...hamin

مرد صندلی اول

به جز من و مرد صندلی اول ، دو تا جوون جلو تر از من و عقب تر از مرد صندلی اول نشسته بودند...دو تا زن و یه بچه هم عقب ما در حال حرف زدن... ، صدای جیر جیر در و دیوار اتوبوس و ناله های پدال زیر پای راننده هم می اومد...

سه شنبه 6 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 12:47 | نظرگاه()

اسلحه هایی كه گلوله نداشتند

دنبالمون كردند . دو نفر بودیم . اونا هم دو نفر . چند كیلومتری رو دویده بودیم و منتظر بودیم تا اونا خسته بشن تا ما هم یه نفسی تازه كنیم ، ولی نه ، انگار نه انگار ...

دوشنبه 5 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:01 | نظرگاه()

گرگ ها می نالند

گرگ ها می نالند . صدای گرگ ها در تاریكی شب آخر او را می ترساند . می ترساند . در چاله ای از گل و لای ، تصویر خود را نمی بیند . از كنار آن رد می شود و گل او را می بیند . گام هایش از كنار طردشدگان این جامعه گلی ، آن خرد سنگ هایی كه از شدت تابش خورشید داغ شده اند و كافی است خمیر نان بر آن ها بیاندازند ؛ داغ داغ...

شنبه 3 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 10:24 | نظرگاه()

آمدیم نبودین

" آمدیم نبودین "

این رو روی در خونده بود...بدون هیچ اسم و آدرسی.

جمعه 2 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 14:11 | نظرگاه()

مثلث
روز چهارم....ساعت 2 بعدازظهر
مربع : هر دو تامون تند رفتیم...كاریه كه شده...اگه دلخوری پیش اومده

حلال كن...تا حالا كسی رو آزار ندادم

پنجشنبه 1 دی 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 15:28 | نظرگاه()
هیس !!
پرسیدم : " چرا ؟ "
گفت : " چون ... دوستش دارم "
چهارشنبه 30 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 13:10 | نظرگاه()
همكلاسی اشتباهی
روزی كه فارع التحصیل شد ، باران می آمد و او با شنلش كه بر دوشش بود و
كلاهی كه در دست داشت زیر باران بر پیاده رو خلوت نزدیك دانشگاه قدم می
زد . ساعت 4 بعدازظهر بود و او به طرف خانه در حال حركت بود .

سه شنبه 29 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:01 | نظرگاه()
درد آخر
از دندوناش فقط چندتا مونده بود...هر شب دریاچه ای از خون توی دفتر راه
می انداخت.اغلب می رفت توی اتاق مدیر.اونجا بزرگتر بود و خون ها به دیوار
نمی رسید...

دوشنبه 28 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:25 | نظرگاه()
ماجرای یک رویا
جاده خیلی شلوغ بود.وسایل مسابقه رو داشتند می بردند،با تعداد زیادی هجده
چرخ.جاده مثل همیشه خیس خیس بود.

یکشنبه 27 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:40 | نظرگاه()
صدای چوپانی از دور می آید ...

صدای چوپان از دور می آید.حتما گوسفندانی هم بر گردش خوابیده اند .
تكیه داده بر درخت و می نوازد نی اش را . او تنهاست و گوسفندان موجوداتی
نیستند كه او را از تنهایی برهانند .

یکشنبه 27 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:34 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : ... | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات