...hamin

جلسه خصوصی

بعد از بالا امدن از پله های انبوه اداره ، به جلوی نگهبانی رسید . کارتش را که در دستش عرق کرده بود روی دستگاه کشید و به سمت درب خروجی حرکت کرد . باران چند دقیقه ای بود که شروع شده بود و هر لحظه بیشتر می شد .

کیف قهوه ای رنگش را روی سر گرفت و از پله های ورودی پایین آمد . به سرعت حرکت می کرد و برایش مهم نبود که با کفش به درون چاله های پر آب قدم بگذارد . سریع از خیابان عبور کرد .

جلوی در قهوه ای رنگ خانه ، کلید را از جیب چپ مانتوی توسی رنگش بیرون آورد و در را باز کرد . حیاط خیس خیس شده بود و انگار سطل آب بزرگی بر روی درختان ریخته بودند . از میان انبوه شاخه ها گذشت و به پله ها رسید . لبخندی بر لبانش نشست . دستانش دیگر تحمل سنگینی کیف را نداشتند . ...

پنجشنبه 27 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 21:08 | نظرگاه()

استخدام

برای اولین بار بو كه وارد این كافی نت می شدم . فضای قشنگ و دنجی داشت . جمع و جور و نقلی . همیشه دلم می خواست توی یه كافی نت كار كنم . حالا كه مكانش رو هم پیدا كرده بودم خیلی هوسم شده بود برم جای پسر جوونه روی صندلی بزرگ ، پشت میز ریاست بشینم . فردای اون روز كه رفتم همون كافی نت ، آگهی استخدام یك پسر مجرد رو پشت شیشه دیدم . بلافاصله رفتم و .... بعد دو روز من پشت اون میز ریاست نشستم .

كاغذ ناآشنا

همه چیز آروم بود ... چند تا user داشتم . خودم هم مشغول گشتن توی اینترنت بودم . در همین لحظه پیرمردی وارد كافی نت شد و یك كاغذ رو انداخت روی میز و گفت " خسته نباشین "

سه شنبه 25 بهمن 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:24 | نظرگاه()
یاد بگیر، ساده ترین چیز ها را !
برای آنان كه به خواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست.

دوشنبه 17 بهمن 1390موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:04 | نظرگاه()

گربه زیر باران

نویسنده: ارنست همینگوی

برگردان: احمد گلشیری

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخل‌های بلند و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. هوا که خوب بود همیشه یک با سه‌پایه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌ای که نخل‌ها قد کشیده بودند و از رنگ‌های براق هتل‌های رو به باغ ملی و دریا خوش‌شان می‌آمد. .....

سه شنبه 11 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:38 | نظرگاه()

جای دنج تمیز و پر نور

نویسنده: ارنست همینگوی

برگردان: بهناز عباسی

سه شنبه 11 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:35 | نظرگاه()

ارنِست میلر هِمینگوی (Ernest Hemingway)‏ از نویسندگان برجستهٔ آمریکایی و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات است.

از مهم‌ترین رمان‌های او کتاب پیرمرد و دریا است. این کتاب می گوید " یک مرد را می توان نابود کرد ولی نمی توان شکست داد " داستان پیرمردی است که با ماهی بزرگی مبارزه می کند. برخی ار نقادان گفته اند ارزش پیامی و داستان با ارزش تر از اختراع پیل بوده است.

سه شنبه 11 بهمن 1390موضوع مطلب : درام نویسان,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:18 | نظرگاه()

من،برتولت برشت،از جنگل‌های سیاه می‌آیم
مادرم
هنگامی‌كه در تنش خانه داشتم
به شهرهایم آورد.و سرمای جنگل‌ها
تا روز مرگ در من خواهد ماند

یکشنبه 2 بهمن 1390موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:03 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات