...hamin

حرفهایش دیگربااوهمراه نمی شوند!

حرفهایش دیگربااوحرفی ندارند!

وقتی هنوزباور دارد

خوابهای بی خوابش  ردی از سکوت توست!

در این تنهایی محض،

اودل به کابوسهایی داده است

که از تونشانه هایی دارند

0وقت نیامدنت،بهانه یست

تا اورا بترساند

تا اورا رو درروی مرگ قرار دهند!

حرفهایش دیگربااوهمراه نمی شوند!

حرفهایش،زخم تازه ای می زنند!

اوهیچ وقت نبوده،که بخواهد بیایید!!!

دوشنبه 29 اسفند 1390موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 10:05 | نظرگاه()

دودکش و موهای سیخ شده

در سیاهی شب صدای کشیده شدن دمپایی بر روی آسفالت یخ زده ، او را از خواب بیدار می کند . خوابی در میان آجر ها و گونی های سیمان . بوی نم گچ تازه کار شده ، امان از او بریده است و دوستش را می نگرد که انگار نه انگار که در خرابه ای دراز به دراز افتاده ، آن را مانند اتاق کودکی اش در آغوش می گیرد...

ناگهان بلند می شود و فریاد می زند که " ای وای ! ما دودکش را فراموشمان شد" .دوستش وحشت زده به هوا پرتاب می شود . آن ها نگران بودند اگر دودکش نباشد ، پس ارواح سرگردان از کجا به خواب های وحشتناک ساکنین آینده بیایند و بروند و آن وقت ، نان شب رمالان را که بدهد ؟ آن هایی که زندگی شان به خواب های دیگران بسته است و صبح تا شب به دنبال وسایل می گردند تا ربطی میان قاشق مسی زنگ زده با پشتی قرمز عهد قاجار پیداکنند و آن را به باران شب عید وصل کنند .

پنجشنبه 25 اسفند 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:26 | نظرگاه()

انتخاب

-         کدوم بهتره مامان ؟

-         نمی دونم ...اون یکی بلایی دست راست ! خوبه ؟

-         اون ؟ ...چی نوشته ؟ نمی تونم بخونم !

-         منم نمی بینمش ! گفتم تو شاید بتونی بخونیش ! ... تو هم عینکتو جا گذاشتی ؟

-         اونو که خیلی وقته گم کردم ...

-         گمش کردی ؟ خاک بر سرت ! آخه کسی عینکش رو هم گم می کنه ؟ حقته که کور بشی !

-         مامان ! حالا ولش کن ! به بابا چیزی نگیا ! خب؟

-         باشه ! زود باش یکی رو انتخاب کن بریم . داره دیر می شه ها ! باس بریم عیادت دختر خانم زارعی ...مریضه !

-         حالا چش هس؟

-         نمی دونم چه مرگشه ! زود باش ! هوا داره سرد می شه !

-         باشه ! اِ اِ اِ .....

-         کوفت ! انتخاب کن !

یکشنبه 21 اسفند 1390موضوع مطلب : داستانک,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:52 | نظرگاه()

یك روز صبح

قرار بود اون روز صبح زود برم كافی نت ، به جای یكی از همكارا كه مشكلی واسش پیش اومده بود و طبق معمول دیواری كوتاه تر و نزدیك تر از من پیدا نشد . ولی یه لذت بالا كشیدن كركره می ارزید . در كنار بقیه كسبه و مغازه دار ها یه حس خوبی داشت . مثل مردایی كه اومدن سر كار واسه یه لقمه نون حلال...البته من شب ها پایین كشیدن كركره ها رو انجام می دم اما اون موقع تقریبا هیچ كسی توی خیابون پیدا نمی شه .

شنبه 20 اسفند 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 09:10 | نظرگاه()

دستانت واکنش سریع است از آفرینش

مرا ، و نیمکتی در توهم آمدنت!

دستانت ،به قبیله ای شباهت دارد

که مودبانه شکار خود را از پا در می آورند!

دستانت، کسوفی از نوازشهاست!

و

این فرمان توست..

تنها کلمات حق هم صبحتی مرا دارند!

چهارشنبه 17 اسفند 1390موضوع مطلب : شعر,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:12 | نظرگاه()

وایرلس

روزای اول بود كه تازه توی كافی نت استخدام شده بودم . تا حدودی با نرم افزارها آشنا بودم و مشكلی توی سایت ها هم نداشتم . مگر مشكلات خاص كه بلافاصله به مهندس زنگ می زدم ، ولی هیچ وقت خودم رو جلوی مشتری خراب نمی كردم . حتی شده چیزی سره هم می كردم و به عنوان یه آدم مطلع از علم كامپیوتر ، به خورد اون بدبخت ها می دادم . اما در مواجهه با یك كامپیوتر باز حرفه ای ....

دوشنبه 1 اسفند 1390موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:38 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic