...hamin

زیر درخت بید

چهره سوخته اش در میان برگ های سیاه بید مجنون سرش ، پنهان شده بود . از پشت ستون های گوشتی گذشت و به من نگاه کرد و من هم . نمی توانستم او را بیابم ؛ اویی که خود مرا یافته بود . در نزدیکی من نشست . ولی دور بود . به اندازه یک عمر از من دور بود . چشمانش ریزتر شده بود و انگشتانش زمخت تر . به او نگاه کردم . دستم در دست دیگری بود و تکان می داد دستانمان را باد مزاحم . عرق ریزانی بر صحرای صورتم راه افتاده بود  . هوا گرم بود و کولری که سرد کند ، به وجود نیامده بود . موسیقی بار دیگر تکرار شد . از روی صندلی بلند شد و از همان راه قبلی گذشت و به درختان پیوست .

من ماندم در میان ستون های بلند گوشتی که عرق ریزانی بر صحرای صورتم راه انداخته بودند ....

...h4min

پنجشنبه 17 فروردین 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 20:37 | نظرگاه()

بوسه

زنم در کنار تخت نشسته بود . با لبخندی تلخ بر لبانش . مرا که بیدار دید برخواست و به طرف آینه حرکت کرد . آماده رفتن بود . خود را در آینه ورانداز کرد و از درون آن به من دست تکان داد. من مات و مبهوت چهره اش  بودم و قدرت حرکت نداشتم .
پنجشنبه 10 فروردین 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 21:18 | نظرگاه()

دیروز ، ساعت 15:09

دیروز بود . ساعت 13:49 . آسمان خالی بود . زمین پر از حشرات سیاه . خطوط سفید جاده ها پنهان بود . فقط رژه سوسک ها را در کنار لوله های فاضلاب ، سکوت را می شکست . جرثقیل می چرخید  و قصد پرواز داشت . از زمین بلند شد . سگ نگهبان پارس می کرد . نگهبان ساکت ایستاده بود و نگاه می کرد . چشمانش باز بود یا بسته ، زیر سایه ابروان پر پشتش گم شده بود . آخر کسی می توانست باور کند ؟

صبح وقتی از زندان آزاد شد ، حس خوبی نداشت . در چشمانش ترس موج می زد . این را نگهبان آخرین در زندان گفت . قدم هایش لرزان ، و دستانش بی حس بود . به طرف ماشین رفت . در را  باز کرد و داخل ماشین شد ....

دوشنبه 7 فروردین 1391موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 23:39 | نظرگاه()

دودکش و موهای سیخ شده

در سیاهی شب صدای کشیده شدن دمپایی بر روی آسفالت یخ زده ، او را از خواب بیدار می کند . خوابی در میان آجر ها و گونی های سیمان . بوی نم گچ تازه کار شده ، امان از او بریده است و دوستش را می نگرد که انگار نه انگار که در خرابه ای دراز به دراز افتاده ، آن را مانند اتاق کودکی اش در آغوش می گیرد...

ناگهان بلند می شود و فریاد می زند که " ای وای ! ما دودکش را فراموشمان شد" .دوستش وحشت زده به هوا پرتاب می شود . آن ها نگران بودند اگر دودکش نباشد ، پس ارواح سرگردان از کجا به خواب های وحشتناک ساکنین آینده بیایند و بروند و آن وقت ، نان شب رمالان را که بدهد ؟ آن هایی که زندگی شان به خواب های دیگران بسته است و صبح تا شب به دنبال وسایل می گردند تا ربطی میان قاشق مسی زنگ زده با پشتی قرمز عهد قاجار پیداکنند و آن را به باران شب عید وصل کنند .

پنجشنبه 25 اسفند 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:26 | نظرگاه()

جلسه خصوصی

بعد از بالا امدن از پله های انبوه اداره ، به جلوی نگهبانی رسید . کارتش را که در دستش عرق کرده بود روی دستگاه کشید و به سمت درب خروجی حرکت کرد . باران چند دقیقه ای بود که شروع شده بود و هر لحظه بیشتر می شد .

کیف قهوه ای رنگش را روی سر گرفت و از پله های ورودی پایین آمد . به سرعت حرکت می کرد و برایش مهم نبود که با کفش به درون چاله های پر آب قدم بگذارد . سریع از خیابان عبور کرد .

جلوی در قهوه ای رنگ خانه ، کلید را از جیب چپ مانتوی توسی رنگش بیرون آورد و در را باز کرد . حیاط خیس خیس شده بود و انگار سطل آب بزرگی بر روی درختان ریخته بودند . از میان انبوه شاخه ها گذشت و به پله ها رسید . لبخندی بر لبانش نشست . دستانش دیگر تحمل سنگینی کیف را نداشتند . ...

پنجشنبه 27 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 21:08 | نظرگاه()

گربه زیر باران

نویسنده: ارنست همینگوی

برگردان: احمد گلشیری

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخل‌های بلند و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. هوا که خوب بود همیشه یک با سه‌پایه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌ای که نخل‌ها قد کشیده بودند و از رنگ‌های براق هتل‌های رو به باغ ملی و دریا خوش‌شان می‌آمد. .....

سه شنبه 11 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:38 | نظرگاه()

جای دنج تمیز و پر نور

نویسنده: ارنست همینگوی

برگردان: بهناز عباسی

سه شنبه 11 بهمن 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:35 | نظرگاه()

دستورالعمل کابوس

دوش را بست و رفت جلوی آینه . صابون را در دستش کف آلود کرد و روی صورتش

مالید . همه سطح آن را با کف آغشته کرد تا آنجایی که در آینه فقط دو نقطه

سیاهرنگ روی زمینه سفید دیده می شد . باید سه دقیقه منتظر می ماند . این

را روی دستورالعمل داخل پاکت صابون  ، نوشته شده بود .
پنجشنبه 22 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:44 | نظرگاه()

مداد قرمز

"انا لله و انا علیه راجعون "

 این ششمین آگهی فوتی بود که روی دیوارهای مغازه های خیابون خلوت ، توی روز جمعه ، می خوند . کسی نبود که ازش خجالت بکشه . برای همین متن اونا رو بلند بلند می خوند :

به اطلاع می رساند حاج .............. در سن 46 سالگی به رحمت خدا رفت. مراسم ختمی در ......؛

یکشنبه 18 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:37 | نظرگاه()

اسیر

دیگه كاریش نمی شد كرد.دست بند یه طرفش مچ منو نگه داشته بود و طرف دیگش تو دست اسیر عراقی.نمی دونم توی اون اوضاع ، رضا دستبند از كجا آورد و من چه جوری راضی شدم به دست من بسته بشه...

چهارشنبه 7 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:27 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic