...hamin

پیانیست کلاویه ها را نرم، آرام فشار می دهد و آرشه ویلون ها آن را همراهی می کنند...دستان و پاهای سفید به حرکت در می آیند، انگار در فضا معلقند، دور خود می چرخند، بر زمین می افتند و به هوا می جهند...در همدیگر فرو می روند و از یکدیگر دور می شوند...اوبوآ ناله کشان به میدان می آید، سفید پوش ها تحت تاثیر صدای آن، به سمت هم حرکت می کنند و دایره ای می سازند...در میان دایره دستان آبی پوش ظاهر می شود، زاری کنان آبی پوش را بر روی دستان می گیرند و او را به ابدیت می سپارند...

پرده بسته می شود، صدای تشویق تماشاگران هر لحظه بیشتر می شود. پرده باز می شود. با نظمی بی مانند، بازیگران و پس از آن نوازندگان به روی سن می آیند و تعظیم کرده می روند...با ورود مردی قد بلند و درشت هیکل، با کت و شلواری سفید بر تن و عینکی مشکی بر چشم و موهای مرتب بالازده  به میان صحنه، تشویق ها پرشورتر می شود. در میان تماشاگران کلمه کارگردان را می توان به سختی شنید...او نیز تعظیم کرده و خارج می شود.

مرد سفیدپوش، استثنائا آن شب زودتر از همه از سالن خارج می شود...می داند که بهای این عجله را باید بپردازد. جلوی در خروجی، انبوهی دست ها، قلم و کاغذ را به طرف او دراز کرده اند و همزمان فلش دوربین ها شروع به کار می کنند...

به سختی سوار ماشین می شود. از خیسی زیر لباس هایش متنفر است. هنوز چند دختر زیبا از پشت شیشه برایش دست تکان می دهند. به آن ها نگاه می کند ولی در فکر پیامی است که چند لحظه پیش برایش آمد: "باید باشی!این یه جنگ نیست! یه مسئله ناموسیه!"

ناگهان خود را جلوی در خانه اش می بیند. به ساعتش نگاهی می اندازد:8:08.. هنوز چند ساعتی وقت دارد. دوست ندارد باز خاطرات گذشته را مرور کند، خاطراتی پر از خون و دعوا، آن هم با چوب و چماق و چاقو و سنگ. همیشه به تازه واردی که برمی خورد، تازه وارد از بخیه روی پیشانی اش می پرسد و او همیشه جواب می دهد: " مال زمان بچگیه!"

راست می گوید. آخرین جنگ برمی گردد به سال ها پیش، وقتی که او فقط هفت سال داشت. این یادگار آن جنگ است...یادگار! این نظر پدرش است:" این نشانه مردانگی خانواده است...هیچ وقت پاک نمی شود..."

یک آن دلش برای پدرش می سوزد. پدرش دیگر پیر شده و مادرش جانی در بدن ندارد...چه کسی از آن ها دفاع می کند؟

به سمت یخچال می رود. کمی آب سر می کشد. نمی داند وظیفه او چیست....همیشه بعد از اجرا دوشی می گرفت و به جمع دوستانش در کافه ای می پیوست: شب آن ها می شد قهوه و سیگار و حرف های یک من غاز در مورد هنر و جامعه بشری و کمبود فرهنگ که همه از شکم سیر بر می خواست؛ او هم سردم دار این جنبش بود...

آشوبی درونش را فرا می گیرد، خود را از آنِ این جا نمی داند، او متعلق به جایی دیگر است.سر دردی عجیب او را آزار می دهد. رگ های پیشانی اش خود را به سطح پوست نزدیک می کنند و راه قطرات عرق را می بندند...به سمت اتاقش می رود.

کمد لباس هایش باز می کند. لباس های رسمی رنگارنگ را کنار می زند. در انتهای کمد یک دست لباس رنگ و رو رفته افتاده که روزی که وارد این شهر شد تنش می کرد. دلش برای چاک های زیر خشتک شلوارش و پیراهنِ آبی رنگِ جیب دارش تنگ شده است. با این پیراهن همه جا رفته بود. چه شب هایی را که پشت در سالن های تئاتر گذراند و چه روزها که پشت در اتاق مسئول ها نشست. هم لباس تمرینش بود و هم لباس مهمانی؛ البته اگر مهمانی دعوت می شد... پیراهن آبی را در آغوش می گیرد. گویی به معشوقه اش رسیده، از اشتیاق شروع به رقصیدن با پیراهن می کند، می خواهد در آن شود...با آن یکی شود...یکی شد.

وقتی خود را در آینه می بیند، اشک، چشمانش را پر می کند، نمی داند از شوق رسیدن به دنیای قبلی اش است یا از دلتنگی دنیای امروزش که چند دقیقه پیش از دستش داد...دیگر مهم نبود...ساعت نزدیک 12 بود. از خانه خارج می شود...

درگیری در میدان شهر است.

جنگ آغاز می شود. بی هیچ حرفی، جنگ به چماق ها و چاقوها و سنگ ها سپرده می شود.

مرد آبی پوش با چماغ، سر و دست ها می شکند و فریادها را به آسمان می برد؛ با هر حرکت خود پیکری در هوا پرتاب و خون آن ها را در فضا پخش می کند. گویی به آرامشی ابدی رسیده؛ چرا که بسیار نرم و زیبا، چماغ را در هوا می چرخاند و هر ضربه همراه است با فریاد و پس از چند ثانیه فریادی دیگر.

کم کم صدای موسیقی گوشش را پر می کند و تنها تصاویر افراد را که در خون خود می غلتند رامشاهده می کند. خود را روی صحنه تئاتر می بیند و بازیگر نقش اول. باید سعی کند حرکاتش با موسیقی هماهنگ شود. یک جا ضربه را آرام بزند و چند ثاتیه بعد محکم. می رقصد و می چرخد و می خندد...

اکنون ساعت هاست که جنگ تمام شده، اما مرد آبی پوش هنوز با چماقش می رقصد. خسته می شود. کم کم آرام می گیرد. از حرکت می ایستد. سرش را به طرف آسمان بلند می کند. هوا گرگ و میش است. نسیم خنکی از کنار صورتش می گذرد و حس خوبی به او دست می دهد. صدای خنده هایی از دور شنیده می شود.

اکنون زمان استراحت است. همان جا دراز می کشد. در میان جسدهای منهدم شده و خونین که در تاریکی به سیاهی می گراید. سرش را روی شکم پاره یک جسد می گذارد و پاهایش را روی دو سر بی پیکر... دیگر زمان آرامش است.

دیگر صدایی شنیده نمی شود؛ جز صدای جیرجیرک ها که میدان جنگ را محاصره کرده اند...در این فکر فرو می رود که باید قبل از اجرای فردا تمرین بگذارد...می خواهد حرکات را تغییر دهد....

...و به خواب فرو می رود.

...hamin

پنجشنبه 23 خرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:17 | نظرگاه()

لیست تعدادی از نمایشنامه های کم یاب و نایاب در اینجا ذکر شده است. علاقمندان برای تهیه نسخه pdf  این نمایشنامه ها می توانند با شماره زیر تماس حاصل کنند: 09376480732

به این لیست، نمایشنامه سیاهان نوشته ژان ژنه، ترجمه محمود حسینی زاد(بهای فایل پی دی اف: 60000 ریال)اضافه شد.

ماجرای باغ وحش/ ادوارد آلبی/ ترجمه داریوش مودبیان/ نشر امیرخانی( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

جان گابریل بورکمن / هنریک ایبسن / ترجمه ناصر ایرانی / انتشارات سروش ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

هداگابلر / هنریک ایبسن / ترجمه اصغر رستگار / نشر فردا ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

براند / هنریک ایبسن / ترجمه محمود مهدیان / انتشارات بانک ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

مرغابی وحشی / هنریک ایبسن / ترجمه بهزاد قادری و یدالله آقا عباسی / انتشارات نمایش ( بهای فایلpdf  :60000 ریال )          

اتوبوسی به نام هوس / تنسی ویلیامز / ترجمه ایرج نورانی / چاپ دانش ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

گربه روی شیروانی داغ / تنسی ویلیامز / ترجمه پرویز ارشد / انتشارات مروارید ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

گفتگوی شبانه / فردریک دورنمات / ترجمه علیرضا مهینی ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

فیزیکدان ها/ فردریک دورنمات/ترجمه رضا کرم رضایی/سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار (بهای فایلpdf  :60000 ریال )

مرید شیطان / جورج برنارد شا / ترجمه حسن رضوی / انتشارات خوارزمی ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

مرد و اسلحه/ جورج برنارد شا/ ترجمه علاء الدین بازارگادی/ انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

مرد سرنوشت/ جورج برنارد شا / ترجمه علاء الدین بازارگادی/ انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

کاندیدا / جورج برنارد شا / ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات کانون معرفت ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

سیر دراز روز در شب / یوجین اونیل / ترجمه محمود کیانوش / انتشارات اشرفی ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

شب روی سنگفرش خیس / اکبر رادی / انتشارات نیلا ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

دفینه های گندم / علی سالم / ترجمه دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

دایره گچی قفقازی / برتولت برشت / ترجمه حمید سمندریان / انتشارات گام ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

بعل / برتولت برشت / ترجمه خشایار قائم مقامی / انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

روسپی بزرگوار / ژان پل سارتر / ترجمه عبدالحسین نوشین / نشر سحوری ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

پرتره / اسلاومیر مروژک / ترجمه محمدرضا خاکی / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

پابرهنه در پارک / نیل سایمون / ترجمه شهرام زرگر و رامین ناصر نصیر / انتشارات نیلا ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

رقص روی لیوان ها / امیر رضا کوهستانی / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

شهرزاد- توفیق الحکیم/ ترجمه محمد صادق شریعت/ انتشارات شاب ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

کبودان و اسفندیار / آرمان امید / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

میرا / کریستوفر فرانک / لیلی گلستان ( داستان ) ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

...hamin

شنبه 18 خرداد 1392ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:28 | نظرگاه()

یك روز نارنجی

امروز شاید كمی با روزهای دیگه تفاوت داشته باشه...خودم نمی دنم چه جوری‏، چون تازه لباس های خونه رو از تنم درآوردم. پیراهن 4 خونه ای سبز رنگ آستین كوتاه رو می پوشم با شلوار كتان 50 هزار تومنی سفید رنگ كه رنگ سفیدش رو توی ماشین لباسشویی از دست داده و می ره كه بی رنگ شه. بوی جوراب هم از زیر میز می آد...قهوه ای.

كوتاهی موهام نیازی به آینه نداره....هوا آفتابیه و چشمام اطلاع دارند كه خبری از عینك دودی نیست...شكسته. خودشونو جمع می كنند...كف پاهام سه كفی داخل كفش رو لمس می كنند كه روی هم نشستند تا كفش رو اندازه پاهام كنند.

در باز می شه...پله...در باز می شه...كوچه.

سیگار ...فندك...دود، دودی كه همراه می شه با دود اگزوز پرایدی كه تازه به حركت افتاده...به كدوم طرف می ره ، شاید همون راهی كه من می رم...شاید هم نه...

از لابه لای ماشین ها فرار می كنم تا خودم رو به آدم ها برسونم و از اون ها هم فرار می كنم، فرار می كنیم مدام از هم، به طوری كه نمی شه دزد رو از بقیه تشخیص داد...كار پلیس ها سخت شده و كار دزدها سخت تر...

می رسم به سرچشمه زایش آدم ها...شلوغ تره، انگار از زیر زمین می جوشند و كجا می رند، نم دونم...شاید مثل من دنبال چیزی یاشند تا روزشونو متفاوت كنه و البته آخر سر همه برمی گردند به همون جایی كه بودند...

دختر دستفروش كنار خیابون نشسته زیر آفتاب و می فروشه: دستمال كاغذی، جوراب مردونه، و البته فال حافظ. مدام دور خودشو آبپاشی می كنه، چشمای اون هم خودشونو جمع كردند و شاید عادادت كردند و در سایه هم جمع می شند.

همچنان سعی می كنم تابلوها رو از دور بخونم و صبق معمول می رو تا چند متری اون ها: سیگار نخی نداریم....لطفا سوال نفرمایید!

وسوسه می شم تا سوال بپرسم، ولی چهره ناراحت صاحب مغازه منصرفم می كنه...به همین راحتی.

فندك توی جیبم مدام كار می كنه و به این فكر می كنم كه اگه آتیش بگیره...

سبزده ....تا اینجا سیزده سنگفرش مختلف رو پشت سر گذاشتم، البته بدون حساب آسفالت ها و سیمان های بینشون.

به سمت راست می رم...دیگه حوصله شمردن رو ندارم...نمی شمارم.

از كنار سیگاری ها كه رد می شم، یه نفس عمیق می كشم...هنوز فندك نو جیبم در حال فعالیته...

كیوسك روزنامه فروشی: سیگار..فندك...دود...

آه! كمی تلوتلو می خورم و بعد عادی می شه...سنگ فرش ها رو می شمارم:

-         یك...طرف راستم سراسر حصار فلزی و طرف چپم تماما ماشین....

-         دو...ایست، مرد داخل چراغ، قرمز شده...سیگار را زیر پام له می كنم...مرد داخل چراغ سبز شد...آسفالت را این دفعه می شمارم...

-         سه...چشمام كم كم باز می شند، ولی هنوز همه جا تاره...

-         چهار...

-         پنج...از مسیر آدم های نابینا می رم، برای منی كه تا حدودی می بینم، راه رفتن تو این مسیر كار سختیه...

-         شش...كف پاهام ذوق ذوق می كنند...می زنه به كمرم...

-         هفت...فندك تو جیبم باز شروع میكنه به كار...رنگش نارنجیه...

-         هشت...به كجا میرم، نمی دونم، پاهام نمی كشند، شاید اونا هم نمی دونند...

-         نه...می ایستم سر سنگ فرش جدید...رنگش نارنجیه، طرحش با قبلی ها فرق داره، انگار مسیری تازه هست...

وارد مسیر تازه می شم...

-         ده...

این مسیر فقط یك نوع سنگ فرش داره...نارنجی، اونم با طرحی خاص.

طرف راستم آدم هایی اند كه می رند و طرف چپم آدم هایی اند كه می آن...سرتاپام قرمزه...خیلی دلم می خواد مواهامو توی آینه ببینم....

...hamin
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:54 | نظرگاه()

وقتی این راکت الکتریکی رو دستم می گیرم، می شم یه خونخوار، می خوام همشونو از بین ببرم. همه پشه های خونخوارو.

از وقتی پشه ها به قرص حشره کش و پیف پاف ها عکس العملی نشون نمی دادند و شاید تبدیل به شام هر شب اون ها شده بود و هر شب منتظر قرص های آبی رنگ بودند تا بوشو استشمام کنند و برن سراغ بدن های پر خون بعد از شام ما، خرید یک حشره کش جدید لازم بود. اونم برقی. یه چیزی شبیه راکت تنیس که به جای نخ های پلاستیکی روی اون ، تار و پودهای فلزی نصب شده بود، یه چیزی شبیه سیم های خاردار برق دار، پشه ها به این نخ های فلزی گیر می کردند و در اثر جرقه و جریان برق در جا خشکشون می زد. می افتادند روی زمین. پس از یه مدتی کف خونه ما شده بود قبرستون پشه های خشک شده که بیشتر در فیگور پرواز بودند. مورچه ها هم دیگه میلشون به پشه های برق گرفته نمی کشید. از طرفی اونقدر از این وسیله خوشم اومده بود که در نبود پشه ها، به مورچه ها، سوسک ها، کرم های خاکی، گل های توی گلدون، گربه ها، و هر موجود زنده ای که در نزدیکی من بود حمله می کردم. گاهی وقت ها وسوسه می شدم که به اعضای خانواده هم هجوم ببرم. هر چند می دونستم قدرتش 20 وات بیشتر نیست.

باید قدرتشو بیشتر می کردم.

تو ذهنم شهری رو ساختم که تو خیابونا و خونه هاش پر بود از آدم های خشک شده، هر کدوم تو یه حالت خاصی. می شه گفت یه نمایشگاه از آدم های خشک شده.

قدرتشو 10 برابر کردم. واسه شروع یه نمایشگاه توی خونه خودم ساختم. بعد همسایه ها و همین جور بقیه آدم ها. همه شهر رو خشک کردم. دیگه هیچ آدمی نبود که در حرکت باشه.

احساس قدرتی در من به وجود اومد، احساسی که همیشه مال شخصیت های اول رمان ها و فیلم ها بود. کاش می دونستم که اون شخصیت ها، وقتی اطرافشون هیچ موجودی در حرکت نباشه، چیکار می کردند. همش به این قضیه فکر می کردم، بعضی وقتا ساعت ها یه جا ثابت می موندم می رفتم و به یه نقطه خیره می شدم. با صدای قاروقور شکمم از خواب بیدار می شدم. می رفتم سر یخچال. حال جویدن غذاهای خشک و بی مزه رو نداشتم. دوست داشتم باز به اون مبل برگردم و لم بدم، فقط فکر کنم و به جسدهای خونوادم که چند ماهی می شد خوابیده بودند، نگاه کنم. شاید منم بتونم چند ماهی رو بخوابم....خیلی خسته ام...

...hamin

پنجشنبه 15 فروردین 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:15 | نظرگاه()

از هزار و پونصد نفر، فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم. اینکه چطور من انتخاب شدم مهم نیست.

از کنار صندلی های فلزی که رد می شدم، نگاه سنگین پیرمرد شصت ساله با یقه باز و موهای سفید روی سینه اش، رو حس می کردم. نگاه ملتمسانه زن سو و خورده ای ساله رو حس میکردم. نگاه بی تفاوت و یا محقرانه پسر بیست و چند ساله رو می فهمیدم که همراه با هر پوک سیگارش، فحشی توی دلش به من می داد.

سرعتم رو بیشتر کردم تا به پارک برسم. بچه ها هیچ وقت در مورد من قضاوت نمی کردند و تنها مداد مشکی رو توی دستشون می گرفتند و روی کاغذ سفید نقاشی می کردند.الآن من هزارو چهرصدو نود و نه تا نقاشی دارم، از بچه های کوچیک و بزرگ، از پارک های بزرگ و کوچیک...

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

از پله های مترو که پایین می اومدم، جمعیت عظیمی از پایین به سمت من هجوم آوردند و زمان می گذشت و من هنوز روی پله سوم در جا می زدم. عقب نشینی کردم تا پله دوم و بعد از چند ثانبه، تا پله اول. آخر سر همراه جمعیت شدم. شدم یکی از اون ها، انگار که من هم به مقصدم رسیدم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

امروز هزار و پونصد قدم برداشتم، روی سنگفرش ها، روی پله ها، روی آسفالت...برای چی ؟ برای اینکه سروصدای شکم لعنتی رو بخوابونم... خوابوندم. به خواب عمیقی فرو رفت. البته فقط برای سه یا چهار ساعت...

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

ساعت 8:30 اجرای تئاتر آوازه خوان طاس! ساعت پنج بود و خوردن نون بربری خالی، می تونست وقت رو هدر بده. هنوز یک سوم نون مونده بود که فردا یکشنبه شد و شنبه ها خبری از اجرای تئاتر نبود، حتی از نوع طاسش. گربه ها هم خواب بودند. باید زودتر از اون ها می فهمیدم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

بعد از حموم، با موهای خیس و خروسی، منتظر مرغی، دکمه های گوشی مو فشار می دادم، اسم ها رو چک می کردم برای هزارمین بار، سیگار آتیش می زدم برای دهمین بار.بی خیال اینکه شده بود نخی 500 تومن. اگه دلار هم می شد نخی 10 هزاز تومن، باز هم بعد حموم موهای من خروسی می شد.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

مست و چت و لایعقل، با چشم های گود افتاده و بدنی وارفته، روی نقشه دنیال کشور بوتان می گشتم. بیست بار دور زدم و همش به سمنان رسیدم یا کهگیلویه و بویر احمد، قم یا خراسان رضوی. هنوز اثرش مونده بود. باز هم گشتم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند واون یکی من بودم.

اگه من نبودم، یکی دیگه روی اون تخت می خوابید. اگر اون نبود یکی دیگه و اگه اون هم نبود، یه بدبخت فلک زده دیگه. ولی احتمالا سیگاری نبود و حوله اش صورتی رنگ بود. شاید کفش قهوه ای پاش می کرد و عینکش از یقه اش آویزون بود. موهای پر پشتی داشت و ریش کم پشت. چند تا شلوار لی از رنگ های مختلف و تی شرت های مارک ار یه تیکه. اگه اون هم مسواک داشت و مسواک نمی زد، خوشحال می شدم. چون من هم خمیر دندون نداشتم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند واون یکی من بودم.

کاش تنبک کوچولومو نمی فروختم. حداقل صدایی ازش بیرون می اومد. ساکت نبود. هر چند پولش، دهن خیلی هارو بست. یکیش همون راننده وانت بار بود که می خواست به خاطر دوتا طناب اضافی، دو هزار تومن بکشه رو قیمت....بهش ندادیم. داد و بیداد کرد، خب بهش دادیم!

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند ، کاش اون یکی من بودم...


Hamin…

دوشنبه 28 اسفند 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:38 | نظرگاه()

لیست تعدادی از نمایشنامه های کم یاب و نایاب در اینجا ذکر شده است. علاقمندان برای تهیه نسخه pdf  این نمایشنامه ها می توانند با شماره زیر تماس حاصل کنند: 09376480732

ماجرای باغ وحش/ ادوارد آلبی/ ترجمه داریوش مودبیان/ نشر امیرخانی( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

جان گابریل بورکمن / هنریک ایبسن / ترجمه ناصر ایرانی / انتشارات سروش ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

هداگابلر / هنریک ایبسن / ترجمه اصغر رستگار / نشر فردا ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

براند / هنریک ایبسن / ترجمه محمود مهدیان / انتشارات بانک ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

مرغابی وحشی / هنریک ایبسن / ترجمه بهزاد قادری و یدالله آقا عباسی / انتشارات نمایش ( بهای فایلpdf  :60000 ریال )          

اتوبوسی به نام هوس / تنسی ویلیامز / ترجمه ایرج نورانی / چاپ دانش ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

گربه روی شیروانی داغ / تنسی ویلیامز / ترجمه پرویز ارشد / انتشارات مروارید ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

گفتگوی شبانه / فردریک دورنمات / ترجمه علیرضا مهینی ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

فیزیکدان ها/ فردریک دورنمات/ترجمه رضا کرم رضایی/سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار (بهای فایلpdf  :60000 ریال )

مرید شیطان / جورج برنارد شا / ترجمه حسن رضوی / انتشارات خوارزمی ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

مرد و اسلحه/ جورج برنارد شا/ ترجمه علاء الدین بازارگادی/ انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

مرد سرنوشت/ جورج برنارد شا / ترجمه علاء الدین بازارگادی/ انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

کاندیدا / جورج برنارد شا / ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات کانون معرفت ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

سیر دراز روز در شب / یوجین اونیل / ترجمه محمود کیانوش / انتشارات اشرفی ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

شب روی سنگفرش خیس / اکبر رادی / انتشارات نیلا ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

دفینه های گندم / علی سالم / ترجمه دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

دایره گچی قفقازی / برتولت برشت / ترجمه حمید سمندریان / انتشارات گام ( بهای فایل pdf  :70000 ریال )

بعل / برتولت برشت / ترجمه خشایار قائم مقامی / انتشارات امیرکبیر ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

روسپی بزرگوار / ژان پل سارتر / ترجمه عبدالحسین نوشین / نشر سحوری ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

پرتره / اسلاومیر مروژک / ترجمه محمدرضا خاکی / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

پابرهنه در پارک / نیل سایمون / ترجمه شهرام زرگر و رامین ناصر نصیر / انتشارات نیلا ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

رقص روی لیوان ها / امیر رضا کوهستانی / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

شهرزاد- توفیق الحکیم/ ترجمه محمد صادق شریعت/ انتشارات شاب ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

کبودان و اسفندیار / آرمان امید / انتشارات نمایش ( بهای فایل pdf  :50000 ریال )

میرا / کریستوفر فرانک / لیلی گلستان ( داستان ) ( بهای فایل pdf  :60000 ریال )

...hamin

جمعه 25 اسفند 1391ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:24 | نظرگاه()

 دختری که از صدای خش خش برگ های خشک در زیر پا بدش می آمد، امروز ساعت دوازده می میرد. الآن ساعت عقربه ای روی دیوار، روی دوازده ایستاده...

مادر مثل هر روز، قبل از بیدار شدن دخترک، به حیاط می رود تا آخرین برگ های خشک درختان را جارو کند. و سفورهای محله نیز می دانند تا قبل از ساعت دوازده باید زیر پنجره اتاق دخترک را از برگ های خشک پاک کنند.

هنوز ساعت روی دوازده ایستاده تا دیگر برگ خشکی روی زمین نمانده باشد که از روی تصادف زیر پای بی حواسی له شود و صدای خش خش آن آسمان خانه را پر کند و نیز گوش دخترک را. که اگر این اتفاق بیفتد، حادثه چند سال پیش دوباره تکرار می شود.

ساعت دوازده بود. اثری از برگ خشک در حیاط خانه و حتی در چند متری آن نبود. دخترک بیدار شد. به طرف پنجره رفت. کوچه مانند درختان لخت بود. کمی دقت کرد. سه برگ نیمه خشک بر شاخه درخت روبرویی خانه شان دید که در انتظار نسیمی سبک بودند. او تا آن روز هیچ وقت برگ خشکی را لمس نکرده بود. همواره از آن ها گریزان بود. از آن ها می ترسید. اما دیگر از سه برگ نیمه خشک روی درخت روبرویی خانه شان نمی ترسید. دوست داشت به آخرین آرزویش در زندگی برسد...

وقتی از اتاق خارج شد، پرده های توری سفید اتاقش به رقص درآمدند. درخت روبرویی دو برگ خود را به نسیم هدیه داد. دخترک به زیر درخت رسید. باتمام وجودش به تنها برگ باقی مانده درخت نگاه می کرد، آخرین برگ پاییز...برگی که با افتادنش زمستان آغاز می شد...

زیر درخت نشست.

در ساعت دوازده دخترک مرد.

در ساعت دوازده دخترک برگ را در دستانش له کرد.

در ساعت دوازده دخترک برگ را لمس کرد.

در ساعت دوازده برگ روی دامن دخترک افتاد.

در ساعت دوازده برگ در هوا رقصید.

در ساعت دوازده برگ از درخت جدا شد.

در ساعت دوازده دخترک زیر درخت نشست.

در ساعت دوازده دخترک آرزویی کرد...اولین آرزوی زندگیش را ...

Hamin…

 

چهارشنبه 16 اسفند 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:36 | نظرگاه()

کف دستاشو روی دکمه های تلفن عمومی گذاشت. سعی کرد سردی دکمه های فلزی رو حس کنه. عرق از روی صورتش به طرف پایین حرکت می کرد و مسیری نامرئی رو به جا می ذاشت.

شماره ها رو تو ذهنش مرور کرد:

یک ! فقط یک بار دیگه می تونست کلیدها رو لمس کنه.

دو ! بار دوم رو یادش اومد که این کارو توی یک زمستون سرد انجام داد.

سه ! سه بار فریاد کشید، اونقدر بلند که صدای پدرش دیگه شنیده نمی شد.

چهار ! دو ضربدر دو می شه چهار، شاید هم پنج.

پنج ! این شماره اونو یاد همسایه درشت هیکل و بداخلاق کودکی اش می انداخت.

شش ! هر وقت می گفت شیش، بقیه می گفتن شش و وقتی  اون می گفت شش، همه داد می زدند شیش.

هفت ! همیشه منتظر یه مسابقه بود که توش مجری ازش بپرسه : عدد مورد علاقتون چنده؟

هشت ! هشت عدد مورد علاقش بود.

نُه ! " نَه!..نَه!..." پلیس ها می دونستند...اگه به ده می رسید چه اتفاقی می افتاد؟...

ده ! یعنی آخرش می تونم به ده برسم..

...hamin
پنجشنبه 26 بهمن 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 13:51 | نظرگاه()

معجزه

کودک پتو را از روی خود کشید و بر زمین انداخت...

ناگهان صدایی وحشتناک به گوش رسید. صدایی که خبر از طوفانی عظیم را می داد. مورچه ها دانه به دهان در جای خود ایستادند و منتظر ماندند تا مطمئن شوند که چه حادثه ای در راه است. صدای هر لحظه بیشتر می شد و همراه آن بادی شروع به وزیدن کرد. طوفانی در راه بود. حشرات سیاهرنگ، وحشت زده به این طرف و آن صرف می گریختند. گاهی هم به یکدیگر برخورد می کردند، اما صدای فریاد همدیگر را نمی شنیدند. صدای غرش طوفان همه فضا را گرفته بود. دانه ها را رها کرده تا سریع تر به لانه برسند. گیج و منگ شاخک ها را تکان می دادند؛ ولی کاری از آن ها هم ساخته نبود. خطر هر لحظه نزدیک تر می شد. باد شدیدتر شد و مورچه ها را مثل پر سبک با خود می برد. آسمان را گویی ابرهای سیاه گرفته بود. کم کم همه جا رو به سیاهی می رفت. این یک طوفان واقعی بود، همچون داستان های مورچه های پیر از گذشته های بسیار دور. همه دیگر ناامید شده بودند. مرگ به سویشان می آمده بود و باد آن ها را به سویش می برد. تاریکی دنیای مورچه ها فرا گرفت...

ناگهان باد افسار گسیخته آرام گرفت. سکوت حکمفرما شد. مورچه ها در تاریکی همدیگر را به کمک شاخک ها پیدا کردند. چند مورچه در زیر آوار مانده بودند. تازه پی بردند که آوار بر سر آن ها ریخته شده، باید در انتظار کمک می ماندند...

مادر پتو را از روی زمین برداشت و روی کودک انداخت

مورچه ها داستان نجات معجزه آمیز خود را از زیر آوار برای بچه های خود تعریف می کنند" همه دعا کردیم تا خداوند به کمک ما بیاید. خدا نیز فرشته هایش را فرستاد و همه آوار را به آسمان بردند..."

...hamin

یکشنبه 14 آبان 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:16 | نظرگاه()

نقاشی

کودک وارد اتاقش شد. اتاقی با دیوارهای صورتی و قاب های کوچک و بزرگ که نشان می داد او روزی کوچک تر از این بوده و ستاره ها و ماه های زیادی که از سقف آویزان بودند و با یک اشاره می رفتند و می آمدند.

میز کوچکش برای او کوچک نبود. حتی پاهایش به انتهای تخت خواب کوچکش نمی رسید. از کشوی میز، دفتر نقاشی اش را درآورد و از وسط آن صفحه ای جدا کرد. نگران نبود که صدای کنده شدن کاغذ به گوش پدرش برسد. مداد سیاه را از لیوان روی میز بیرون آورد.

خانه ای کشید؛ یک مربع با یک مثلث روی آن. دو پنجره در دو طرف مربع و مستطیلی به جای در. یک درخت بزرگ در کنار خانه کشید و چند پرنده که به شکل هفت در حال پرواز بودند و دو ابر کوچک بالای درخت. خورشید هم در گوشه ای پشت کوه ها، پنهانی خانه را دید می زد. میان درخت و خانه، دختری کشید با مویی قرمز و دامنی به رنگ نارنجی. هنوز سینه هایش به چشم نمی آمد. لبهایش را خندان کرد و لپ هایش را سرخ. در کنار دختر زنی بلندتر ایستاده بود، با سینه هایی بزرگتر و طرف دیگر دختر، مردی بی مو کشید با ریشی کوتاه. زن و مرد لب نداشتند و تنها با چشمهاشان به او نگاه می کردند.

مداد را به جایش برگرداند. در اتاق باز شد. زن درون نقاشی ظاهر شد، با حرکات دستانش به دختر چیزی گفت و او نیز به همان حرکات جوابش را داد. زن لبخندی زد و در اتاق را بست. دختر از لیوان روی میز، پاک کن را پیدا کرد و لب های خندان دختر درون نقاشی را پاک کرد. به کاغذ خیره شد. لبخندی روی لبانش نشست...

...hamin

یکشنبه 26 شهریور 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:25 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 13
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات