...hamin

باز صبح شد و مسواک پیر باید طبق معمول، پشت خرس یک گوش را می خاراند. خرس هم عادت داشت در این حالت که دمر می خوابید، حرف بزند و فقط حرف بزند:

-         خرس یک گوش: آخیش! یه کم بالاتر! آها! خودشه!...این صندوقچه خیلی کثیف شده، پر شده از جونورهای ریز. خیلی وقته کسی بهش دست نزده. البته بعضیا از این وضعیت بدشون نمی آد...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله...می دونم

-         خرس یک گوش: هی...می دونی؟ قبل از اینکه اون بچه ننر؛ همون بچه دماغوی همسایه رو می گم؛ گوش منو بکنه جای من بالاترین طبقه توی کمد بود. جیمی منو خیلی دوست داشت. هر وقت از خواب بیدار می شد، منو می مالید به صورتشو کیف می کرد. ولی حالا چی؟ افتادم توی این صندوقچه لعنتی...همش تقصیر مامان جیمی بود...چیکار می کنی مسواک؟ یواش تر! آروم! من یه عروسک پوسیده ام...

-         مسواک پیر: ببخشید...آخه منم یاد گذشته افتادم...وقتی هر روز صبح می رفتم تو دهن جیمی...ببخشید..

-         خرس یک گوش: عیبی نداره! همه ما اینجا یه سرنوشت داریم. غیر از یک نفر...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله! می دونم...

-         خرس یک گوش: آره...ما باید یه فکری بکنیم...اینجوری نمی شه...

شنبه 15 تیر 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:27 | نظرگاه()

ساعت 5 شد و همه می دانستند که صدای باز و بسته شدن درهای فلزی برای بردن او پای چوبه دار است. از داخل سلول اعدامی ها آوردنش بیرون. لباس زندان برایش گشاد بود. پیشنهاد دوخت یک لباس را به او دادند، ولی قبول نکرد...در مسیر راهرو، چند بار خواست ریش های تنکش را بخاراند، ولی فکر کرد شاید دوتا سرباز خواب آلود کنار دستش را به زحمت بندازد...

به حیاط رسیدند. چوبه دار وسط حیاط خودنمایی می کرد. ضربان قلبش ناگهان بالا رفت. از دیشب تا صبح تمام چوبه های داری که در  فیلم ها و عکس ها دیده بود جلوی چشمش رژه می رفتند. همه مثل هم بودند. این هم مثل بقیه. زیر طناب، سکویی با سه تا پله کار گذاشته بودند. کنار سکو 4 نفر ایستاده بودند و اون طرف تر چند تا زن در حال گریه کردن و دو تا مرد دیگر. با اشاره سرباز دست راستی، به طرف سکو حرکت کرد. صدای خش خش دمپایی هر چه به سکو نزدیک تر می شد، سخت تر به گوش می رسید. به جلوی اولین پله رسید.  دمپای را از پایش درآورد...

دمپایی را از پایش درآورد. هر لنگه، وارونه افتاد سمتی. خودش را روی جسد انداخت. صورت یخ زده دختر، آرام و تسلیم نشان می داد. در پرونده اش نوشته بودند:

نام: سپیده...

سن: 19 سال

علت مرگ:  سکته مغزی

از هر پرونده فقط همین ها را می خواند...برای صحبت کردن با جسد کافی بود:

-         سلام...سپیده...می تونم با اسم کوچیک صدات کنم؟...من اینجا همه رو با اسم کوچیک صدا می کنم. مثلا سحر، نسیم، زهرا، ریحانه، الهام....این ها همه دوستای منن...مثل تو که دوست منی...اگه قبول کنی. الان همشون زیر خاک اند. تو هم فردا ظهر می ری پیششون. فقط قبلش می خواستم باهات دردودل کنم...می تونم به صورتت دست بزنم؟ همه دوست هام اجازه می دادند...چی؟...می دونستم... صورتت خیلی زیباست...چشم هات هم قشنگن...هرچند  بسته اند...خوبه که بسته اند. آخه می دونی؟ من با دخترهایی که چشم هاشون بازه نمی تونم صحبت کنم. از نگاه هاشون می ترسم. وقتی تو چشم یه دختر نگاه می کنم، عرق می کنم. گرمم می شه، انگار رو ذغال نشستم و یکی داره هی فوتش می کنه...آخر کار از ترس سوختن، مجبور می شم با یه خداحافظی ماجرا رو تموم کنم...باور می کنی؟ به محض اینکه تنها می شم دیگه احساس گرما نمی کنم. سریع سردم می شه...من سرما رو بشتر دوست دارم...تو چی؟ زمستون رو بیشتر دوست داری یا تابستون رو؟...من عاشق زمستونم. عاشق برف ...عاشق سفیدی...می بینی؟ اینجا هم سرده...همه جا سفیده...من عاشق کارمم...من عاشق هر چی سفید و سردم...

و ملافه را از روی جسد کشید. خودش را برهنه کرد و وحشیانه به جسد هجوم برد.  برانکارد روی چرخ هاش به حرکت درآمد. صدای نفس نفس زدنش در سکوت سردخانه، بلند جلوه می کرد. هر چند لحظه یکبار، حس می کرد صدایی شنیده، دست از کار می کشید و ثابت می ماند. با چشم های گشاد و پیشانی عرق کرده، اطراف را نگاه می کرد و پس از چند ثانیه آرام آرام به کارش برمی گشت، هرچند هنوز به اطرافش نگاه می کرد...

دمپایی را  پوشید و به طرف حمام رفت. در حمام مدام احساس می کرد صدایی می شنود. صدای ناله یا حرف زدن. صدای زن بود. اما وقتی دوش را می بست، صدا هم قطع می شد. بعد از حمام یک ملافه نو از انبار آورد و روی جسد انداخت.

صبح زود خانواده سپیده آمدند. جنازه را  با خود بردند. نگاه او در تمام این مدت به جسد بود.

رفت در اتاقش و دراز کشید. احساس خستگی می کرد. دست هایش را برد پشت سرش و بهم قلاب کرد...دیگر چیزی نفهمید، حتی صدای ضربه خوردن کلید به در شیشه ای سردخانه را. دیگر راننده به فریاد متوسل شد:

-         آهای!پسر!کجایی؟...آهای!

او تنها راننده سردخانه آنجا بود.  با شکم چاق و قد کوتاهش، برای همه آشنا بود. سعی کرد فریادی بلندتر بزند.  اما نتوانست. آخر سر هم به سرفه کردن افتاد.  سیبیل هایش با هر بارسرفه به هوا می رفتند. صورتش سرخ شد. با دیدن یه هیکل لاغر و مردنی از پشت شیشه، نفسش جا اومد:

-         کدوم گوری بودی، مردنی؟ یه ساعت هرچه زنگ می زنم، در می زنم جواب نمی دی! خواب بودی؟

-         آره! بار داری؟

-         آره! یه دختر جوونه...18 سالشه...ای بابا! باید اونجا می بودی...بابا مامانش چنان گریه می کردند که...

بقیه حرفای راننده را نشنید. پرید وسط حرفش:

-         باشه. سریع بیارش تو

-         دارم حرف می زنما! چت شده؟ چرا چشمات قرمزن؟

-         دیشب خوب نخوابیدم

-         مگه چیکار می کردی؟...آخر توام می شه یه جنازه مثل بقیه...یکم به خودت برس بچه!

جنازه را  آوردند داخل سردخانه. راننده پرونده را  داد و رفت.

به محض دور شدن ماشین راننده، سریع رفت سراغ جسد. ملافه را کشید کنار. صورت زیبایی نگاهش را جلب کرد. ولی مثل بقیه جسدها سفید نبود. به صورتش دست کشید. هنوز گرم بود. باید آن را در یخچال می گذاشت تا سرد بشود...مثل یخ بشود...سفید بشود...

ردیف 27، کشوی 13. همیشه جسدهایی را که با آن ها کار داشت می گذاشت داخل کشوی 10 ردیف 20. ولی آن روز خالی نبود. و ضمنا حال جابه جا کردن جسد پیرمرد چاق رو نداشت...

نام: شراره...

سن: 18 سال

علت مرگ: سکته قلبی

پرونده را گذاشت کنار. فکر کرد تا شب با چه خودش رو مشغول کند. البته اگه راننده چاق باری برایش نمی آورد...هنوز صدای ناله در گوشش بود...

شب شد.

بی درنگ با برانکارد رفت سراغ ردیف 27 که کم تر با آن سروکار داشت. چشم بسته هم می توانست آن را پیدا کند. کشوی 13 را باز کرد. جسد را گرفت و گذاشت روی برانکارد. جنازه هنوز گرم بود. "  درجه یخچال رو که دستکاری نکردم. پس چرا این هنوز گرمه؟ "چندین ساعت منتظر چنین لحظه ای بود و نمی توانست درنگ کند... چرخ های برانکارد با سرعت راه افتادند و به دنبال آن یه جفت دمپای سفید، تا وسط سالن سردخانه حرکت کردند. دمپایی ها رفتند سمت پای جنازه. بعد از کمی مکث، در هوا آویزان شدند و سرانجام هرکدام به سمتی پرواز کردند.

-         سلام...شراره... می تونم با اسم کوچیک صدات کنم؟...من اینجا همه رو با اسم کوچیک صدا می کنم. مثلا سحر، نسیم، زهرا، ریحانه، الهام و سپیده...این ها همه دوستای منن...مثل تو که دوست منی...اگه قبول کنی. الان همشون زیر خاک اند. تو هم فردا ظهر می ری پیششون. فقط قبلش می خواستم باهات دردودل کنم...

صدای ناله باز هم آمد. پاک از یادش رفته بود که دو روز است که این صدا را مدام می شنود..گوش هایش را تیز کرد. صدایی نمی آمد. نگاهش را به جنازه برگرداند:

-         ببخشید...همش فکر می کنم صدایی می شنوم...صدای یه ناله...نمی دونم. ولی الان مطمئنم که خیالاته...بدنت هنوز گرمه. می دونی! من از گرما متنفرم... ولی فقط به خاطر تو تحمل می کنم. حتما تو از اون کسایی بودی که عاشق تابستونن...ها؟ ولی من عاشق زمستونم. عاشق سرما...عاشق سفیدی...

ملافه رو از روی جنازه کشید...

بدن لاغرش داشت  روی جنازه حرکت می کرد که صدایی آشنا به گوشش رسید. باز صدای ناله بود. نزدیکتر از هر بار. واضح تر. ناگهان به پشتش نگاهی انداخت. کسی نبود. با حرکت سریع اطرافش  را از نظر گذراند. جز چند تخت و ردیف های  یخچال و در شیشه ای چیز دیگری دیده نمی شد. به کارش ادامه داد. همچنان صدای ناله می امد،اما دیگر توجهی نکرد. صدا هر لحظه نزدیکتر و واضح تر می شد. یک آن فکر کرد که صدا از جسد است و همان آن به فکر خود خندید. تا اینکه تغییر حالتی در صورت جسد، خنده اش را خشک کرد. با همان قیافه به چهره جنازه خیره شده بود و ودر انتظار حرکت دیگری ماند. آرزو می کرد که چیزی نبیند و خنده اش را کامل کند...صدای ناله از جنازه بود. او زنده شده بود...

از این صحنه ها زیاد در سرد خانه اتفاق می افتاد. بارها شده بود شبی، جنازه ای در یخچال شروع به فریاد کشیدن کرده و فردای آن روز به خانه اش بازگشته. اوایل از وقوع این اتفاقات نادر می ترسد. اما دیگر برایش عادی شده بود...

جسد کم کم به هوش آمد. اما هنوز چشمانش بسته بودند. تنها از درد ناله می کرد. شاید هنوز نمی دانست که مرده است و در سردخانه روی تخت برانکارد در حال...

همچنان خیره به جسد، در فکر فرو رفته بود. نمی دانست چه باید بکند. اگر  جنازه چشمانش راباز می کرد، او نابود می شد. پلک های جسد شروع به لرزیدن کرد. صدایش بلندتر شد. سر جسد به طرفین حرکت کرد. چهره اش در هم کشیده شد. گویی درد را تازه درک کرده بود. اگر چشمانش را باز می کرد، دیگر مال او نبود. دیگر زنده بود و زنده ها در آنجا جایی نداشتند. همه آنجا مرده بودند و باید مرده می ماندند. می خواست تا آن دختر نیز مثل همه مرده باشد. مال او باشد...سرد باشد...سفید باشد...

دستانش را به سمت گردن جنازه زنده شده برد. آرام کف دستش را به پوست ظریفش نزدیک کرد. آن را لمس کرد. هنوز گرم بود. گردنش در میان دو دست لاغر او جای می شد. دست ها را به هم نزدیک کرد. نزدیک تر. نزدیک تر. صدای ناله کمتر شد. آرام تر شد. آنقدر ادامه داد تا دیگر صدایی نیامد...

دیگر صدایی نیامد. پیکر لاغری پشت به آفتاب صبح، آویزان بود.

 ...hamin

یکشنبه 2 تیر 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:00 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic