...hamin
ما فلک زده ها در ما تحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را نبرده ایم. نه در دوره افتخار بوده ایم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت. در دوره هرج و مرج واقع شده ایم. دلیران می میرند، و حاصل به ترسوها می رسد که زنده اند. این ملت غیور به غرش دویست توپ از صدا و حرکت افتاده اند و دیگر نفس نمی کشند.

نمایشنامه ندبه ( بهرام بیضایی )
سه شنبه 24 مرداد 1391ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 00:46 | نظرگاه()

تصادف

ساعت 12 دقیقه به 3 بود که در اتاق را باز کردم و با صحنه ای عجیب روبه رو شدم. آشغال های تلنبار شده از شام دیشب، بدون اثری از متهم ها. با جود خستگی مجبور به باز کردن جایی برای خواب بودم...

یک ساعت طول کشید تا آن طور که دلم می خواست اتاق را تمیز کنم. وقتی روی زمین دراز کشیدم، ساعت 12 دقیقه به سه بود و ....مگه می شود ساعت هنوز 12 دقیقه به 3 باشد؟ یعنی من هنوز کاری نکرده ام و خسته شده ام؟ اما قبل از این سوال ها در فکر یک باطری جدید برای ساعت بودم...به سرعت به سمت کمد رفتم تا از یکی از دو کشوهای کوچک، یک باطری قلمی پیدا کنم. جستجو نتیجه ای نداشت و به ناچار مجبور شدم تا در زمانی که سگ هم از بیرن رفتن امتناع می کند، من برای خرید باطری قلمی، پای به کوچه و خیابان بگذارم.

اشاره کنم که من به شدت به ساعت حساس هستم و با آویزان بودن یک ساعت خراب یا عقب افتاده روی دیوار، خوابم نمی برد.

سه شنبه 10 مرداد 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:04 | نظرگاه()

hamin...

" همین " همزاد من است که با سه نقطه همراه است؛ آن وقت که می نشینم در تلاقی دو دیوار بلند و لخت، روبه رویم " هیچی " را می بینم و بر روی کف دستم با انگشت می نویسم : " همین ... " که زود محو می شود و به دنبال خودکاری، کاغذی نیز می یابم.

زندگی ام همین است. یک خودکار و کاغذ و دو دیوار که بتوانم بهشان تکیه کنم. اگر ماشینی هم عبور نکند بوق زنان که نور علی نور است؛ اگر بقالی سر کوچه با نسیه هایم، لبهایش را کج نکند و روزی یک بسته سیگار به من مرحمت کند و اگر باد نوزد و نقشه روی دیوار را نکند، و اگر کولر آبش تمام نشود تا مجبور نشوم شیشه های خالی نوشابه را یکی یکی از شیر دستشویی پر کنم و یکی یکی درون شکمش خالی کنم تا بلکه صدایش کمتر شود و بادش خنک تر و اگر سر ماه نرسد و آن املاک دار سیبیلوی چاق، پشت تلفن برایم رجز نخواند از descipline صاحب خانه و اینکه او ارتشی است و نظم را می پرستد و از بدقولی بیزار است؛ اگر گرسنه ام نشود تا به ناچار هوای سرد درون یخچال را نبلعم، اگر آب قطع نشود تا دو ساعت بلاتکلیف، فقط آفتابه قرمز را نگاه نکنم و دستم بر روی شیلنگ سفید، منتظر جاری شدن قطره ای در لوله ها، اگر فندک گازش تمام نشود و موسیقی لب تاپ عهد بوق به میل من پخش شود، باز زندگی من "همین" است با سه نقطه در انتهایش که انتظار را نشانم می دهد، انتظار برای شب شدن تا صدای ماشین ها بخوابد. انتظار برای صاف شدن لب های بقالی سر کوچه تا دست ببرد به زیر میزش و یک بسته سیگار پرت کند روی میز. انتظار برای آرام گرفتن هوا تا بادی نوزد و فکر نکنی که وسط صحرا خانه گرفته ای. انتظار برای پر شدن شیشه های خالی نوشابه از آبی که املاکی باید پشت تلفن بنوشد تا شاید کمی آرام بگیرد  دست از سرم بردارد. انتظار برای سیری، برای آرامش، انتظار برای دمی تکیه دادن به دو دیوار بلند و لخت تا خودکار در دستم بگیرم و کاغذ را روبه رویم بگیرم و از بالای صفحه شروع کنم :

چند شنبه     چند/چند/چند13     ساعت چنددقیقه : چند

و باز صدای پمپ کولر در می آید که آب می خواهم و همزمان چند ماشین عبور می کنند و بوق زنان، دهانم را به دشنام می آرایند و نام املاکی بر صفحه موبایلم نقش می بندد و راهی جز پرتاب آن به سوی بیرون، به میان شاخه های درختان، برایم باقی نمی ماند. وقتی به درون دستشویی می روم تا آبی برای کولر تهیه کنم، به صدای توخالی لوله ها گوش می سپارم و با اعصابی در هم شکسته، به پاکت سیگار پناه می برم که همان صدا را اینجا هم می شنوم. باز خود به تلاقی دو دیوار می رسانم و با انگشت روی کف دستم می نویسم : " همین " با سه نقطه در انتهایش...

...h4min

سه شنبه 10 مرداد 1391موضوع مطلب : روایت,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:01 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic