...hamin

توی ماشین بودم، وسط خیابون. دورتادور من رو ماشین های دیگه گرفته بودند. سر و دستاشون از ماشین بیرون بود و فریاد می کشیدند. ولی صداشون رو نمی شنیدم.

تنها نبودم. یه نفر با لباس سفید که رو صورتش تور کشیده بود، کنارم نشسته بود. اون رانندگی می کرد. ماشین ما با بقیه فرق داشت.

یکشنبه 25 تیر 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:36 | نظرگاه()

کد 35

- پسرم توی بیمارستان بستریه، قراره عملش کنن. امشب به کی گفتم جای من وایسه، هیشکی قبول نکرد...

اشک توی چشماش جمع شده بود، ولی نمی ذاشت ازش بیرون بیاد. چشمایی که هر کدومش طرفی رو می دید و دو تا ابروی پر پشت بالای اونا سایه بونی بزرگ درست کرده بودند.

از دور که می اومد معلوم بود که خودشه، آقا ناصر، کد 35. برای من که چشمام ضغیفن، خیلی جالب به نظر می رسید. با قدی بلند و افراشته، پیرهنی خاکستری رنگ و چهارخونه که همیشه از کمی از شلوارش می زد بیرون، موهای آشفته و سیخ شده و بالاخره سبیل چخماقی ش که آدم رو یاد کارتون های قدیمی می انداخت. همه این ها با صدای کشیده شدن دمپایی روی شن های کف کاراژ می شد آقا ناصر.

شنبه 10 تیر 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:12 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات