...hamin
صندلی
دقیقا ساعت شش و بیست و پنج دقیقه بعد از ظهر بود که یه مرد چاق و سنگین وارد اتوبوس شد. دستشو گرفت به میله ها و کم کم خودشو رسوند به کنار صندلی ای که روش نشسته بودم. چرخید و پستشو کرد به من. باسن بزرگش داشت بهم نزدیک میشد. دستمو مانع کردم. ولی فشار زیاد بود. خواستم فریاد بزنم. ولی هنوز نمی تونستم باور کنم که یکی داره روی من میشینه. می خواستم کاملا مطمئن بشم. وقتی مطمئن شدم که دیگه خیلی دیر بود. تقلا کردم. درد عظیمیو تو قسمت مفاصل پاهام حس می کردم. خیسی بدنش که به پیراهنش سرایت کرده بود، چسبیده بود به صورتم و جلوی نفس کشیدنمو می گرفت. چرا هیچ کس عکس العملی نشون نمی داد؟ منتظر دست انداز بعدی بودم که اتوبوسو بالا پایین می کرد. سعی کردم خودمو آماده کنم. یک لحظه خنکی هوای اطرافمو حس کردم که بلافاصله با سقوط جسم سنگین، این احساس خوشایند به درد تبدیل شد. می گن یک جسم وقتی با شتاب پرتاب میشه، نیرویی که وارد می کنه دو برابر وزنشه. صدای شکسته شدن استخون لگن و یکی از مهره ها کمرمو شنیدم. صداهایی از اطرافم می شنیدم. حس زدم آدمای دیگه دارن به مرد چاق می فهمونن که روی من نشسته. ولی اون فقط سرفه می کرد. دنبال راهی می گشتم برای تنفس. هر بار با جابه جا شدن مرد چاق، می گشتم دنبال یه رخنه دیگه. اتوبوس از ایستگاهی که می خواستم پیاده بشم خیلی دور شده بود. چرا هیچ کس عکس العملی نشون نمی داد؟ داشتم کم کم عصبانی می شدم. سعی کردم نیرومو جمع کنم تا خودم رو از زیر اون حجم عظیم چربی بکشم بیرون. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم سنگین بود. بدنم رو شل کردم. می دونستم نباید بهش راه بدم، ولی جونی نمونده بود برام. یه ترمز ناگهانی کافی بود که صدای شکستن قفسه سینه ام را بشنوم. فریاد کشیدم. اما کسی نشنید. استخون های شکسته داشت پوستمو سوراخ می کرد و آخر نفس هام تیر عجیبی توی سینه حس می کردم. داشت گریه ام می گرفت. ولی نمی تونستم حتی گریه کنم. مرد چاق دست کرد پشت کمرش. دنبال چیزی میگشت. دستمو پیدا کرد. کشید بیرون. ولی وصل بود به بدنم. اونقدر کشید تا دستم جدا شد. خون از قسمت قطع شده پاشید بیرون. نمی دونم کجا انداختش. دستمو می گم. شاید خیلی اذیتش می کرد. بعد دست کرد زیر پاهاش. پاهامو جابه جا کرد. حس کردم یه تیکه از پاهام جدا شد. البته این فقط یه حس بود. اتوبوس ترمز کرد. مرد چاق تکون خورد. داشت تقلا می کرد. انگار می خواست بلند شه. آره! بلند شد. بالاخره بلند شد. چه حس خوبی! یک دفعه مورد حمله حجم فشرده ای از هوای خنک قرار گرفتم. نمیتونستم تکون بخورم. ولی همین که راحت نفس می کشیدم خیلی خوب بود. منتظر بودم یکی بیاد سمت من و جویای احوال من بشه. کمکم کنه بلند بشم. چون واقعا توان این کارو نداشتم. سایه یکیو دیدم که داشت نزدیک میشد. لبخند زدم. نمیدونم دید یا نه. اون هم پشتشو کرد به من. باسنش کوچیکتر بود...
***
چشم هامو که باز کردم همه جا سیاه بود. شب شده بود. سرد بود. یکی داشت صندلی ها رو پاک می کرد. اومد سمت من. «خدا کنه باسنشو نبینم» آرزوم برآورده شد. با دستمالش صورت و بدنم رو پاک کرد. بوی عرق می داد. بوی چرک و تف و ..رفت سراغ شیشه کنار دستم. هنوز کثیفی هاشو کامل پاک نکرده بود که رفت طرف صندلی بعدی. چرا منو ندید؟ چرا اون آدما منو ندیدن؟ آخه یادمه وقتی نشستم روی صندلی، کسی روی اون ننشسته بود...
جمعه 19 آذر 1395موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:30 | نظرگاه()

هنوز نقطه های شین کلمه روشنفکر را به صورت دایره ای باز نکشیده بودم که از گوشه چشمم، نقطه ای سیاه و متحرک دیدم. نگاهم هم زمان با قلم از روی کاغذ برداشته شد. مورچه از جایی در منتهی الیه فرش حرکتش را شروع کرده بود و اکنون داشت به انتهای آن می رسید، به حاشیه سفید رنگ آن.

به کاغذ بازگشتم. نقطه های نون و الف را گذاشتم. این بار موجودی شبیه قبلی، از کنار میز گذشت و حیران و شکاک، به سمت دفتر آمد. قبل از آن که سیاهی اش روی کاغذ سفید، چشم را بزند، با تلنگر به یک متر دورتر فرستادمش. کمی درنگ کردم تا سرعت بازگشتش را بسنجم. تا یک دقیقه بعد به میز هم نمی رسید. با خودکار یک بار دیگر روی حروف کلمه روشنفکر، حرکت کردم. موجودی از همان خانواده از کنار دستم عبور کرد و به نزدیکی دفتر رسید. اجازه دادم تا خود را به روی کاغذ برساند. سطح سفید برایش، چون سطح یخ برای ما، سُر بود. در سرگشتگی دنیای تازه بود که با ضربه ای محکم به هوا پرتاب شد و در جایی نامعلوم، آن طرف قالی، به زمین نشست. بلافاصه پس از برخورد با سرامیک های لخت، گویی فریادی برآورد که من از آن بی خبر بودم. فریادی که بیشتر شبیه اعلام حمله بود. در کمتر از چند ثانیه از جانب مخالف، گروه پراکنده ای از مورچه های سیاه، به سمت من روانه شدند. این را وقتی فهمیدم که دو چهارپای ریز سعی داشتند تا خود را از طرف کلفت دفتر، بالا بکشند. تازه چشمم به آن ها خورده بود که دو تای دیگر در این طرف به دنبال جایی میان کلمات برای خود بودند. همزمان سه مورچه از زیر بدنم بیرون آمدند و به دنبال آن ها، چهار مورچه از سرامیک ها به قالی رسیدند تا مرا بیابند. این ها فقط پیشروان سپاه مورچه ها بودند. چرا که سپاهی عظیم به فاصله دو متری از آن ها، دایره ای سیاه به دور من تشکیل داده بودند که هر لحظه تنگ تر و تنگ تر می شد. در یک آن دست به کار شدم. مورچه های مهاجم خود را در هوا دیدند و من با سرعت غیرقابل توصیفی، یکی یکی شان را سوار بر تلنگر می کردم و به مسافرتی هوایی می فرستادم، مسافرتی بسیار کوتاه. وقتی فهمیدم که تعداد پرتاب ها در ثانیه، از تعداد قدم های سپاه متراکم در ثانیه کمتر است، سکوی پرتاب جدیدی را از دست دیگرم ساختم. فضانوردان دوبرابر شدند...

مشکل کار این جا بود که مورچه های پرتاب شده باز راه خود را باز می یافتند و مسیر طی شده را برمی گشتند. آن ها هم در این شکل دفاعی من، هیچ تلفاتی را متحمل نمی شدند. این به آن معنی بود که من هرگز از دستشان خلاصی نداشتم. علاوه بر این، برخی از سربازان شهادت طلب، خود را به خطر می انداختند و از پاچه های شلوار و آستین های پیراهنم وارد می شدند تا مرکز فرماندهی دشمن را مورد حمله قرار دهند. عده ای هم مستقیم خود را به روی دست ها و پاهایم می رساندند . مشغول گاز گرفتن می شدند.

سیستم دفاعی به خوبی همه را دفع کرد. اما از نظر نظامی، باخت من حتمی بود. من محاصره شده بودم و طبق بررسی فرمانده سپاه مورچه ها پس از چند دقیقه، از پا در می آمدم و تنها یک فقط یک معجزه می توانست مرا نجات دهد... حسابی خسته شده بودم.

از جای خود برخواستم. به خود تکانی دادم. سربازان از جان خود سیر شده، همه سقوط کردند و پس از آن باز به راه افتادند و به دنبال من، دیوانه وار به این طرف آن طرف حرکت کردند.

با قدمی بلند، سپاه بزرگ را پشت سر گذاشتم. این کار من از لحاظ اخلاق جنگی، مردود به نظر می رسید. چراکه در مبارزه رودررو با مورچه ها شکست خورده بودم و برای نجات جان خود، از قدرت ماورایی خودم بهره بردم. چیزی که در ذهن همه مورچه ها، چون معجزه ای بزرگ نقش بست.

جایی دورتر از میدان جنگ، دوباره دراز کشیدم؛ یک فرش آن طرف تر. مطمئن بودم که اهالی کوچک این سرزمین هم با ورود من، نفراتی را برای شناسایی می فرستند...اهالی این قاره رنگشان بور بود...

...hamin

یکشنبه 17 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:17 | نظرگاه()

سوار بر پدرش، از راهروی کج و معوج و تاریک، نقاط ریز سفید را کنار زد. موجود کچل و وارفته ای در جایی که دو دیوار کج به هم می رسیدند، ولو شده بود. دستی برای تازه وارد تکان داد:

-        سلام کن به بابابزرگ!

-        سل......لام

مرکب او را به موجود زشتی که بابابزرگ نام داشت، نزدیک شد. آن قدر خم شد تا خیسی همراه با سرخی روی لپ های کوچک، جا خوش کرد. نفس های عمیق مرکب به گوش می رسید. باز به سقف نزدیک شد. چشمش به زمین قرمز بود که نقاط رنگارنگ کج و معوجی در دل خود داشت. نقاط حرکت کردند تا جایی که سروصدا زیاد بود. چند نقطه سیاه بزرگ اطراف زمین قرمز را گرفته بودند و چند نقطه دراز رنگی هم کج و معوج روی آن ایستاده. دست یکیشان می درخشید. از مرکبش پیاده شد. خوشحال بود که او هم اکنون روی زمین قرمز نشسته است. خندید. مرکبش که پدر صدایش می کند، به سمت نقاط رنگی رفت. او هم کج و معوج شد. پس از لحظه ای نصف شد.

نقاط سیاه به او هجوم آوردند. درسیاهی صداهای عجیب را شنید و دردی عظیم را روی گونه ها احساس کرد. پس از رفتن سیاهی ها، پشت دستان خشک شده اش را به زحمت به صورت سرخش رساند. خیسی پشت دست ها را به زمین قرمز مالید. نرم بود.

روبروی خود زنی رنگی را دید که تکان می خورد؛ داخل یک حفره سیاه. او هم کج و معوج بود. می خواست او را از حفره تاریک بیرون بکشد. او را نجات دهد. اما زن رنگی دیگر نبود. او مرده بود. در حفره تاریکی غرق شده بود. گریه کرد. گرمش شد. عرق ریخت. احساس سوزش می کرد. می خواست پاهای خشکش را به حرکت وادارد. دستانش یاری نمی کرد. چیز کجی به او نزدیک شد. به او مادر می گفت:

-        باز خودتو خیس کردی؟ تا کی من باید بشورمت؟ الآن دیگه 18 سالته...کی می خوای بزرگ بشی؟ کی می خوای خوب بشی؟...دیگه خسته شدم.

سنگینی عظیمی روی پاهایش حس کرد. آن نقطه رنگی، مادرش، گریه می کرد. نمی دانست نقطه ها هم گریه می کنند. مثل او. فکر کرد شاید او هم نصف شده باشد. شاید او هم در حفره تاریکی فرو رفته باشد که مادرش را گریه انداخته...

-        ما...مان! من... خووووب می... شم. من نص...ف نیس...تم. این...جا تا..ریک نی..ست

...hamin

پنجشنبه 14 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:15 | نظرگاه()

جیم نویسنده خوبی بود. یعنی ما فکر می کردیم خوب می نویسه. منظورم از ما، جمع پنج نفره از پسرهای هشت ساله است؛ همه کچل و بی ریخت. جیم عینکی جمع ما بود. حالا بعد از سال ها، تنها چیزی که از اون برای من باقی مونده، همون عینکه با یه دفترچه خاطرات.

خاطرات رو که مرور می کنم، به خاطره ای برمی خورم از سال های خیلی دور. جیم عادت داشت خاطره رو با نوشتن روز آغاز کنه:" پنج شنبه. فردا تعطیله. با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از مدرسه بریم خونه واسه ناهار. قرار ما بعداز ظهر حیاط خلوته..."

شنبه 9 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 16:16 | نظرگاه()

چهارشنبه اگر می شد، ماشین های مشکی درون خیابان، بازی را آغاز می کردند. اگر چهارشنبه می شد، صف نانوایی ها، بلیط فروشی ها و بانک ها کنار خیابان بسته می شد. اگر چهارشنبه می شد، خیابان ها خلوت از ماشین و شلوغ از جمعیت می شدند. اگر چهارشنبه می شد، ناله موتور ماشین های سیاه رنگ به آسمان بر می خاست. اگر چهارشنبه می شد، هر ماشین سیاه رنگ در طرفی از چهارراه می ایستاد آماده حرکت. اگر چهارشنبه می شد، هلی کوپتری بالای شهر بال بال می زد که درونش چهار مرد دور میز چهار گوش نشسته بودند. اگر چهارشنبه می شد، بازی چهار مرد آغاز می شد و طاس سفید رنگ با نقاط سیاه به هوا پرتاب می شد. اگر چهارشنبه می شد، شروع کننده بازی عدد سه می آورد. اگر چهارشنبه می شد، یکی از ماشین ها با سرعت سی به سمت چهارراه حرکت می کرد. اگر چهارشنبه می شد، مرد دیگر عدد چهار، بعدی عدد پنج و آخری عدد 6 می آورد. اگر چهارشنبه می شد، در ساعت چهار بعداز ظهر، ماشین های سیاه رنگ به سمت چهارراه در حال حرکت بودند. اگر چهارشنبه می شد، در ساعت چهار و بیست ثانیه، صدای هورای جمعیت کنار خیابان ها بلند می شد. چهارشنبه اگر می شد، هلی کوپتر از بالای چهارراه حرکت می کرد تا به بازی دیگری برود.

چهارشنبه شد...

...hamin

چهارشنبه 6 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:33 | نظرگاه()

در خانه حیاط دار با دیوارهای کوتاه و درختان بلند،زنی با لباس توری تابستانی سفید رنگ، روی صندلی سنگی کنار حوض نشسته و پاهایش را تا جایی که زانوها به سینه های لیمویی اش برسند، بالا برده بود تا نکند صف مرتب مورچه ها، به اندازه جای پای برهنه اش، منحرف شود. دستان سفیدش را به تکه سنگ تکیه داد و به سمت حوض کوچک دایره ای چرخید. پاهایش را آرام در آب سرد که برگ های زرد درختان روی آن شناور بودند، فرو برد. کمرش را خم کرد و چانه را در جایگاه میان دو زانوانش جای داد و دستان را دور پاهایش قفل کرد. حس سردی آب در پاهای برهنه اش و عبور باد خنک از زیر پیراهن توری، او را چونان مجسمه ای متفکر در کنار حوض خشک کرد. درخشندگی آب زلال در چشمانش برق می زد که تار مویی به نازکی دود سیگار و به سفیدی دندان های خرگوشی اش، در جایی میان زمین و هوا، شناور شد و نازکنان خود را روی آب انداخت و درخشش چشمان را به تیرگی فرو برد.

هنوز تار مو در جایش آرام نگرفته بود که قطره اشکی از سیاهی صورت به سفیدی روان حوض جاری شد.

باد هم چنان موهای سیاه مجسمه را در هوا می رقصاند. دسته های مو تقلای آزادی می کردند و آرزوی رهایی داشتند. هر تار مو به طرفی می رفت و به جایی نمی رسید. ابرهای بزرگ بالای سر خانه، خبر از بادهای شدیدتری می دادند که رویای زندانیان را برآورده می ساخت.

باد وزید. درختان بلندتر از دیوارهای کوتاه به هلهله افتادند. آب درون حوض پنهان شد در زیر برگ های سرخ و سبز. صف مورچگان به یکباره از هم گسیخت و در یک آن، کف حیاط از نقاط سیاه سرگردان مملو شد. در همان لحظه تارهای مشکی به صفحات سبز درختان نزدیک تر شدند و زمین سفید رنگ خود را رها کردند.

در خانه حیاط دار، با دیوارهای کوتاه و درختان بلند، مردی روی تخت کنار پنجره رو به حیاط، با آواز لولاها، نقاط سیاه رنگ روی زمینه سفید دیوار را بار دیگر به چشم دید. برخاست تا پنجره را آرام کند. وقتی سکوتی مرگبار اتاق را دربرگرفت، از گوشه پنجره، مجسمه ای دید، در کنار حوض، نشسته بود...صدای فریادهای خود را نمی شنید.

...hamin

چهارشنبه 6 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:31 | نظرگاه()

حدود دورازده سال پیش بود که گوینده اخبار تلویزیون اعلام کرد: " کارشناسان اظهار داشتند آب دریا در حال پیشروی به سمت سواحل شهر است و در آینده ای نه چندان دور، شهر به زیر آب خواهد رفت" . شاید اولین نفری که شهر رو ترک کرد همین گوینده بود. چون بعد از اون، دیگه توی تلویزیون دیده نشد.

تخلیه خانه ها از سواحل شهر شروع شد. این کار به تدریج صورت می گرفت و ما زمان نسبتا زیادی برای تصمیم گیری داشتیم. من و زنم توی مرکز شهر زندگی می کردیم.

یادم می آید حدود هفت سال پیش، ما تنها ساکنین شهر بودیم. همه اونجا رو ترک کرده بودند. حتی سگ های خونگی. خونه ما روی یه جزیره کوچیک قرار داشت که هر لحظه کوچک تر از قبل می شد. من پشیمون بودم از اینکه همراه بقیه مردم از شهر خارج نشدم، هرچند زندگی در یک شهر خالی از سکنه با امکانات کامل، به نظر رویایی می رسید. اما زنم خوشحال بود. انگار بهش الهام شده بود قبل از نابودی کامل شهر اون هم از بین می ره...

زمان خوبی برای گریه زاری نبود. چون آب همه جا رو گرفته بود و جسد روی سطح آب شناور. ناچار کمد دیواری چوبی رو تبدیل به قبر کردم؛ قبر زنم.

سطح آب مدام بالا می اومد و من رو به سمت پشت بام هدایت می کرد. می دونستم اگه شب رو بخوابم، فردا صبح جسد من هم می شه یکی از آشغالای روی سطح آب. از چیزایی که روی آب پیدا می شد، یه اتاق ساختم. از کار که فارغ شدم، احساس تنهایی شدیدی کردم. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم توی آب. کمد، تخت، میز و صندلی ها و خلاصه همه چیز چسبیده بود به سقف. یک آن دیدن چهره زنم کافی بود تا نفسم دیگه یاری نکنه.

سطح آب به نیمه اتاق رسید. باید یه اتاق دیگه می ساختم.

در طول روز سوار بر تخته چوبی، شهر شناور روی آب رو گشت می زدم تا چیزای به درد بخور رو جمع کنم. پیدا کردن کپسول های اکسیژن خیلی خوشحالم کرد. چون می تونستم تا هر وقت بخوام زیر آب بمونم و با زنم صحبت کنم. احتمالا این کپسول ها بازمانده از اهالی آینده نگر شهر بود.

سرعت بالا اومدن آب بیشتر شده بود. جوری که اکثر روز رو صرف ساختن اتاق سوم و بعد از اون چهارمین اتاق بودم و پس از تمام شدن کار، تازه می فهمیدم هنوز سر جای اولم هستم؛ فقط نیم طبقه از آب بالاترم...من داشتم واسه زنده بودن دست و پا می زدم و زنم چهار طبقه پایین تر آروم خوابیده بود.

کم کم باورم شده بود که توی یه دریای وسیع، زندگی می کنم. روی یه جزیره خودساخته. دیگه شهر رو فراموش کرده بودم.

هرچی آب بالاتر می اومد، فاصله من از کف شهر بیشتر می شد و آوردن وسایل سخت تر. چون دیگه روی آب چیز دندون گیری پیدا نمی شد. اتاق های پنجم و ششم رو به هر سختی ای بود ساختم...دست از کار کشیدم. خسته بودم. دریا رو ورانداز کردم. می خواستم ازش بپرسم تا کجا می خواد بالا اومدن رو ادامه بده؟ شاید کمی گریه کردم. یادم نمی آد. ولی یادم هست که آرزوی مرگ می کردم. مرگ برام آسون تر بود از زندگی تنهایی. رفتم زیر آب. حس می کردم که این آخرین باریه که برای دیدن زنم می رم تو آب. از کنار دیوار های زیر آب که شنا می کردم، خونه  کوچیک گذشته رو یه آسمانخراش دیدم که سرش از آسمون زده بود بیرون. برگشته بودم به شهر قدیمی. رفتم توی اتاق خواب. انگار نیروی جاذبه فقط روی وسایل اثر نداشت. خودم رو رسوندم به کمد. درش رو باز کردم. چهره ای سفید و باد کرده روبه روی خودم دیدم. دیگه دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. دیگه دلم تنگ نمی شد واسه دیدنش. اون زن من نبود...

بعد از برگشتن از زیر آب، اتاق هفتم رو ساختم. توی آب که بودم تصمیم گرفتم به آب برنگردم، مگر اینکه آب منو برگردونه. همین هم شد. وسط های شب که من خوابیده بودم، اتاق کامل رفت زیر آب. وقتی آب وارد ریه هام می شد، به این فکر می کردم کاش طبقه هشتم رو هم ساخته بودم. از کجا معلوم! شاید آب بالاتر از این نمی اومد...

...hamin

جمعه 1 شهریور 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:35 | نظرگاه()

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگ های زوزه کش.

بعدا فهمیدم کس دیگری هم پلک هایش باز بود. شاید از ترس، شاید هم از شجاعت. اما آن چه با طلوع نه چندان گرم آفتاب دیدیم، بدنی یخ زده با چشمانی باز بود. روبه روی من نشسته بود، زانو به بغل. به چیزی فکر می کرد...

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود که راه خود را به راحتی از میان شکاف لباس های شماره دار زندان پیدا و به عمق بدنمان نفوذ می کرد. ما پنج نفر بودیم.

کنار درخت کهنسال اتراق کرده بودیم. در آن سفیدی، هیچ درختی متفاوت از بقیه نبود. پس از فراهم آوردن آتش، همه به طواف آن پرداختیم، اما به صورت خوابیده...خستگی چیره شد.

شب بود. همه خواب بودند. فقط سرما بیدار بود و گرگهای زوزه کش که صداشان هم دور بود هم نزدیک. چشمان من هر بار که به سیاهی می رفت با صدایی نزدیک، باز می شد وباز با صدایی دور بسته. هر دفعه سخت تر از با قبل. شماره A25 هنوز زانو به بغل به آتش خیره شده بود. اگر نور آتش روی شماره کنار پیرهنش نمی افتاد، هرگز نمی فهمیدم به جز خودم، کدام یک از چهار مرد دیگرست. همه ی کلاه ها به سر، ریش ها بلند و یخ زده، صورت ها سرخ، زیپ ها بالا کشیده تا زیر گردن و قوز کرده...چه در حالت ایستاده و چه نشسته و چه خوابیده. تنها تفاوت ما رقم یکان شماره مان بود.

صدای زوزه نزدیک شد. چشمانم به سختی آتش را تشخیص داد. هنوز مثل مجسمه روبه رویم نشسته بود، می خواستم دهان باز کنم و به او هشدار پیاده روی طولانی فردا را بدهم، اما دهانم باز نمی شد. گلویم خشکیده بود. گویی سال ها بود که صدایی از آن درنیامده است. تاریکی باز همه جا را فراگرفت. به خودم دلداری دادم که بالاخره خودش خسته می شود و می خوابد...اصلا به من چه ربطی داشت...دیگر چیزی به خودم نگفتم...صدا نزدیک شد. شعله آتش کمتر شده بود. نفر پنجم گروه، هنوز اصرار داشت تا نگهبان آتش باشد. نگهبانی بی حرکت. بی بخار...بی بخار!...در دستم ها کردم. بخار عظیمی جلوی چشمم را تار کرد. اما واقعا نگهبان بی بخار بود. چند لحظه به او خیره شدم. می خواستم از نفس کشیدنش مطمئن شوم و بلافاصله بخوابم. گوشم را به سمتش چرخاندم. نفس کشیدن خودم را فراموش کردم...نه! صدایی از طرف او نمی آمد. آرام، چهار دست و پا آتش را دور زدم تا به نزدیکی اور سیدم. نگاهی به سه نفر دیگر انداختم. دودکش همه به راه بود. از جمع ما یک دودکش کم شده بود.

من به سرجایم برگشتم. تا صبح صدها بار صدای زوزه گرگ ها از دور و نزدیک می آمد و ما بیاد برای پیاده روی صولانی فردا آماده می شدیم...تاریکی دنیایم را فراگرفت.

...hamin

پنجشنبه 31 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 00:21 | نظرگاه()

هر شب شیلنگ آبی رنگ 7 متری را که مثل مار گوشه حیاط دور خودش پیچیده، برمی دارم و یک سرش را می گذارم درون باغچه...شیر آب را باز می کنم. باغچه کوچک است، برای همین منتظر می مانم تا آب همه سطح خاک را پر کند. گه گاهی با دست کمکش می کنم تا زودتر مسیرش را پیدا کند. صدای شیپور مورچه های نگهبان را مدت هاست می شنوم؛ از همان اول که شیلنگ را گذاشتم در باغچه:

خطر! خطر! خطر سیل!

همه مورچه ها سریع به خط می شوند و دنبال نگهبان ها به سمت لانه حرکت می کنند. این وسط چندتایی مورچه ماجراجو یا شاید بی شاخک، درون آب می افتند و هرچی فریاد کمک سر می دهند، کسی به داد آن ها نمی رسد. این رسم روزگار است. بالاخره آب همه جا را می گیرد...

در مرتفع ترین نقطه باغچه، مورچه ای دیده می شود که همچون حضرت نوح، با یارانش در انتظار تمام شدن عذاب الهی اند. بعد از فرو نشستن آب، معلوم است چه اتفاقی می افتد. این مورچه ها می شوند نظر کرده آسمانی و وقتی به لانه برمی گردند از حقانیت خودشان دم می زنند:

-        شما یه مشت ترسویید. این عذاب الهی بود. اگه حق با ملکه و شما بود، مثل ما به لونه فرار نمی کردین و شجاعانه می ایستادین تا عذاب الهی ستمگران را با خودش به گور ببره. خداوند ستمکاران زیادی رو نابود کرده و در آینده نوبت شما هم می رسه.

این مورچه که احتمالا سن زیادی هم دارد و تا الآن به جایی نرسیده و همیشه تو سری خور بوده، یکدفعه استعداد خودش رو کشف می کند...میان آن جمعیت نجات یافته آسمانی، او به عنوان رهبر برگزیده می شود و سایر مورچه ها را هم به اطاعت فرامی خواند.

در این میان، ملکه بیچاره، بی خبر از همه جا، مات و مبهوت، با دهان باز و شاخک های وارفته، به این مورچه خیره شده است. حتما در ذهنش این جملات را مرور می کند:

-        چی شد؟ این دیگه از کجا پیداش شد؟ مورچه ها غریزه دارند و صبق غریزشون باید از من اطاعت کنند...آخه یه آبیاری ساده این همه سروصدا داره؟ اون هم به دست یه پسر بیکار و علاف که حتما نویسنده اس!

نمی دونستم غریزه اینقدر هوش را می برد بالا! به هر حال ملکه است و باید از خیلی چیزها خبر داشته باشد!

در این شرایط ملکه همان کاری را می کند که هر پادشاه دیگری می کرد. بله! دستور می دهد تا این مورچه خیالباف را دستگیر کنند. چون خیلی وراجی کرده...طبق روال هر اتفاقی شبیه به این، مورچه های زندان بان تحت تاثیر حرف های مورچه سرکش قرار می گیرند و او را از زندان فراری داده تا خود به صف یاران باوفای او بپیوندند.

انقلاب شروع می شود.

مورچه سرکش وراج خیالباف، تبدیل به رهبر آزاده محرومان در مقابل ملکه ستمگر می شود.

اگر می دانستم کار ساده ای که سال های ساله است که انجام می دهم، در باغچه های کوچک و بزرگ، باعث چنین اتفاقات تاریخی در لانه مورچه ها می شود، می گذاشتم همه درختان و گل ها، سبزی ها و علف های هرز، خشک بشوند تا حداقل بلایی که به سر ما آدم ها آمده، سر مورچه ها نیاید.


...hamin

سه شنبه 29 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:05 | نظرگاه()

در آن زمانی که هیچ خانه ای دودکش نداشت، دودی هم به طرف آسمان نمی رفت. تا اینکه سنگی به سنگی خورد و آتش برافروخته شد و آتش نبود جز همراه با دود. دود با آسمان رفت و جای آتش را نشان داد. جای آتش، جای آدم بود...محل زندگی او...در آن زمان هیچ خانه ای نبود مگر با دودکش.

خانه چوبی کنار دریاچه، دورافتاده از خانه های روستا، خانه نبود. چون دودکش نداشت و تنها هاله سفیدی که از روی پشت بام آن در هوا معلق می شد، دود سیگار پیرمرد خمیده و چروکیده ای بود که هر روز عصر، از راه پله های چوبی پوسیده، آرام آرام بالا می رفت و صدای جیر جیر تکه های چوب، پسر یتیمش را بیدار می کرد. صبحِ پسر از عصر آغاز می شد. هنگامی که برای شستن صورتش به کنار دریاچه می رفت. به پشت بام نگاه نمی کرد، می دانست که پیرمرد از نگاه خیره خوشش نمی آمد. وقت زیادی نداشت تا صورت سفید با چشمان و موهای مشکی خود را در آب دریاچه ببیند. چون به زودی خورشید غروب می کرد و کار او طلوع.

وقتی به کلبه برگشت، صدای جیر جیر پله باز بلند شد. به سمت میز رفته بود. تکه نانی را برداشت و درون کوله آویزان روی میخ کنار در، گذاشت. همرا کوله از کلبه خارج شد. در را بازگذاشت.

پیرمرد پشت سر او به کنار دریاچه آمد. فقط خطوط سیاه دور سرش را در آب می دید. طاقت نیاورد. دستش را در آب فرو برد و تا آب آرام گیرد به داخل کلبه رسید. در را بست.

روی صندلی کنار میز نشست. دست چپش را روی میز گذاشت و دست دیگرش را روی زانو. به لوله های ذغالی رنگ روبه رویش خیره شده بود که کوتاه و بلند کنار هم ساکت ایستاده بودند، خسته از سال های دراز که روی پشت بوم ها، سرما و گرما را تحمل کرده بودند...گویی مراسم سپاسگذاری با شکوهی را ترتیب داده بودند. دودکش کوچک گوشه کلبه، اما به فکر بسر بچه ای بود که در جاده رو به تاریکی، قدم برمی داشت. آرام قدم برمی داشت تا هنگام تاریکی مطلق، به نزدیکی خانه ها برسد. پسر بچه می دانست از کجا شروع کند. از خانه ای که روبه رویش چاله ای عمیق از آب درست شده بود. شب قبل از آن با دودکش های خانه های قبلی در چاله، شنایی مفصل کردند و پیرمرد از اینکه کار شستشوی آن ها دیگر گردن او نبود، خوشحال شد.

پسر بچه به تصویر ماه در آب چاله خیره شد. سنگی را با پایش درون آن پرتاب کرد. ماه تکه تکه شد که پسر بچه روی دیوار خانه اول کوله اش را درون خانه انداخت و سپس خودش را. از حیاط گذشت. هدفش پشت بام بود که با نردبانی فکسنی به زمین وصل شده بود. با دستش پله های اولی را امتحان کرد و اگر قدش می رسید از پله های بالاتر هم نمی گذشت. ولی دیگر به اواسط نردبان رسیده بود. کمی خود را بالا کشید. از اینکه سر دودکش را می دید، خوشحال بود و پله های دیگر را سریعتر طی کرد. دودکش با گچ و سیمان پشت بام را چسبیده بود. باید آن را رها می کرد؛ پایش را می برید. گذشتن از پای دودکش برایش آسان بود. آن را سهم پشت بام می دانست. قیچی آهنبر را از کوله اش بیرون کشید و به جان دودکش افتاد. دودکش معلول را درون کوله گذاشت و به سمت نردبان رفت...

تکه های ماه درون چاه دوباره به هم چسبیده بودند. به سمت خانه بعدی رفت.

پیرمرد دودکش ها را یکی یکی از کلبه خارج کرد. کنار هم ایستاداند. درون هر کدام ذغالی نیمه سوخته انداخت. دودکش ها به یاد خاطراتشان افتادند؛ خاطراتی نه چندان دور. فقط سه دودکش دیگر مانده بود تا روستا دیگر خانه ای نداشته باشد.

پسربچه با دو دودکش در کوله، به سمت خانه آخری رفت. می دانست که آن شب کارش تمام می شود و می تواند فردا صبح آن، از خواب بیدار شود و تا شب به تماشای خورشید بنشیند.

وقتی از نردبان بالا می رفت، آرزو کرد کاش گردنش کمی بلندتر بود تا سر دودکش را زودتر ببیند...پای راستش روی پله آخر و پای چپش روی پله پایینتر ناگهان ایستاد. پاها می دانستند که دیگر اعضا نیز در آن لحظه، بی حرکت مانده اند. دست ها نردبان را گرفته، سر ثابت و چشمان خیره به جلو خشک شده بودند و تنها قلب پسر بچه بود که تند تند می زد...

اگر دودکش های روی پشت بام آخری را می شمرد، به تعداد همه خانه های روستا بود. ماه کم کم رنگ و رو رفته می شد. پاهای پسربچه به حرکت درآمدند و در میان دودکش قدم زدند تا رو به دریاچه قرار گرفتند. خطوط دود ضعیفی، تاریکی شب را می شکافت و مستقیم به سمت بالا حرکت می کرد. می دانست که سه خط سفید دیگر کم بود. کافی بود تا یکی از دودکش های آن بازار شام را انتخاب کند و به آرزویش برسد.

پسربچه به آرزویش رسید. نه درکلبه، او روی پشت بام خانه آخری ماند...برای همیشه رو به آفتاب.

فردای آن شب، صاحب خانه آخری، وقتی برای کار از کنار چاله بر از آب می گذشت، لحظه ای ایستاد. مطمئن بود که به دودکش های سفید روی پشت بام خانه اش یکی دیگر اضافه شده است. بنابراین راهش را ادامه داد.

...hamin

شنبه 26 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:22 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات