...hamin

بعد از شام، تمام سوراخ سنبه های خونه رو گشتم تا سیصد تومن پول خرد پیدا کنم؛ کنار تلویزیون، توی کشو، توی کابینت ها،...بعضی شبا که می خوابم یه چیزی زیر کمرم می کوبه به بدنم، دستم رو که با زحمت می برم زیر چند تا سکه پیدا می کنم و توی تاریکی می ندازم کنار دیوار؛ روی زمین و گوشه های دیوار رو هم گشتم. بعد از یه ساعت جستجو فقط دویست و پنجاه تومن پیدا کردم که همش سکه های ده تومنی بود. حالا باید می رفتم بیرون. برای منی که ساعت ده شب که هیچی، کل روز رو بیرون کاری نداشتم و دوستی هم نداشتم که سراغ منو بگیره چه برسه من برم سراغش، کار سختی بود. علاوه بر اون پنج جفت چشم خیره منتظر حرکتی بودند تا بپرسند:

-         کجا می ری؟

همه عذاب می کشیدند. البته فقط مواقعی که تو دام این سوال می افتادند. در غیر این صورت پرسیدن سوال حال عجیبی داشت که هیچ کس حاضر نبود اونو از دست بده...حتی خودم.

پی رفت و آمدهای مکرر من به اتاق و بازگشت دوباره، شم پلیسی همه شروع به کار کرد. اول از نگاه های مرموز مادرم شروع شد. بعد از اون نوبت خواهر کوچکم بود تا نگاه نکرده بپرسه:

-         چرا اینقد راه می ری؟

با مطرح شدن این سوال، بلافاصله پدرم با نگاه بالای عینک و برادرم به شکلی تحقیرآمیز، منو تحت نظر گرفتند. بدون هیچ اتلاف وقت و فکری، جواب دادم(توی ای شرایط هرچه سکوت کنی شک بیشتری متوجه تو می شه):

-         دلم درد می کنه...درد که نه...یه جوریه...آخ!

با عقبه ای که از من توی ذهن داشتند، پس از چند لحظه، فضا از یک بازداشتگاه خوفناک دوباره تبدیل به یک خانواده مهربان شد. در مواجهه با مشکل پیش آمده من، همه کارهای خودشون رو رها کردند تا به کمک من برسند. پیشنهاد های مختلفی مطرح شد. از قبیل رفتن به توالت، که اون رو سریع رد کردم؛ خوردن چایی نبات، که خشک و خالی نمی چسبید!؛ خوردن عرق نعنا، که می دونستم بعد از اون مشکلات زیادتری شروع می شه؛ قدم زدن، که....

قدم زدن! نمی دونم این پیشنهاد عالی رو کی مطرح کرد. از چهار نفرشون بعید بود ولی حتما یکیشون بلند فکر کرده بود. پشت سر این پیشنهاد، تایید من تبدیل به فریاد شد. نفهمیدم لباسم رو کی و چه جوری عوض کردم. فقط یادم می آد که وقتی پول های خرد را ریختم توی جیب شلوارم، احساس ضعف شدیدی کردم. چون خیلی سنگین بود.

باید از وسط جمعیت نگران نشسته توی حال رد می شدم. نکته اینجا بود که سروصدای به هم خوردن سکه های توی جیبم، اسباب زحمت من می شد، البته چشم امیدم به تلویزیون بود. چرا که هیچ وقت روی منو زمین ننداخته بود. صبر کردم تا طبق روال همیشگی، صدای تلویزیون به حد اعلای خودش برسه. می دونستم خیلی زود سروکله  پیام های بازرگانی پیدا می شه.

در میون بلبشوی صداها، با جرات و اعتماد به نفس کاذب، وارد حال شدم. چشمام به دستگیره در بود تا هرچه سریعتر دستم رو بهش برسونم تا باد خنک اون طرف در، عرق های روی صورتم رو خشک کنه و بعدش...

نمی دونم چی شد؟ چه اتفاقی افتاد که برای اولین بار، تلویزیون عزیز از عادتش دست برداشت....به مدت چند ثانیه سکوت کرد.  در آن سکوت مرگبار پنج جفت گوش صدایی جز صدای روی هم لغزیدن سکه ها نشنیدند؛ صدا از طرف جیب من می آمد.

سوال ها شروع شد. من تنها به این فکر می کردم که درون کوچه تنگ و تاریک راه می رم که منتهی می شه به خیابون. بعد از چند میله ورود ممنوع برای موتورها و ماشین ها توی پیاده رو وبعد از گذشتن از نونوایی بسته و شیرینی فروشی باز، قبل از رسیدن به مسجد که همیشه خدا جلوی درش پر از لامپ های نه کم مصرف که پرمصرف و پرمایه ست، به سوپری می رسم. یه مشتری جلوی منه. به قفسه پشت مغازه دار نگاه می کنم تا مطمئن شم اونی که می خوام رو داره یا نه...داره..منو مغازه دار تنها می شیم. پول های خرد رو می ریزم روی ترازوی کامپیوتری. یه نگاهی به سکه ها می ندازه:

-         چی می خوای؟

-         یه نخ عقابی!

-         چی؟

-         یه نخ عقابی!(با صدای بلندتر)

-          چی؟

یه سیگار فرضی لای انگشتم می گیرم و نزدیک دهنم می برم. باز می گم: عقابی!

وقتی فندک روشن رو می آره جلو، می گه:

-         پنجاه تومن طلب من!

 ...hamin

پنجشنبه 24 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 22:14 | نظرگاه()

هر روز صبح که خورشید بزرگ، از بالای سر شهر، از پشت کوه ها بیرون می زد، به دیگر خورشیدها فرمان می داد تا کارشان را شروع کنند. وظیفه هر خورشیدی در سرزمین خورشیدها، پخش کردن نور بود. هر خورشیدی در نورانی شدن این سرزمین سهمی داشت که سهم خدای بزرگ خورشیدها، خورشید بزرگ، بیشتر از همه بود. بعد از او، نماینده خدای بزرگ روی سرزمین قرار داشت که به خدای زمینی خورشیدها معروف بود. رئیس پلیس و شهردار و بقیه هم در مراتب بعدی قرار داشتند. همه این خورشیدهای پرنور در مرکز سرزمین زندگی می کردند و سایر خورشیدهای کم نور و بی نور، در اطراف شهر؛ چرا که طاقت تحمل نور و گرمای مرکز شهر را نداشتند و نزدیک شدن به آن ها خودکشی محسوب می شد.

هر هفتصد سال یک بار، خدای زمینی خورشیدها، نوزادی پرنور را از حومه شهر با خود به معبد می برد تا او را برای خدایی تربیت کند. از این رو پلیس های خورشیدی، هنگام شماره کردن نوزادها، به محض مواجه شدن با موردی غیر عادی، آن را به مرکز شهر و نزد خدای زمینی می فرستادند. اما اهالی این سرزمین، حتی خورشیدهای سالخورده که سن آن ها به هفت هزار سال هم می رسید، فقط یک خدا را به خاطر داشتند.

پلیس ها وظیفه دیگری هم داشتند؛ خورشیدهای خلافکار را دستگیر کرده و به معبد می بردند. جایی که خدای زمینی آن ها را برای راضی نگه داشتن خدای بزرگ قربانی می کرد. خورشیدهای خلافکار کسانی بودند که روزها در خانه می ماندند و از پخش کردن نور خودشان سرباز می زدند.

خورشید شماره 1402+ سال ها تحت تعقیب پلیس خورشیدی بود. او در دخمه ای خراب در اطراف شهر پنهان شده بود. شب ها خود را با پارچه ای مشکی می پوشاند تا در تاریکی، وقتی خدای بزرگ در خواب است، ماه های نگهبانِ شب متوجه نور او نشوند. پس از سال ها مخفی شدن، نور و حرارت خورشید 1402+ به حد غیر مجاز رسیده بود. بر اساس قانون سرزمین خورشیدها، خورشیدهایی که دور از مرکز شهر زندگی می کنند، حرارتشان نباید از یک چهارم کمترین حرارت اهالی مرکز شهر، بیشتر شود. کم کم حس می کرد که پارچه مشکی دیگر طاقت حرارت او را ندارد و دخمه نیز در حال آب شدن است. چون تا به حال حرارتی این چنین را در خود ندیده بود.

خورشید 1402+ را همه می شناختند. به عبارت دیگر همه از او شنیده بودند. شایعه شده بود او خدای زمینی جدید است و برای آمادگی برای خدا شدن، به تنهایی و عزلت پناه برده است.

1402+ برای رسیدن به نور و حرارت بیشتر، نیاز به نوزادان داشت که نورشان خالص بود. دو گماشته بی نور او،1349- و 1364- مامور دزدیدن نوزادان بی شماره بودند. شبانه دور از چشمان ماه های نگهبان، آن ها را برای 1402+ می بردند که سهم شان از آن ها، دو نوزاد کم نور بود. خورشید 1402+ نوزادان را می بلعید و هر شب غول پیکرتر از شب قبل می شد.

در روزی از روزها، که مثل هر روز عادی به نظر می رسید، در اطراف شهر نور عظیمی مشاهده شد. تمام پلیس ها به دستور خدای زمینیِ وحشت زده به آن قمست اعزام شدند. خورشید 1402+ پس از سه سال، خود را آشکار کرد. هیچ کس یارای نزدیک شدن به او را نداشت و از هر محلی که می گذشت، پشت سرش مسیری سوخته را به جای می گذاشت. پلیس ها می توانستند تا حدی به او نزدیک شوند...نزدیک شدند...ولی نمی دانستند که خورشید غول آسای آن ها را به راحتی می بلعد.

وقتی به مرکز شهر رسید، بسیار بزرگتر از ابتدای مسیرش شده بود. تنها کسی که امید می رفت با او مبارزه کند، خدای زمینی بود. اما فبل از او، رئیس پلیس شهر و شهردار به مقابله با او رفتند. از حرارت1402+، پلاک های شماره 2 و 3 آن ها آب شد. وحشت زده از او دور شدند. دیگر وقت ورود خدای زمینی بود. از معبد خارج شد. او هر روز صبح به معبد می رفت و خلافکاران روز قبل را برای خدای بزرگ قربانی می کرد. آن روز هم بزرگتر از روز قبل شده بود.

وقتی از پشت دیوارهای بلند معبد بیرون آمد، از دیدن خورشید 1402+ تعجب نکرد. چرا که تصویر جوانی خود را در او می دید. سال های سال بود که انتظار چنین لحظه ای را می کشید؛ همانند خورشید 1402+.

رئیس پلیس به زودی فهمید که مبارزه آن دو بی نتیجه است و وقت آن رسیده تا خود را فدا کند، فدای آرمان های شهر، فدای آرمان های خدای زمینی...به طرف او رفت.

وقتی توسط خدای زمینی بلعیده می شد، نیشخند وحشتناک او را ندید.

طولی نمی کشید که خورشید 1402+ نیز بلعیده می شد. شهردار از این موضوع اطمینان کامل داشت... 

...hamin

دوشنبه 7 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:38 | نظرگاه()

-         چه هوای خوبی!

مرد قبل از این جمله، گفته بود:

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

این را به زن روی تخت گفته بود. زنی زیبا که خیره به سقف دراز کشیده بود. قبل از آنکه به طرف پنجره برود، عینکش را از روی صورت برداشته و به کناری پرتاب کرده بود.

وقتی هنوز همه جا برایش تار نشده بود، چیزی در کشوی کمد کنار تخت گذاشته و در آن را بسته بود. کلید را داخل دهانش انداخته و روی آن یک لیوان آب نوشیده بود. آب مانده بود. برای همین چهره اش در هم کشیده شده بود در آینه روی کمد کنار تخت.

در کشو هنوز باز بود و او روی تخت. هر دو به سقف خیره شده بودند. ناگهان حس بدی به او دست داده بود. حسی شبیه حسی که در زیر باران به او دست می داد؛ پشت لباسش خیس شده بود...بلند شده بود.

هنوز حس بدی به او دست نداده بود که دستش در کشوی کمد کنار تخت دنبال چیزی گشته بود. آن را برای آرام کردن خود می خواسته و شاید آن زن زیبا...دست از کشو بیرون آمده بود و بعد از چند ثانیه، صدای شلیک؛ صدایی که همسایه کناری، آن را نشنیده بود. بعدها گفته بود که او در حمام آواز می خوانده و او عادت دارد که در حمام آواز بخواند. اما نه زن، قبل از بلند شدن صدا و نه مرد، پس از گفتن " چه هوای خوبی"، صدای آوازی نشنیده بودند.

زن زیبا هنوز ایستاده بود. از کنار پنجره آمده بود کنار تخت و در آینه روی کمد، به خودش نگاه کرده بود و مرد که دراز به دراز افتاده و خیره به سقف بود، با دستانش اشاره کرده بود به زن زیبا:

زن زیبا لبخند زده بود.

مرد تنها بود که صدای در آمده بود. مطمئن بود که پشت در زن زیبایی ایستاده. زن که وارد شده بود، ابتدا روی کمد کنار تخت را نگاه کرده و پس از دیدن اسکناس های تا نخورده، خیالش راحت شده بود.

هنوز صدای در درنیامده بود که مرد عکسی را از کشوی کمد کنار تخت در آورده بود و به آن نگاه کرده بود:

-         امروز قراره بیاد اینجا. همون که دو سال پیش، تو ، توی یه اتاق دیگه منتظرش بودی، توی همون روز، توی همون اتاق، اولین کسی که جسد تو رو بغل کرد من بودم. شاید اگه تا حالا زنده می موندی، مثه من جلوی موهات ریخته بود...می بینی؟ منم دارم کچل می شم...

و بعد صدای تق تق در آمده بود

...

مرد کلید را در دهان می اندازد و لیوانی آب می خورد.

-         نظرت چیه پنجره رو باز کنم؟

عینکش را به سمتی رها می کند و به سمت پنجره می رود. پنجره را باز می کند.

-         چه هوای خوبی!

وقتی به بیرون می پرد، یک لکه قرمز رنگ بزرگ روی زمینه سفید لباسش، خود نمایی می کند.

...hamin

پنجشنبه 3 مرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:29 | نظرگاه()

باز صبح شد و مسواک پیر باید طبق معمول، پشت خرس یک گوش را می خاراند. خرس هم عادت داشت در این حالت که دمر می خوابید، حرف بزند و فقط حرف بزند:

-         خرس یک گوش: آخیش! یه کم بالاتر! آها! خودشه!...این صندوقچه خیلی کثیف شده، پر شده از جونورهای ریز. خیلی وقته کسی بهش دست نزده. البته بعضیا از این وضعیت بدشون نمی آد...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله...می دونم

-         خرس یک گوش: هی...می دونی؟ قبل از اینکه اون بچه ننر؛ همون بچه دماغوی همسایه رو می گم؛ گوش منو بکنه جای من بالاترین طبقه توی کمد بود. جیمی منو خیلی دوست داشت. هر وقت از خواب بیدار می شد، منو می مالید به صورتشو کیف می کرد. ولی حالا چی؟ افتادم توی این صندوقچه لعنتی...همش تقصیر مامان جیمی بود...چیکار می کنی مسواک؟ یواش تر! آروم! من یه عروسک پوسیده ام...

-         مسواک پیر: ببخشید...آخه منم یاد گذشته افتادم...وقتی هر روز صبح می رفتم تو دهن جیمی...ببخشید..

-         خرس یک گوش: عیبی نداره! همه ما اینجا یه سرنوشت داریم. غیر از یک نفر...می دونی که چی می گم مسواک؟

-         مسواک پیر: بله! می دونم...

-         خرس یک گوش: آره...ما باید یه فکری بکنیم...اینجوری نمی شه...

شنبه 15 تیر 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:27 | نظرگاه()

ساعت 5 شد و همه می دانستند که صدای باز و بسته شدن درهای فلزی برای بردن او پای چوبه دار است. از داخل سلول اعدامی ها آوردنش بیرون. لباس زندان برایش گشاد بود. پیشنهاد دوخت یک لباس را به او دادند، ولی قبول نکرد...در مسیر راهرو، چند بار خواست ریش های تنکش را بخاراند، ولی فکر کرد شاید دوتا سرباز خواب آلود کنار دستش را به زحمت بندازد...

به حیاط رسیدند. چوبه دار وسط حیاط خودنمایی می کرد. ضربان قلبش ناگهان بالا رفت. از دیشب تا صبح تمام چوبه های داری که در  فیلم ها و عکس ها دیده بود جلوی چشمش رژه می رفتند. همه مثل هم بودند. این هم مثل بقیه. زیر طناب، سکویی با سه تا پله کار گذاشته بودند. کنار سکو 4 نفر ایستاده بودند و اون طرف تر چند تا زن در حال گریه کردن و دو تا مرد دیگر. با اشاره سرباز دست راستی، به طرف سکو حرکت کرد. صدای خش خش دمپایی هر چه به سکو نزدیک تر می شد، سخت تر به گوش می رسید. به جلوی اولین پله رسید.  دمپای را از پایش درآورد...

دمپایی را از پایش درآورد. هر لنگه، وارونه افتاد سمتی. خودش را روی جسد انداخت. صورت یخ زده دختر، آرام و تسلیم نشان می داد. در پرونده اش نوشته بودند:

نام: سپیده...

سن: 19 سال

علت مرگ:  سکته مغزی

از هر پرونده فقط همین ها را می خواند...برای صحبت کردن با جسد کافی بود:

-         سلام...سپیده...می تونم با اسم کوچیک صدات کنم؟...من اینجا همه رو با اسم کوچیک صدا می کنم. مثلا سحر، نسیم، زهرا، ریحانه، الهام....این ها همه دوستای منن...مثل تو که دوست منی...اگه قبول کنی. الان همشون زیر خاک اند. تو هم فردا ظهر می ری پیششون. فقط قبلش می خواستم باهات دردودل کنم...می تونم به صورتت دست بزنم؟ همه دوست هام اجازه می دادند...چی؟...می دونستم... صورتت خیلی زیباست...چشم هات هم قشنگن...هرچند  بسته اند...خوبه که بسته اند. آخه می دونی؟ من با دخترهایی که چشم هاشون بازه نمی تونم صحبت کنم. از نگاه هاشون می ترسم. وقتی تو چشم یه دختر نگاه می کنم، عرق می کنم. گرمم می شه، انگار رو ذغال نشستم و یکی داره هی فوتش می کنه...آخر کار از ترس سوختن، مجبور می شم با یه خداحافظی ماجرا رو تموم کنم...باور می کنی؟ به محض اینکه تنها می شم دیگه احساس گرما نمی کنم. سریع سردم می شه...من سرما رو بشتر دوست دارم...تو چی؟ زمستون رو بیشتر دوست داری یا تابستون رو؟...من عاشق زمستونم. عاشق برف ...عاشق سفیدی...می بینی؟ اینجا هم سرده...همه جا سفیده...من عاشق کارمم...من عاشق هر چی سفید و سردم...

و ملافه را از روی جسد کشید. خودش را برهنه کرد و وحشیانه به جسد هجوم برد.  برانکارد روی چرخ هاش به حرکت درآمد. صدای نفس نفس زدنش در سکوت سردخانه، بلند جلوه می کرد. هر چند لحظه یکبار، حس می کرد صدایی شنیده، دست از کار می کشید و ثابت می ماند. با چشم های گشاد و پیشانی عرق کرده، اطراف را نگاه می کرد و پس از چند ثانیه آرام آرام به کارش برمی گشت، هرچند هنوز به اطرافش نگاه می کرد...

دمپایی را  پوشید و به طرف حمام رفت. در حمام مدام احساس می کرد صدایی می شنود. صدای ناله یا حرف زدن. صدای زن بود. اما وقتی دوش را می بست، صدا هم قطع می شد. بعد از حمام یک ملافه نو از انبار آورد و روی جسد انداخت.

صبح زود خانواده سپیده آمدند. جنازه را  با خود بردند. نگاه او در تمام این مدت به جسد بود.

رفت در اتاقش و دراز کشید. احساس خستگی می کرد. دست هایش را برد پشت سرش و بهم قلاب کرد...دیگر چیزی نفهمید، حتی صدای ضربه خوردن کلید به در شیشه ای سردخانه را. دیگر راننده به فریاد متوسل شد:

-         آهای!پسر!کجایی؟...آهای!

او تنها راننده سردخانه آنجا بود.  با شکم چاق و قد کوتاهش، برای همه آشنا بود. سعی کرد فریادی بلندتر بزند.  اما نتوانست. آخر سر هم به سرفه کردن افتاد.  سیبیل هایش با هر بارسرفه به هوا می رفتند. صورتش سرخ شد. با دیدن یه هیکل لاغر و مردنی از پشت شیشه، نفسش جا اومد:

-         کدوم گوری بودی، مردنی؟ یه ساعت هرچه زنگ می زنم، در می زنم جواب نمی دی! خواب بودی؟

-         آره! بار داری؟

-         آره! یه دختر جوونه...18 سالشه...ای بابا! باید اونجا می بودی...بابا مامانش چنان گریه می کردند که...

بقیه حرفای راننده را نشنید. پرید وسط حرفش:

-         باشه. سریع بیارش تو

-         دارم حرف می زنما! چت شده؟ چرا چشمات قرمزن؟

-         دیشب خوب نخوابیدم

-         مگه چیکار می کردی؟...آخر توام می شه یه جنازه مثل بقیه...یکم به خودت برس بچه!

جنازه را  آوردند داخل سردخانه. راننده پرونده را  داد و رفت.

به محض دور شدن ماشین راننده، سریع رفت سراغ جسد. ملافه را کشید کنار. صورت زیبایی نگاهش را جلب کرد. ولی مثل بقیه جسدها سفید نبود. به صورتش دست کشید. هنوز گرم بود. باید آن را در یخچال می گذاشت تا سرد بشود...مثل یخ بشود...سفید بشود...

ردیف 27، کشوی 13. همیشه جسدهایی را که با آن ها کار داشت می گذاشت داخل کشوی 10 ردیف 20. ولی آن روز خالی نبود. و ضمنا حال جابه جا کردن جسد پیرمرد چاق رو نداشت...

نام: شراره...

سن: 18 سال

علت مرگ: سکته قلبی

پرونده را گذاشت کنار. فکر کرد تا شب با چه خودش رو مشغول کند. البته اگه راننده چاق باری برایش نمی آورد...هنوز صدای ناله در گوشش بود...

شب شد.

بی درنگ با برانکارد رفت سراغ ردیف 27 که کم تر با آن سروکار داشت. چشم بسته هم می توانست آن را پیدا کند. کشوی 13 را باز کرد. جسد را گرفت و گذاشت روی برانکارد. جنازه هنوز گرم بود. "  درجه یخچال رو که دستکاری نکردم. پس چرا این هنوز گرمه؟ "چندین ساعت منتظر چنین لحظه ای بود و نمی توانست درنگ کند... چرخ های برانکارد با سرعت راه افتادند و به دنبال آن یه جفت دمپای سفید، تا وسط سالن سردخانه حرکت کردند. دمپایی ها رفتند سمت پای جنازه. بعد از کمی مکث، در هوا آویزان شدند و سرانجام هرکدام به سمتی پرواز کردند.

-         سلام...شراره... می تونم با اسم کوچیک صدات کنم؟...من اینجا همه رو با اسم کوچیک صدا می کنم. مثلا سحر، نسیم، زهرا، ریحانه، الهام و سپیده...این ها همه دوستای منن...مثل تو که دوست منی...اگه قبول کنی. الان همشون زیر خاک اند. تو هم فردا ظهر می ری پیششون. فقط قبلش می خواستم باهات دردودل کنم...

صدای ناله باز هم آمد. پاک از یادش رفته بود که دو روز است که این صدا را مدام می شنود..گوش هایش را تیز کرد. صدایی نمی آمد. نگاهش را به جنازه برگرداند:

-         ببخشید...همش فکر می کنم صدایی می شنوم...صدای یه ناله...نمی دونم. ولی الان مطمئنم که خیالاته...بدنت هنوز گرمه. می دونی! من از گرما متنفرم... ولی فقط به خاطر تو تحمل می کنم. حتما تو از اون کسایی بودی که عاشق تابستونن...ها؟ ولی من عاشق زمستونم. عاشق سرما...عاشق سفیدی...

ملافه رو از روی جنازه کشید...

بدن لاغرش داشت  روی جنازه حرکت می کرد که صدایی آشنا به گوشش رسید. باز صدای ناله بود. نزدیکتر از هر بار. واضح تر. ناگهان به پشتش نگاهی انداخت. کسی نبود. با حرکت سریع اطرافش  را از نظر گذراند. جز چند تخت و ردیف های  یخچال و در شیشه ای چیز دیگری دیده نمی شد. به کارش ادامه داد. همچنان صدای ناله می امد،اما دیگر توجهی نکرد. صدا هر لحظه نزدیکتر و واضح تر می شد. یک آن فکر کرد که صدا از جسد است و همان آن به فکر خود خندید. تا اینکه تغییر حالتی در صورت جسد، خنده اش را خشک کرد. با همان قیافه به چهره جنازه خیره شده بود و ودر انتظار حرکت دیگری ماند. آرزو می کرد که چیزی نبیند و خنده اش را کامل کند...صدای ناله از جنازه بود. او زنده شده بود...

از این صحنه ها زیاد در سرد خانه اتفاق می افتاد. بارها شده بود شبی، جنازه ای در یخچال شروع به فریاد کشیدن کرده و فردای آن روز به خانه اش بازگشته. اوایل از وقوع این اتفاقات نادر می ترسد. اما دیگر برایش عادی شده بود...

جسد کم کم به هوش آمد. اما هنوز چشمانش بسته بودند. تنها از درد ناله می کرد. شاید هنوز نمی دانست که مرده است و در سردخانه روی تخت برانکارد در حال...

همچنان خیره به جسد، در فکر فرو رفته بود. نمی دانست چه باید بکند. اگر  جنازه چشمانش راباز می کرد، او نابود می شد. پلک های جسد شروع به لرزیدن کرد. صدایش بلندتر شد. سر جسد به طرفین حرکت کرد. چهره اش در هم کشیده شد. گویی درد را تازه درک کرده بود. اگر چشمانش را باز می کرد، دیگر مال او نبود. دیگر زنده بود و زنده ها در آنجا جایی نداشتند. همه آنجا مرده بودند و باید مرده می ماندند. می خواست تا آن دختر نیز مثل همه مرده باشد. مال او باشد...سرد باشد...سفید باشد...

دستانش را به سمت گردن جنازه زنده شده برد. آرام کف دستش را به پوست ظریفش نزدیک کرد. آن را لمس کرد. هنوز گرم بود. گردنش در میان دو دست لاغر او جای می شد. دست ها را به هم نزدیک کرد. نزدیک تر. نزدیک تر. صدای ناله کمتر شد. آرام تر شد. آنقدر ادامه داد تا دیگر صدایی نیامد...

دیگر صدایی نیامد. پیکر لاغری پشت به آفتاب صبح، آویزان بود.

 ...hamin

یکشنبه 2 تیر 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:00 | نظرگاه()

ماجرا از اون شبی شروع شد که بچه های خوابگاه وارد اتاق من شدند. هفت نفری بودند. بین اونا میلاد رو یادمه. پسری با جثه بزرگ و گردنی کوتاه که همیشه نافش از زیر لباسش پیدا بود. وقتی وارد شد با یه حرکت ساده منو از رو تخت بلند کرد و انداخت وسط اتاق. تا اومدم به خودم بیام دور من دایره ای درست شد که یه لحظه منو به یاد صندلی خالی وسط جمع شورای امنیت انداخت که همیشه خالی بود.

-         چرا موبایل نمی خری؟ها؟

این صدا از پشتم اومد. یه صدای تو دماغی و آروم. من فقط چهره میلاد که روبه روم نشسته بود رو می دیدم. با نگاهی عجیب به من زل زده بود. خندیدم. خواستم بلند شم که دست نیرومندی پشت منو گرفت و کشید سمت پایین. طبیعتا میلاد بود. هرچند که ندیدم.

-         الآن تو دانشگاه تو تنها کسی هسی که موبایل نداره...دیگه هر قُزمیتی یه گوشی داره

تکه کلامش قُزمیت بود. از نظر اون همه قُزمیت بودند الا خودش و دوستای فابریکش، که من هنوز جز اونا نبودم. بنابراین قُزمیت محسوب می شدم و نیازمند به گوشی موبایل. هنوز میلاد بهم خیره شده بود و حرفی نمی زد. همه منتظر جواب من بودند. میلاد فقط یه جواب آره می خواست. تو نگاهش التماس می دیدم. ولی من نمی تونستم احساساتی بشم. من نیاز به موبایل نداشتم. واسه همین با قطعیت تمام گفتم:

-         من موبایل نیاز ندارم!

انتظار داشتم که این هایی که منو مثه نماینده یه کشور پای میز مذاکره کشوندند، با حرف و صحبت ادامه بدند؛ ولی چیزی نمونده بود یک مشت بزرگ و محکم بخوره توی دهنم که...طبیعتا مشت میلاد بود:

-         باشه...تسلیم. من موبایل می خوام

وقتی از رو زمین خودمو جمع کردم، همه با لبخند به من نگاه می کردند. مخصوصا میلاد که با چند ثانیه قبلش قابل مقایسه نبود. دیگه اون خشونت چند لحظه قبل محو شده بود و جاشو به صورتی مهربون و دوست داشتنی داده بود. یه گوشی موبایل از جیبش درآورد و با لبخند بهم داد:

-         بیا! یه سیم کارت توشه...هر وقت داشتی بده!

و به این راحتی منم خودمو به موبایل باختم. و این شروع مشکلات بعدی بود...

همه می دونستند که من مشکل روده، معده و مثانه دارم. البته رفتم پیش دکتر:

-         شما هیچ مشکلی ندارین، بدنت مثه ساعت کار می کنه...

من هم متعجب به پوست وارفته صورت دکتر و چشم های بالا و پایین و کله تاس و دستای بی موی لرزونش نگاه کردم...حق داشت.

در هر صورت، من روزی 10 تا 15 نوبت به توالت می رفتم و از ابتدا که متوجه این نقص(یا مزیت) شدم، تصمیم گرفتم تا از این لحظات به بهترین شکل استفاده کنم. یعنی کاری کنم که از اونا لذت ببرم. برای همین اگه نه بهترین، اما یکی از بهترین ساعات عمرم رو توی توالت گذروندم. مخصوصا بعد یه مسافرت طولانی که فشار از توی چشم ها و سر انگشتای دست راست می زنه بیرون، همون لحظه ای که وارد توالت می شی و سریع ساک و کیفتو به جایی آویزون می کنی و با سرعت هر چه بیشتر کمربند و دکمه و  زیب شلوار رو باز می کنی...بعدش همش لذته...لذت...

حالا پس از چند دقیقه آرامش، وقتی بلند می شی تا شلوارتو بکشی بالا و کمربند رو ببندی، می فهمی که سرعت باز کردن کمربند و دکمه و زیپ، صد برابر سرعت بستن اوناست. اینجاست که به فکر کتاب گینس هم می افتی...ولی اگه یه موبایل همرات باشه چی؟

من تقریبا تمام روز تو دانشگاه بودم. و طبیعتا اکثر اوقات تو توالت. اولین باری که بعد از موبایلی شدن وارد توالت شدم، تازه به مشکلات گوشی داشتن آگاه شدم، یعنی مهمترین مشکل. و اون  اینکه در حال انجام دادن اعمال تعیین شده، گوشی موبایل را کجا بذارم؟

 اولین راه حل جیب هام بود. ولی با این کار لذت نشستن راحت از آدم دریغ می شه. موبایل مثه یه چیز قلمبه توی جیب، هی می گه : "زود بلند شو! دارم می ترکم! با توام! بلند شو!"... راه حل بعدی، دست گرفتن گوشی بود که سریع منتفی شد. چون هر کسی می دونه برای استفاده از توالت ایرانی هر دودست نیازه. بعضی وقتا دست سوم هم نیاز می شه...کمی فکر کردم، به ذهنم رسید گوشی رو بذارم گوشه ای روی کف توالت. وقتی مورد رو بررسی می کردم، سطل آشغال کوچیک آبی رنگ نظرم رو جلب کرد که مملو از دستمال کاغذی بود و مقادیر زیادی نوار بهداشتی... آخه اون توالت تا چند روز قبلش توالت دخترونه بود...(بالا رفتن درصد شرکت کنندگان دختر در کنکور و به طبع افزایش دانشجویان دختر در دانشگاه و در کنار اون پایین اومدن درصد دانشجویان پسر، باعث شد تا توالت پسرونه که بزرگتر می نمود به دختران تحویل داده بشه و سهم ما هم یه مشت نوار بهداشتی در دو وجب جا باشه)

غیر از سطل آشغال، نقاط ریز زرد رنگ و گه گاهی نقاط قهوه ای هم دیده می شد. پشت سرم روی دیوار، ضربات ترکشی روی کاشی سفید رنگ خودنمایی می کرد که به جا مانده از ساکنین موقت قبلی اونجا بود و قطعا به بعد از واگذاری اونجا به پسرا، برمی گشت.

منم مثه هرکسی از این راه حل هم گذشتم. البته بعد از اون روز، چند باری این کار رو انجام دادم و هنوزم گاهی اوقات در لحظات بحرانی بهش متوسل می شم. بهتر بگم که تا جایی که ممکنه محلی خشک رو برای قرار دادن موبایل انتخاب می کنم.

از اونجایی که دیگه تحملم به سر رسیده بود و نیز دیگه درنگ جایز نبود، تصمیم گرفتم موبایل رو بذارم بالای در توالت. گذاشتم و خوشحال رفتم سراغ کمربند و دکمه شلوار و بالاخره زیپ...یکدفعه ترسیدم: " اگه کسی بیاد موبایل رو برداره بره چی؟ تا بیام خودم رو جمع کنم و شلوار رو بکشم بالا و دسته سیفون رو بکشم پایین و به دستام صابونی بزنم و موهامو صفایی بدم و دستامو خشک کنم...نه!" در همان وضعیت بلند شدم و موبایل رو برداشتم. آنجا بود که نفرینی فرستادم به روح آن شورای امنیت کذایی و به خصوص میلاد عزیز. تنها لذت این لحظات، تنهایی و بی دغدغه بودن اون بود که به راحتی ازم گرفتند و به جاش یه موبایل مزاحم گذاشتند کف دستم...استرس و فشار امانم رو بریده بود. در شرایط سختی بودم و کم کم یاد ساعات نزدیک ترمینال توی اتوبوس می افتادم و سختی تحمل فشارهای آخر...اما امید به لذت بعد اون بود که منو سرپا نگه داشته بود....

"یافتم! یافتم! یافتم!"

نمی دونم کسی اون موقع تو دستشویی بود و صدای منو شنید یا نه. ولی اصلا مهم نبود. تنها کاری که کردم سریع موبایل را تو دهنم گذاشتم و بلافاصله نشستم.چنان هیجانی داشتم که به موبایل زل زده بودم که پایین تر از دماغم قرار داشت. پس از رهایی از هیجان به کار اصلی پرداختم. زور پشت زور...یادم رفت بگم که من یبوست هم دارم.

باید فشار بیشتر می شد...خیلی بیشتر...فشار رو تو رگ های شقیقه ام حس می کردم. مطمئن بودم که صورتم سرخ شده و چشمام از حدقه بیرون زده بود. دندونام محکم موبایل رو فشار می داد...ترس اینو داشتم که موبایل از وسط نصف شه، ولی چاره ای نبود...از همه ارگان های بدنم خواستم تا منو کمک کنند...دستام هم شیر و شلنگ رو فشار می دادند...با تمام وجودم تلاش کردم...فقط یه فشار دیگه لازم بود...سه ...دو..یک...آه!..آه!...شد...شد...تموم شد...

اینجا بود که به فکر فرو رفتم. چرا آدم پس از آزادی، رهایی، شادی، موفقیت یا هر چی مزخرف مثه ایا، باید فیاد بکشه؟ آه بکشه، بخنده؟...چرا اصلا باید دهنش رو باز کنه؟

شماره یک رو که تو دلم گفتم، دهنم ناخودآگاه باز شد. باز شدن دهان همانا و رها شدن موبایل همانا. افتاد توی سنگ توالت و به سه تیکه در، باطری و بدنه تجزیه شد و همراه با مواد خروجی از بدنم، به سمت حفره نابودی رفت...تموم شد...

چند روز بعد، وقتی طبق معمول از توالت اومدم بیرون تا دستامو بشورم، صدایی از پشت یکی از درها اومد: آه!...آه!...تموم شد...تموم شد...و صداش به سمت ناله حرکت کرد...

hamin...

 

پنجشنبه 30 خرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 09:58 | نظرگاه()

پیانیست کلاویه ها را نرم، آرام فشار می دهد و آرشه ویلون ها آن را همراهی می کنند...دستان و پاهای سفید به حرکت در می آیند، انگار در فضا معلقند، دور خود می چرخند، بر زمین می افتند و به هوا می جهند...در همدیگر فرو می روند و از یکدیگر دور می شوند...اوبوآ ناله کشان به میدان می آید، سفید پوش ها تحت تاثیر صدای آن، به سمت هم حرکت می کنند و دایره ای می سازند...در میان دایره دستان آبی پوش ظاهر می شود، زاری کنان آبی پوش را بر روی دستان می گیرند و او را به ابدیت می سپارند...

پرده بسته می شود، صدای تشویق تماشاگران هر لحظه بیشتر می شود. پرده باز می شود. با نظمی بی مانند، بازیگران و پس از آن نوازندگان به روی سن می آیند و تعظیم کرده می روند...با ورود مردی قد بلند و درشت هیکل، با کت و شلواری سفید بر تن و عینکی مشکی بر چشم و موهای مرتب بالازده  به میان صحنه، تشویق ها پرشورتر می شود. در میان تماشاگران کلمه کارگردان را می توان به سختی شنید...او نیز تعظیم کرده و خارج می شود.

مرد سفیدپوش، استثنائا آن شب زودتر از همه از سالن خارج می شود...می داند که بهای این عجله را باید بپردازد. جلوی در خروجی، انبوهی دست ها، قلم و کاغذ را به طرف او دراز کرده اند و همزمان فلش دوربین ها شروع به کار می کنند...

به سختی سوار ماشین می شود. از خیسی زیر لباس هایش متنفر است. هنوز چند دختر زیبا از پشت شیشه برایش دست تکان می دهند. به آن ها نگاه می کند ولی در فکر پیامی است که چند لحظه پیش برایش آمد: "باید باشی!این یه جنگ نیست! یه مسئله ناموسیه!"

ناگهان خود را جلوی در خانه اش می بیند. به ساعتش نگاهی می اندازد:8:08.. هنوز چند ساعتی وقت دارد. دوست ندارد باز خاطرات گذشته را مرور کند، خاطراتی پر از خون و دعوا، آن هم با چوب و چماق و چاقو و سنگ. همیشه به تازه واردی که برمی خورد، تازه وارد از بخیه روی پیشانی اش می پرسد و او همیشه جواب می دهد: " مال زمان بچگیه!"

راست می گوید. آخرین جنگ برمی گردد به سال ها پیش، وقتی که او فقط هفت سال داشت. این یادگار آن جنگ است...یادگار! این نظر پدرش است:" این نشانه مردانگی خانواده است...هیچ وقت پاک نمی شود..."

یک آن دلش برای پدرش می سوزد. پدرش دیگر پیر شده و مادرش جانی در بدن ندارد...چه کسی از آن ها دفاع می کند؟

به سمت یخچال می رود. کمی آب سر می کشد. نمی داند وظیفه او چیست....همیشه بعد از اجرا دوشی می گرفت و به جمع دوستانش در کافه ای می پیوست: شب آن ها می شد قهوه و سیگار و حرف های یک من غاز در مورد هنر و جامعه بشری و کمبود فرهنگ که همه از شکم سیر بر می خواست؛ او هم سردم دار این جنبش بود...

آشوبی درونش را فرا می گیرد، خود را از آنِ این جا نمی داند، او متعلق به جایی دیگر است.سر دردی عجیب او را آزار می دهد. رگ های پیشانی اش خود را به سطح پوست نزدیک می کنند و راه قطرات عرق را می بندند...به سمت اتاقش می رود.

کمد لباس هایش باز می کند. لباس های رسمی رنگارنگ را کنار می زند. در انتهای کمد یک دست لباس رنگ و رو رفته افتاده که روزی که وارد این شهر شد تنش می کرد. دلش برای چاک های زیر خشتک شلوارش و پیراهنِ آبی رنگِ جیب دارش تنگ شده است. با این پیراهن همه جا رفته بود. چه شب هایی را که پشت در سالن های تئاتر گذراند و چه روزها که پشت در اتاق مسئول ها نشست. هم لباس تمرینش بود و هم لباس مهمانی؛ البته اگر مهمانی دعوت می شد... پیراهن آبی را در آغوش می گیرد. گویی به معشوقه اش رسیده، از اشتیاق شروع به رقصیدن با پیراهن می کند، می خواهد در آن شود...با آن یکی شود...یکی شد.

وقتی خود را در آینه می بیند، اشک، چشمانش را پر می کند، نمی داند از شوق رسیدن به دنیای قبلی اش است یا از دلتنگی دنیای امروزش که چند دقیقه پیش از دستش داد...دیگر مهم نبود...ساعت نزدیک 12 بود. از خانه خارج می شود...

درگیری در میدان شهر است.

جنگ آغاز می شود. بی هیچ حرفی، جنگ به چماق ها و چاقوها و سنگ ها سپرده می شود.

مرد آبی پوش با چماغ، سر و دست ها می شکند و فریادها را به آسمان می برد؛ با هر حرکت خود پیکری در هوا پرتاب و خون آن ها را در فضا پخش می کند. گویی به آرامشی ابدی رسیده؛ چرا که بسیار نرم و زیبا، چماغ را در هوا می چرخاند و هر ضربه همراه است با فریاد و پس از چند ثانیه فریادی دیگر.

کم کم صدای موسیقی گوشش را پر می کند و تنها تصاویر افراد را که در خون خود می غلتند رامشاهده می کند. خود را روی صحنه تئاتر می بیند و بازیگر نقش اول. باید سعی کند حرکاتش با موسیقی هماهنگ شود. یک جا ضربه را آرام بزند و چند ثاتیه بعد محکم. می رقصد و می چرخد و می خندد...

اکنون ساعت هاست که جنگ تمام شده، اما مرد آبی پوش هنوز با چماقش می رقصد. خسته می شود. کم کم آرام می گیرد. از حرکت می ایستد. سرش را به طرف آسمان بلند می کند. هوا گرگ و میش است. نسیم خنکی از کنار صورتش می گذرد و حس خوبی به او دست می دهد. صدای خنده هایی از دور شنیده می شود.

اکنون زمان استراحت است. همان جا دراز می کشد. در میان جسدهای منهدم شده و خونین که در تاریکی به سیاهی می گراید. سرش را روی شکم پاره یک جسد می گذارد و پاهایش را روی دو سر بی پیکر... دیگر زمان آرامش است.

دیگر صدایی شنیده نمی شود؛ جز صدای جیرجیرک ها که میدان جنگ را محاصره کرده اند...در این فکر فرو می رود که باید قبل از اجرای فردا تمرین بگذارد...می خواهد حرکات را تغییر دهد....

...و به خواب فرو می رود.

...hamin

پنجشنبه 23 خرداد 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:17 | نظرگاه()

یك روز نارنجی

امروز شاید كمی با روزهای دیگه تفاوت داشته باشه...خودم نمی دنم چه جوری‏، چون تازه لباس های خونه رو از تنم درآوردم. پیراهن 4 خونه ای سبز رنگ آستین كوتاه رو می پوشم با شلوار كتان 50 هزار تومنی سفید رنگ كه رنگ سفیدش رو توی ماشین لباسشویی از دست داده و می ره كه بی رنگ شه. بوی جوراب هم از زیر میز می آد...قهوه ای.

كوتاهی موهام نیازی به آینه نداره....هوا آفتابیه و چشمام اطلاع دارند كه خبری از عینك دودی نیست...شكسته. خودشونو جمع می كنند...كف پاهام سه كفی داخل كفش رو لمس می كنند كه روی هم نشستند تا كفش رو اندازه پاهام كنند.

در باز می شه...پله...در باز می شه...كوچه.

سیگار ...فندك...دود، دودی كه همراه می شه با دود اگزوز پرایدی كه تازه به حركت افتاده...به كدوم طرف می ره ، شاید همون راهی كه من می رم...شاید هم نه...

از لابه لای ماشین ها فرار می كنم تا خودم رو به آدم ها برسونم و از اون ها هم فرار می كنم، فرار می كنیم مدام از هم، به طوری كه نمی شه دزد رو از بقیه تشخیص داد...كار پلیس ها سخت شده و كار دزدها سخت تر...

می رسم به سرچشمه زایش آدم ها...شلوغ تره، انگار از زیر زمین می جوشند و كجا می رند، نم دونم...شاید مثل من دنبال چیزی یاشند تا روزشونو متفاوت كنه و البته آخر سر همه برمی گردند به همون جایی كه بودند...

دختر دستفروش كنار خیابون نشسته زیر آفتاب و می فروشه: دستمال كاغذی، جوراب مردونه، و البته فال حافظ. مدام دور خودشو آبپاشی می كنه، چشمای اون هم خودشونو جمع كردند و شاید عادادت كردند و در سایه هم جمع می شند.

همچنان سعی می كنم تابلوها رو از دور بخونم و صبق معمول می رو تا چند متری اون ها: سیگار نخی نداریم....لطفا سوال نفرمایید!

وسوسه می شم تا سوال بپرسم، ولی چهره ناراحت صاحب مغازه منصرفم می كنه...به همین راحتی.

فندك توی جیبم مدام كار می كنه و به این فكر می كنم كه اگه آتیش بگیره...

سبزده ....تا اینجا سیزده سنگفرش مختلف رو پشت سر گذاشتم، البته بدون حساب آسفالت ها و سیمان های بینشون.

به سمت راست می رم...دیگه حوصله شمردن رو ندارم...نمی شمارم.

از كنار سیگاری ها كه رد می شم، یه نفس عمیق می كشم...هنوز فندك نو جیبم در حال فعالیته...

كیوسك روزنامه فروشی: سیگار..فندك...دود...

آه! كمی تلوتلو می خورم و بعد عادی می شه...سنگ فرش ها رو می شمارم:

-         یك...طرف راستم سراسر حصار فلزی و طرف چپم تماما ماشین....

-         دو...ایست، مرد داخل چراغ، قرمز شده...سیگار را زیر پام له می كنم...مرد داخل چراغ سبز شد...آسفالت را این دفعه می شمارم...

-         سه...چشمام كم كم باز می شند، ولی هنوز همه جا تاره...

-         چهار...

-         پنج...از مسیر آدم های نابینا می رم، برای منی كه تا حدودی می بینم، راه رفتن تو این مسیر كار سختیه...

-         شش...كف پاهام ذوق ذوق می كنند...می زنه به كمرم...

-         هفت...فندك تو جیبم باز شروع میكنه به كار...رنگش نارنجیه...

-         هشت...به كجا میرم، نمی دونم، پاهام نمی كشند، شاید اونا هم نمی دونند...

-         نه...می ایستم سر سنگ فرش جدید...رنگش نارنجیه، طرحش با قبلی ها فرق داره، انگار مسیری تازه هست...

وارد مسیر تازه می شم...

-         ده...

این مسیر فقط یك نوع سنگ فرش داره...نارنجی، اونم با طرحی خاص.

طرف راستم آدم هایی اند كه می رند و طرف چپم آدم هایی اند كه می آن...سرتاپام قرمزه...خیلی دلم می خواد مواهامو توی آینه ببینم....

...hamin
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 17:54 | نظرگاه()

وقتی این راکت الکتریکی رو دستم می گیرم، می شم یه خونخوار، می خوام همشونو از بین ببرم. همه پشه های خونخوارو.

از وقتی پشه ها به قرص حشره کش و پیف پاف ها عکس العملی نشون نمی دادند و شاید تبدیل به شام هر شب اون ها شده بود و هر شب منتظر قرص های آبی رنگ بودند تا بوشو استشمام کنند و برن سراغ بدن های پر خون بعد از شام ما، خرید یک حشره کش جدید لازم بود. اونم برقی. یه چیزی شبیه راکت تنیس که به جای نخ های پلاستیکی روی اون ، تار و پودهای فلزی نصب شده بود، یه چیزی شبیه سیم های خاردار برق دار، پشه ها به این نخ های فلزی گیر می کردند و در اثر جرقه و جریان برق در جا خشکشون می زد. می افتادند روی زمین. پس از یه مدتی کف خونه ما شده بود قبرستون پشه های خشک شده که بیشتر در فیگور پرواز بودند. مورچه ها هم دیگه میلشون به پشه های برق گرفته نمی کشید. از طرفی اونقدر از این وسیله خوشم اومده بود که در نبود پشه ها، به مورچه ها، سوسک ها، کرم های خاکی، گل های توی گلدون، گربه ها، و هر موجود زنده ای که در نزدیکی من بود حمله می کردم. گاهی وقت ها وسوسه می شدم که به اعضای خانواده هم هجوم ببرم. هر چند می دونستم قدرتش 20 وات بیشتر نیست.

باید قدرتشو بیشتر می کردم.

تو ذهنم شهری رو ساختم که تو خیابونا و خونه هاش پر بود از آدم های خشک شده، هر کدوم تو یه حالت خاصی. می شه گفت یه نمایشگاه از آدم های خشک شده.

قدرتشو 10 برابر کردم. واسه شروع یه نمایشگاه توی خونه خودم ساختم. بعد همسایه ها و همین جور بقیه آدم ها. همه شهر رو خشک کردم. دیگه هیچ آدمی نبود که در حرکت باشه.

احساس قدرتی در من به وجود اومد، احساسی که همیشه مال شخصیت های اول رمان ها و فیلم ها بود. کاش می دونستم که اون شخصیت ها، وقتی اطرافشون هیچ موجودی در حرکت نباشه، چیکار می کردند. همش به این قضیه فکر می کردم، بعضی وقتا ساعت ها یه جا ثابت می موندم می رفتم و به یه نقطه خیره می شدم. با صدای قاروقور شکمم از خواب بیدار می شدم. می رفتم سر یخچال. حال جویدن غذاهای خشک و بی مزه رو نداشتم. دوست داشتم باز به اون مبل برگردم و لم بدم، فقط فکر کنم و به جسدهای خونوادم که چند ماهی می شد خوابیده بودند، نگاه کنم. شاید منم بتونم چند ماهی رو بخوابم....خیلی خسته ام...

...hamin

پنجشنبه 15 فروردین 1392موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:15 | نظرگاه()

از هزار و پونصد نفر، فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم. اینکه چطور من انتخاب شدم مهم نیست.

از کنار صندلی های فلزی که رد می شدم، نگاه سنگین پیرمرد شصت ساله با یقه باز و موهای سفید روی سینه اش، رو حس می کردم. نگاه ملتمسانه زن سو و خورده ای ساله رو حس میکردم. نگاه بی تفاوت و یا محقرانه پسر بیست و چند ساله رو می فهمیدم که همراه با هر پوک سیگارش، فحشی توی دلش به من می داد.

سرعتم رو بیشتر کردم تا به پارک برسم. بچه ها هیچ وقت در مورد من قضاوت نمی کردند و تنها مداد مشکی رو توی دستشون می گرفتند و روی کاغذ سفید نقاشی می کردند.الآن من هزارو چهرصدو نود و نه تا نقاشی دارم، از بچه های کوچیک و بزرگ، از پارک های بزرگ و کوچیک...

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

از پله های مترو که پایین می اومدم، جمعیت عظیمی از پایین به سمت من هجوم آوردند و زمان می گذشت و من هنوز روی پله سوم در جا می زدم. عقب نشینی کردم تا پله دوم و بعد از چند ثانبه، تا پله اول. آخر سر همراه جمعیت شدم. شدم یکی از اون ها، انگار که من هم به مقصدم رسیدم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

امروز هزار و پونصد قدم برداشتم، روی سنگفرش ها، روی پله ها، روی آسفالت...برای چی ؟ برای اینکه سروصدای شکم لعنتی رو بخوابونم... خوابوندم. به خواب عمیقی فرو رفت. البته فقط برای سه یا چهار ساعت...

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

ساعت 8:30 اجرای تئاتر آوازه خوان طاس! ساعت پنج بود و خوردن نون بربری خالی، می تونست وقت رو هدر بده. هنوز یک سوم نون مونده بود که فردا یکشنبه شد و شنبه ها خبری از اجرای تئاتر نبود، حتی از نوع طاسش. گربه ها هم خواب بودند. باید زودتر از اون ها می فهمیدم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

بعد از حموم، با موهای خیس و خروسی، منتظر مرغی، دکمه های گوشی مو فشار می دادم، اسم ها رو چک می کردم برای هزارمین بار، سیگار آتیش می زدم برای دهمین بار.بی خیال اینکه شده بود نخی 500 تومن. اگه دلار هم می شد نخی 10 هزاز تومن، باز هم بعد حموم موهای من خروسی می شد.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند و اون یکی من بودم.

مست و چت و لایعقل، با چشم های گود افتاده و بدنی وارفته، روی نقشه دنیال کشور بوتان می گشتم. بیست بار دور زدم و همش به سمنان رسیدم یا کهگیلویه و بویر احمد، قم یا خراسان رضوی. هنوز اثرش مونده بود. باز هم گشتم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند واون یکی من بودم.

اگه من نبودم، یکی دیگه روی اون تخت می خوابید. اگر اون نبود یکی دیگه و اگه اون هم نبود، یه بدبخت فلک زده دیگه. ولی احتمالا سیگاری نبود و حوله اش صورتی رنگ بود. شاید کفش قهوه ای پاش می کرد و عینکش از یقه اش آویزون بود. موهای پر پشتی داشت و ریش کم پشت. چند تا شلوار لی از رنگ های مختلف و تی شرت های مارک ار یه تیکه. اگه اون هم مسواک داشت و مسواک نمی زد، خوشحال می شدم. چون من هم خمیر دندون نداشتم.

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند واون یکی من بودم.

کاش تنبک کوچولومو نمی فروختم. حداقل صدایی ازش بیرون می اومد. ساکت نبود. هر چند پولش، دهن خیلی هارو بست. یکیش همون راننده وانت بار بود که می خواست به خاطر دوتا طناب اضافی، دو هزار تومن بکشه رو قیمت....بهش ندادیم. داد و بیداد کرد، خب بهش دادیم!

از هزار و پونصد نفر فقط یکی رو می خواستند ، کاش اون یکی من بودم...


Hamin…

دوشنبه 28 اسفند 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:38 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic