...hamin

شب یلدا در یك خوابگاه دانشجویی چگونه می گذرد ؟/یلدا در خواب

‌*‌‌ داخلـی - خـوابگـاه- حـال سـوئیـت: در بـاز مـی‌شـود و محمد رضا با كوله‌باری از كاغذهای لوله شده، وارد و فریاد كمك سر می‌دهد. همه بچه‌ها از سه اتاق خارج شده و به كـمـك مـحـمـد رضـا مـی‌آیـنـد. علی، بهزاد، مسعود، محسن، حجت، محمود، مظفر، عارف، مجید و ...

چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : مطالب روزنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:37 | نظرگاه()

شب هندوانه‌ای

شـبــی از شــب‌هــا، خــانــواده‌ای هفت‌نفره طبق عادت همیشگی، زیر نور مهتاب ایستاده و از هوای سرد و آلوده شهر لذت می‌بردند كه متوجه چیز عجیبی می‌شوند.. ..

چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : مطالب روزنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:33 | نظرگاه()

فقط چند ثانیه اختلاف

چیزی كه شب یلدا را از بقیه شب‌ها جدا كرده، فقط چند ثانیه است كه بیشتر از بقیه دارد. یعنی شـب یلـدا چنـد ثـانیـه از شب‌های قبل و بعدش بیشتر طول می‌كشد. حالا به یمن این تفاوت میمون، ایرانی‌ها بهانه‌ای جور می‌كنند تا دور هم جمع شوند و در كنار انجام صله‌رحم دلـی از عـزا در بیـاورنـد. (همـان‌طـور كه می‌دانیم مردم ایران شبانه‌روز در حال كار و تلاش هستند و تعطیلی‌های آنها نیز در چند سال اخیر به حداقل رسیده و در‌به‌در به دنبال تعطیلی می‌گردند تا كمی با خانواده‌ و فامیل معاشرت كنند)! اما این شب یلدا هم برای خودش آداب و رسومی دارد كه شاید شما از آنها خبر نداشته‌باشید.

چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : مطالب روزنامه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:31 | نظرگاه()
هیس !!
پرسیدم : " چرا ؟ "
گفت : " چون ... دوستش دارم "
چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 13:10 | نظرگاه()


آخرین قرار
این بار سنگ های کف پیاده رو را با هم شمردیم...ولی هر کدوممون برای خودش...

...h4min

سه شنبه 29 آذر 1390موضوع مطلب : داستانک,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 23:51 | نظرگاه()

آزار
موهای زبر و فنری ، دستان ظریفش را آزار می داد...او این آزار را دوست داشت.

...h4min

سه شنبه 29 آذر 1390موضوع مطلب : داستانک,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 23:48 | نظرگاه()
همكلاسی اشتباهی
روزی كه فارع التحصیل شد ، باران می آمد و او با شنلش كه بر دوشش بود و
كلاهی كه در دست داشت زیر باران بر پیاده رو خلوت نزدیك دانشگاه قدم می
زد . ساعت 4 بعدازظهر بود و او به طرف خانه در حال حركت بود .

سه شنبه 29 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:01 | نظرگاه()
درد آخر
از دندوناش فقط چندتا مونده بود...هر شب دریاچه ای از خون توی دفتر راه
می انداخت.اغلب می رفت توی اتاق مدیر.اونجا بزرگتر بود و خون ها به دیوار
نمی رسید...

دوشنبه 28 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:25 | نظرگاه()

خاطره ساحل
پشتش به من بود...پشتمو بهش کردم و با آینه جیبیم بهش نگاه کردم.

...h4min


دوشنبه 28 آذر 1390موضوع مطلب : داستانک,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:23 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | « 4
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic