...hamin

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگ های زوزه کش.

بعدا فهمیدم کس دیگری هم پلک هایش باز بود. شاید از ترس، شاید هم از شجاعت. اما آن چه با طلوع نه چندان گرم آفتاب دیدیم، بدنی یخ زده با چشمانی باز بود. روبه روی من نشسته بود، زانو به بغل. به چیزی فکر می کرد...

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود که راه خود را به راحتی از میان شکاف لباس های شماره دار زندان پیدا و به عمق بدنمان نفوذ می کرد. ما پنج نفر بودیم.

کنار درخت کهنسال اتراق کرده بودیم. در آن سفیدی، هیچ درختی متفاوت از بقیه نبود. پس از فراهم آوردن آتش، همه به طواف آن پرداختیم، اما به صورت خوابیده...خستگی چیره شد.

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگهای زوزه کش که صداشان هم دور بود هم نزدیک. چشمان من هر بار که به سیاهی می رفت با صدایی نزدیک، باز می شد وباز با صدایی دور بسته. هر دفعه سخت تر از با قبل. شماره A25 هنوز زانو به بغل به آتش خیره شده بود. اگر نور آتش روی شماره کنار پیرهنش نمی افتاد، هرگز نمی فهمیدم به جز خودم، کدام یک از چهار مرد دیگرست. همه ی کلاه ها به سر، ریش ها بلند و یخ زده، صورت ها سرخ، زیپ ها بالا کشیده تا زیر گردن و قوز کرده...چه در حالت ایستاده و چه نشسته و چه خوابیده. تنها تفاوت ما رقم یکان شماره مان بود.

صدای زوزه نزدیک شد. چشمانم به سختی آتش را تشخیص داد. هنوز مثل مجسمه روبه رویم نشسته بود، می خواستم دهان باز کنم و به او هشدار پیاده روی طولانی فردا را بدهم، اما دهانم باز نمی شد. گلویم خشکیده بود. گویی سال ها بود که صدایی از آن درنیامده است. تاریکی باز همه جا را فراگرفت. به خودم دلداری دادم که بالاخره خودش خسته می شود و می خوابد...اصلا به من چه ربطی داشت...دیگر چیزی به خودم نگفتم...صدا نزدیک شد. شعله آتش کمتر شده بود. نفر پنجم گروه، هنوز اصرار داشت تا نگهبان آتش باشد. نگهبانی بی حرکت. بی بخار...بی بخار!...در دستم ها کردم. بخار عظیمی جلوی چشمم را تار کرد. اما واقعا نگهبان بی بخار بود. چند لحظه به او خیره شدم. می خواستم از نفس کشیدنش مطمئن شوم و بلافاصله بخوابم. گوشم را به سمتش چرخاندم. نفس کشیدن خودم را فراموش کردم...نه! صدایی از طرف او نمی آمد. آرام، چهار دست و پا آتش را دور زدم تا به نزدیکی اور سیدم. نگاهی به سه نفر دیگر انداختم. دودکش همه به راه بود. از جمع ما یک دودکش کم شده بود.

من به سرجایم برگشتم. تا صبح صدها بار صدای زوزه گرگ ها از دور و نزدیک می آمد و ما بیاد برای پیاده روی صولانی فردا آماده می شدیم...تاریکی دنیایم را فراگرفت.

...hamin

پنجشنبه 31 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 00:21 | نظرگاه()

هر شب شیلنگ آبی رنگ 7 متری را که مثل مار گوشه حیاط دور خودش پیچیده، برمی دارم و یک سرش را می گذارم درون باغچه...شیر آب را باز می کنم. باغچه کوچک است، برای همین منتظر می مانم تا آب همه سطح خاک را پر کند. گه گاهی با دست کمکش می کنم تا زودتر مسیرش را پیدا کند. صدای شیپور مورچه های نگهبان را مدت هاست می شنوم؛ از همان اول که شیلنگ را گذاشتم در باغچه:

خطر! خطر! خطر سیل!

همه مورچه ها سریع به خط می شوند و دنبال نگهبان ها به سمت لانه حرکت می کنند. این وسط چندتایی مورچه ماجراجو یا شاید بی شاخک، درون آب می افتند و هرچی فریاد کمک سر می دهند، کسی به داد آن ها نمی رسد. این رسم روزگار است. بالاخره آب همه جا را می گیرد...

در مرتفع ترین نقطه باغچه، مورچه ای دیده می شود که همچون حضرت نوح، با یارانش در انتظار تمام شدن عذاب الهی اند. بعد از فرو نشستن آب، معلوم است چه اتفاقی می افتد. این مورچه ها می شوند نظر کرده آسمانی و وقتی به لانه برمی گردند از حقانیت خودشان دم می زنند:

-        شما یه مشت ترسویید. این عذاب الهی بود. اگه حق با ملکه و شما بود، مثل ما به لونه فرار نمی کردین و شجاعانه می ایستادین تا عذاب الهی ستمگران را با خودش به گور ببره. خداوند ستمکاران زیادی رو نابود کرده و در آینده نوبت شما هم می رسه.

این مورچه که احتمالا سن زیادی هم دارد و تا الآن به جایی نرسیده و همیشه تو سری خور بوده، یکدفعه استعداد خودش رو کشف می کند...میان آن جمعیت نجات یافته آسمانی، او به عنوان رهبر برگزیده می شود و سایر مورچه ها را هم به اطاعت فرامی خواند.

در این میان، ملکه بیچاره، بی خبر از همه جا، مات و مبهوت، با دهان باز و شاخک های وارفته، به این مورچه خیره شده است. حتما در ذهنش این جملات را مرور می کند:

-        چی شد؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ مورچه ها غریزه دارند و صبق غریزشون باید از من اطاعت کنند...آخه یه آبیاری ساده این همه سروصدا داره؟ اون هم به دست یه پسر بیکار و علاف که حتما نویسنده اس!

نمی دونستم غریزه اینقدر هوش را می برد بالا! به هر حال ملکه است و باید از خیلی چیزها خبر داشته باشد!

در این شرایط ملکه همان کاری را می کند که هر پادشاه دیگری می کرد. بله! دستور می دهد تا این مورچه خیالباف را دستگیر کنند. چون خیلی وراجی کرده...طبق روال هر اتفاقی شبیه به این، مورچه های زندان بان تحت تاثیر حرف های مورچه سرکش قرار می گیرند و او را از زندان فراری داده تا خود به صف یاران باوفای او بپیوندند.

انقلاب شروع می شود.

مورچه سرکش وراج خیالباف، تبدیل به رهبر آزاده محرومان در مقابل ملکه ستمگر می شود.

اگر می دانستم کار ساده ای که سال های ساله است که انجام می دهم، در باغچه های کوچک و بزرگ، باعث چنین اتفاقات تاریخی در لانه مورچه ها می شود، می گذاشتم همه درختان و گل ها، سبزی ها و علف های هرز، خشک بشوند تا حداقل بلایی که به سر ما آدم ها آمده، سر مورچه ها نیاید.


...hamin

سه شنبه 29 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:05 | نظرگاه()

در آن زمانی که هیچ خانه ای دودکش نداشت، دودی هم به طرف آسمان نمی رفت. تا اینکه سنگی به سنگی خورد و آتش برافروخته شد و آتش نبود جز همراه با دود. دود با آسمان رفت و جای آتش را نشان داد. جای آتش، جای آدم بود...محل زندگی او...در آن زمان هیچ خانه ای نبود مگر با دودکش.

خانه چوبی کنار دریاچه، دورافتاده از خانه های روستا، خانه نبود. چون دودکش نداشت و تنها هاله سفیدی که از روی پشت بام آن در هوا معلق می شد، دود سیگار پیرمرد خمیده و چروکیده ای بود که هر روز عصر، از راه پله های چوبی پوسیده، آرام آرام بالا می رفت و صدای جیر جیر تکه های چوب، پسر یتیمش را بیدار می کرد. صبحِ پسر از عصر آغاز می شد. هنگامی که برای شستن صورتش به کنار دریاچه می رفت. به پشت بام نگاه نمی کرد، می دانست که پیرمرد از نگاه خیره خوشش نمی آمد. وقت زیادی نداشت تا صورت سفید با چشمان و موهای مشکی خود را در آب دریاچه ببیند. چون به زودی خورشید غروب می کرد و کار او طلوع.

وقتی به کلبه برگشت، صدای جیر جیر پله باز بلند شد. به سمت میز رفته بود. تکه نانی را برداشت و درون کوله آویزان روی میخ کنار در، گذاشت. همرا کوله از کلبه خارج شد. در را بازگذاشت.

پیرمرد پشت سر او به کنار دریاچه آمد. فقط خطوط سیاه دور سرش را در آب می دید. طاقت نیاورد. دستش را در آب فرو برد و تا آب آرام گیرد به داخل کلبه رسید. در را بست.

روی صندلی کنار میز نشست. دست چپش را روی میز گذاشت و دست دیگرش را روی زانو. به لوله های ذغالی رنگ روبه رویش خیره شده بود که کوتاه و بلند کنار هم ساکت ایستاده بودند، خسته از سال های دراز که روی پشت بوم ها، سرما و گرما را تحمل کرده بودند...گویی مراسم سپاسگذاری با شکوهی را ترتیب داده بودند. دودکش کوچک گوشه کلبه، اما به فکر بسر بچه ای بود که در جاده رو به تاریکی، قدم برمی داشت. آرام قدم برمی داشت تا هنگام تاریکی مطلق، به نزدیکی خانه ها برسد. پسر بچه می دانست از کجا شروع کند. از خانه ای که روبه رویش چاله ای عمیق از آب درست شده بود. شب قبل از آن با دودکش های خانه های قبلی در چاله، شنایی مفصل کردند و پیرمرد از اینکه کار شستشوی آن ها دیگر گردن او نبود، خوشحال شد.

پسر بچه به تصویر ماه در آب چاله خیره شد. سنگی را با پایش درون آن پرتاب کرد. ماه تکه تکه شد که پسر بچه روی دیوار خانه اول کوله اش را درون خانه انداخت و سپس خودش را. از حیاط گذشت. هدفش پشت بام بود که با نردبانی فکسنی به زمین وصل شده بود. با دستش پله های اولی را امتحان کرد و اگر قدش می رسید از پله های بالاتر هم نمی گذشت. ولی دیگر به اواسط نردبان رسیده بود. کمی خود را بالا کشید. از اینکه سر دودکش را می دید، خوشحال بود و پله های دیگر را سریعتر طی کرد. دودکش با گچ و سیمان پشت بام را چسبیده بود. باید آن را رها می کرد؛ پایش را می برید. گذشتن از پای دودکش برایش آسان بود. آن را سهم پشت بام می دانست. قیچی آهنبر را از کوله اش بیرون کشید و به جان دودکش افتاد. دودکش معلول را درون کوله گذاشت و به سمت نردبان رفت...

تکه های ماه درون چاه دوباره به هم چسبیده بودند. به سمت خانه بعدی رفت.

پیرمرد دودکش ها را یکی یکی از کلبه خارج کرد. کنار هم ایستاداند. درون هر کدام ذغالی نیمه سوخته انداخت. دودکش ها به یاد خاطراتشان افتادند؛ خاطراتی نه چندان دور. فقط سه دودکش دیگر مانده بود تا روستا دیگر خانه ای نداشته باشد.

پسربچه با دو دودکش در کوله، به سمت خانه آخری رفت. می دانست که آن شب کارش تمام می شود و می تواند فردا صبح آن، از خواب بیدار شود و تا شب به تماشای خورشید بنشیند.

وقتی از نردبان بالا می رفت، آرزو کرد کاش گردنش کمی بلندتر بود تا سر دودکش را زودتر ببیند...پای راستش روی پله آخر و پای چپش روی پله پایینتر ناگهان ایستاد. پاها می دانستند که دیگر اعضا نیز در آن لحظه، بی حرکت مانده اند. دست ها نردبان را گرفته، سر ثابت و چشمان خیره به جلو خشک شده بودند و تنها قلب پسر بچه بود که تند تند می زد...

اگر دودکش های روی پشت بام آخری را می شمرد، به تعداد همه خانه های روستا بود. ماه کم کم رنگ و رو رفته می شد. پاهای پسربچه به حرکت درآمدند و در میان دودکش قدم زدند تا رو به دریاچه قرار گرفتند. خطوط دود ضعیفی، تاریکی شب را می شکافت و مستقیم به سمت بالا حرکت می کرد. می دانست که سه خط سفید دیگر کم بود. کافی بود تا یکی از دودکش های آن بازار شام را انتخاب کند و به آرزویش برسد.

پسربچه به آرزویش رسید. نه درکلبه، او روی پشت بام خانه آخری ماند...برای همیشه رو به آفتاب.

فردای آن شب، صاحب خانه آخری، وقتی برای کار از کنار چاله بر از آب می گذشت، لحظه ای ایستاد. مطمئن بود که به دودکش های سفید روی پشت بام خانه اش یکی دیگر اضافه شده است. بنابراین راهش را ادامه داد.

...hamin

شنبه 26 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:22 | نظرگاه()

بعد از شام، تمام سوراخ سنبه های خونه رو گشتم تا سیصد تومن پول خرد پیدا کنم؛ کنار تلویزیون، توی کشو، توی کابینت ها،...بعضی شبا که می خوابم یه چیزی زیر کمرم می کوبه به بدنم، دستم رو که با زحمت می برم زیر چند تا سکه پیدا می کنم و توی تاریکی می ندازم کنار دیوار؛ روی زمین و گوشه های دیوار رو هم گشتم. بعد از یه ساعت جستجو فقط دویست و پنجاه تومن پیدا کردم که همش سکه های ده تومنی بود. حالا باید می رفتم بیرون. برای منی که ساعت ده شب که هیچی، کل روز رو بیرون کاری نداشتم و دوستی هم نداشتم که سراغ منو بگیره چه برسه من برم سراغش، کار سختی بود. علاوه بر اون پنج جفت چشم خیره منتظر حرکتی بودند تا بپرسند:

-         کجا می ری؟

همه عذاب می کشیدند. البته فقط مواقعی که تو دام این سوال می افتادند. در غیر این صورت پرسیدن سوال حال عجیبی داشت که هیچ کس حاضر نبود اونو از دست بده...حتی خودم.

پی رفت و آمدهای مکرر من به اتاق و بازگشت دوباره، شم پلیسی همه شروع به کار کرد. اول از نگاه های مرموز مادرم شروع شد. بعد از اون نوبت خواهر کوچکم بود تا نگاه نکرده بپرسه:

-         چرا اینقد راه می ری؟

با مطرح شدن این سوال، بلافاصله پدرم با نگاه بالای عینک و برادرم به شکلی تحقیرآمیز، منو تحت نظر گرفتند. بدون هیچ اتلاف وقت و فکری، جواب دادم(توی ای شرایط هرچه سکوت کنی شک بیشتری متوجه تو می شه):

-         دلم درد می کنه...درد که نه...یه جوریه...آخ!

با عقبه ای که از من توی ذهن داشتند، پس از چند لحظه، فضا از یک بازداشتگاه خوفناک دوباره تبدیل به یک خانواده مهربان شد. در مواجهه با مشکل پیش آمده من، همه کارهای خودشون رو رها کردند تا به کمک من برسند. پیشنهاد های مختلفی مطرح شد. از قبیل رفتن به توالت، که اون رو سریع رد کردم؛ خوردن چایی نبات، که خشک و خالی نمی چسبید!؛ خوردن عرق نعنا، که می دونستم بعد از اون مشکلات زیادتری شروع می شه؛ قدم زدن، که....

قدم زدن! نمی دونم این پیشنهاد عالی رو کی مطرح کرد. از چهار نفرشون بعید بود ولی حتما یکیشون بلند فکر کرده بود. پشت سر این پیشنهاد، تایید من تبدیل به فریاد شد. نفهمیدم لباسم رو کی و چه جوری عوض کردم. فقط یادم می آد که وقتی پول های خرد را ریختم توی جیب شلوارم، احساس ضعف شدیدی کردم. چون خیلی سنگین بود.

باید از وسط جمعیت نگران نشسته توی حال رد می شدم. نکته اینجا بود که سروصدای به هم خوردن سکه های توی جیبم، اسباب زحمت من می شد، البته چشم امیدم به تلویزیون بود. چرا که هیچ وقت روی منو زمین ننداخته بود. صبر کردم تا طبق روال همیشگی، صدای تلویزیون به حد اعلای خودش برسه. می دونستم خیلی زود سروکله  پیام های بازرگانی پیدا می شه.

در میون بلبشوی صداها، با جرات و اعتماد به نفس کاذب، وارد حال شدم. چشمام به دستگیره در بود تا هرچه سریعتر دستم رو بهش برسونم تا باد خنک اون طرف در، عرق های روی صورتم رو خشک کنه و بعدش...

نمی دونم چی شد؟ چه اتفاقی افتاد که برای اولین بار، تلویزیون عزیز از عادتش دست برداشت....به مدت چند ثانیه سکوت کرد.  در آن سکوت مرگبار پنج جفت گوش صدایی جز صدای روی هم لغزیدن سکه ها نشنیدند؛ صدا از طرف جیب من می آمد.

سوال ها شروع شد. من تنها به این فکر می کردم که درون کوچه تنگ و تاریک راه می رم که منتهی می شه به خیابون. بعد از چند میله ورود ممنوع برای موتورها و ماشین ها توی پیاده رو وبعد از گذشتن از نونوایی بسته و شیرینی فروشی باز، قبل از رسیدن به مسجد که همیشه خدا جلوی درش پر از لامپ های نه کم مصرف که پرمصرف و پرمایه ست، به سوپری می رسم. یه مشتری جلوی منه. به قفسه پشت مغازه دار نگاه می کنم تا مطمئن شم اونی که می خوام رو داره یا نه...داره..منو مغازه دار تنها می شیم. پول های خرد رو می ریزم روی ترازوی کامپیوتری. یه نگاهی به سکه ها می ندازه:

-         چی می خوای؟

-         یه نخ عقابی!

-         چی؟

-         یه نخ عقابی!(با صدای بلندتر)

-          چی؟

یه سیگار فرضی لای انگشتم می گیرم و نزدیک دهنم می برم. باز می گم: عقابی!

وقتی فندک روشن رو می آره جلو، می گه:

-         پنجاه تومن طلب من!

 ...hamin

پنجشنبه 24 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 22:14 | نظرگاه()

هر روز صبح که خورشید بزرگ، از بالای سر شهر، از پشت کوه ها بیرون می زد، به دیگر خورشیدها فرمان می داد تا کارشان را شروع کنند. وظیفه هر خورشیدی در سرزمین خورشیدها، پخش کردن نور بود. هر خورشیدی در نورانی شدن این سرزمین سهمی داشت که سهم خدای بزرگ خورشیدها، خورشید بزرگ، بیشتر از همه بود. بعد از او، نماینده خدای بزرگ روی سرزمین قرار داشت که به خدای زمینی خورشیدها معروف بود. رئیس پلیس و شهردار و بقیه هم در مراتب بعدی قرار داشتند. همه این خورشیدهای پرنور در مرکز سرزمین زندگی می کردند و سایر خورشیدهای کم نور و بی نور، در اطراف شهر؛ چرا که طاقت تحمل نور و گرمای مرکز شهر را نداشتند و نزدیک شدن به آن ها خودکشی محسوب می شد.

هر هفتصد سال یک بار، خدای زمینی خورشیدها، نوزادی پرنور را از حومه شهر با خود به معبد می برد تا او را برای خدایی تربیت کند. از این رو پلیس های خورشیدی، هنگام شماره کردن نوزادها، به محض مواجه شدن با موردی غیر عادی، آن را به مرکز شهر و نزد خدای زمینی می فرستادند. اما اهالی این سرزمین، حتی خورشیدهای سالخورده که سن آن ها به هفت هزار سال هم می رسید، فقط یک خدا را به خاطر داشتند.

پلیس ها وظیفه دیگری هم داشتند؛ خورشیدهای خلافکار را دستگیر کرده و به معبد می بردند. جایی که خدای زمینی آن ها را برای راضی نگه داشتن خدای بزرگ قربانی می کرد. خورشیدهای خلافکار کسانی بودند که روزها در خانه می ماندند و از پخش کردن نور خودشان سرباز می زدند.

خورشید شماره 1402+ سال ها تحت تعقیب پلیس خورشیدی بود. او در دخمه ای خراب در اطراف شهر پنهان شده بود. شب ها خود را با پارچه ای مشکی می پوشاند تا در تاریکی، وقتی خدای بزرگ در خواب است، ماه های نگهبانِ شب متوجه نور او نشوند. پس از سال ها مخفی شدن، نور و حرارت خورشید 1402+ به حد غیر مجاز رسیده بود. بر اساس قانون سرزمین خورشیدها، خورشیدهایی که دور از مرکز شهر زندگی می کنند، حرارتشان نباید از یک چهارم کمترین حرارت اهالی مرکز شهر، بیشتر شود. کم کم حس می کرد که پارچه مشکی دیگر طاقت حرارت او را ندارد و دخمه نیز در حال آب شدن است. چون تا به حال حرارتی این چنین را در خود ندیده بود.

خورشید 1402+ را همه می شناختند. به عبارت دیگر همه از او شنیده بودند. شایعه شده بود او خدای زمینی جدید است و برای آمادگی برای خدا شدن، به تنهایی و عزلت پناه برده است.

1402+ برای رسیدن به نور و حرارت بیشتر، نیاز به نوزادان داشت که نورشان خالص بود. دو گماشته بی نور او،1349- و 1364- مامور دزدیدن نوزادان بی شماره بودند. شبانه دور از چشمان ماه های نگهبان، آن ها را برای 1402+ می بردند که سهم شان از آن ها، دو نوزاد کم نور بود. خورشید 1402+ نوزادان را می بلعید و هر شب غول پیکرتر از شب قبل می شد.

در روزی از روزها، که مثل هر روز عادی به نظر می رسید، در اطراف شهر نور عظیمی مشاهده شد. تمام پلیس ها به دستور خدای زمینیِ وحشت زده به آن قمست اعزام شدند. خورشید 1402+ پس از سه سال، خود را آشکار کرد. هیچ کس یارای نزدیک شدن به او را نداشت و از هر محلی که می گذشت، پشت سرش مسیری سوخته را به جای می گذاشت. پلیس ها می توانستند تا حدی به او نزدیک شوند...نزدیک شدند...ولی نمی دانستند که خورشید غول آسای آن ها را به راحتی می بلعد.

وقتی به مرکز شهر رسید، بسیار بزرگتر از ابتدای مسیرش شده بود. تنها کسی که امید می رفت با او مبارزه کند، خدای زمینی بود. اما فبل از او، رئیس پلیس شهر و شهردار به مقابله با او رفتند. از حرارت1402+، پلاک های شماره 2 و 3 آن ها آب شد. وحشت زده از او دور شدند. دیگر وقت ورود خدای زمینی بود. از معبد خارج شد. او هر روز صبح به معبد می رفت و خلافکاران روز قبل را برای خدای بزرگ قربانی می کرد. آن روز هم بزرگتر از روز قبل شده بود.

وقتی از پشت دیوارهای بلند معبد بیرون آمد، از دیدن خورشید 1402+ تعجب نکرد. چرا که تصویر جوانی خود را در او می دید. سال های سال بود که انتظار چنین لحظه ای را می کشید؛ همانند خورشید 1402+.

رئیس پلیس به زودی فهمید که مبارزه آن دو بی نتیجه است و وقت آن رسیده تا خود را فدا کند، فدای آرمان های شهر، فدای آرمان های خدای زمینی...به طرف او رفت.

وقتی توسط خدای زمینی بلعیده می شد، نیشخند وحشتناک او را ندید.

طولی نمی کشید که خورشید 1402+ نیز بلعیده می شد. شهردار از این موضوع اطمینان کامل داشت... 

...hamin

دوشنبه 7 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:38 | نظرگاه()

-         چه هوای خوبی!

مرد قبل از این جمله، گفته بود:

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

این را به زن روی تخت گفته بود. زنی زیبا که خیره به سقف دراز کشیده بود. قبل از آنکه به طرف پنجره برود، عینکش را از روی صورت برداشته و به کناری پرتاب کرده بود.

وقتی هنوز همه جا برایش تار نشده بود، چیزی در کشوی کمد کنار تخت گذاشته و در آن را بسته بود. کلید را داخل دهانش انداخته و روی آن یک لیوان آب نوشیده بود. آب مانده بود. برای همین چهره اش در هم کشیده شده بود در آینه روی کمد کنار تخت.

در کشو هنوز باز بود و او روی تخت. هر دو به سقف خیره شده بودند. ناگهان حس بدی به او دست داده بود. حسی شبیه حسی که در زیر باران به او دست می داد؛ پشت لباسش خیس شده بود...بلند شده بود.

هنوز حس بدی به او دست نداده بود که دستش در کشوی کمد کنار تخت دنبال چیزی گشته بود. آن را برای آرام کردن خود می خواسته و شاید آن زن زیبا...دست از کشو بیرون آمده بود و بعد از چند ثانیه، صدای شلیک؛ صدایی که همسایه کناری، آن را نشنیده بود. بعدها گفته بود که او در حمام آواز می خوانده و او عادت دارد که در حمام آواز بخواند. اما نه زن، قبل از بلند شدن صدا و نه مرد، پس از گفتن " چه هوای خوبی"، صدای آوازی نشنیده بودند.

زن زیبا هنوز ایستاده بود. از کنار پنجره آمده بود کنار تخت و در آینه روی کمد، به خودش نگاه کرده بود و مرد که دراز به دراز افتاده و خیره به سقف بود، با دستانش اشاره کرده بود به زن زیبا:

زن زیبا لبخند زده بود.

مرد تنها بود که صدای در آمده بود. مطمئن بود که پشت در زن زیبایی ایستاده. زن که وارد شده بود، ابتدا روی کمد کنار تخت را نگاه کرده و پس از دیدن اسکناس های تا نخورده، خیالش راحت شده بود.

هنوز صدای در درنیامده بود که مرد عکسی را از کشوی کمد کنار تخت در آورده بود و به آن نگاه کرده بود:

-         امروز قراره بیاد اینجا. همون که دو سال پیش، تو ، توی یه اتاق دیگه منتظرش بودی، توی همون روز، توی همون اتاق، اولین کسی که جسد تو رو بغل کرد من بودم. شاید اگه تا حالا زنده می موندی، مثه من جلوی موهات ریخته بود...می بینی؟ منم دارم کچل می شم...

و بعد صدای تق تق در آمده بود

...

مرد کلید را در دهان می اندازد و لیوانی آب می خورد.

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

عینکش را به سمتی رها می کند و به سمت پنجره می رود. پنجره را باز می کند.

-         چه هوای خوبی!

وقتی به بیرون می پرد، یک لکه قرمز رنگ بزرگ روی زمینه سفید لباسش، خود نمایی می کند.

...hamin

پنجشنبه 3 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:29 | نظرگاه()
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات