردم، ولی کسی در نزدیکی من نبود. اینجا بود که آرزویی در دلم نقش بست: کاش آشعال ها را دور نمی ریختم تا شاید در این لحظه به دادم می رسیدند.

بدنم مثل یک تکه سنگ، سنگین شده و گویی به زمین چسبیده بود . گمان کنم چشمانم آخرین اعضایی بودند که هوس خوابیدن کردند. در این فکر بودم  اگر بلند می شدم، به طرف ساعت می رفتم تا ببینم هنوز ساعت 12 دقیقه به 3 هست یا نه! که متوجه شدم قلب را از لیست اعضا جا انداخته بودم...

...h4min

سه شنبه 10 مرداد 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:04 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات