...hamin
اتاق سفید

زانوهایش را تكان داد. اول آرام و بعد چندین با پشت سر هم .
پاهایش را حس می كرد . انگشتان پایش را تكان می داد ، آن ها را خم می كرد
و به این طرف و آن طرف حركت می داد.از این كار لذت می برد...
یکشنبه 27 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:32 | نظرگاه()
رژیم
صدای ترمز اتومبیل جك رو از خواب بیدار كرد.سرو صداها تو خیابون زیاد شده
بود.بدن بزرگش رو با سختی از روی تخت بلند كرد رفت كنار پنجره .اونقدر
شلوغ بود كه هیچی دیده نمی شد.هوا داشت كم كم تاریك می شد . اون باید
واسه سخنرانی آماده می شد...
یکشنبه 27 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 11:25 | نظرگاه()

دیگه نمی تونستم تحمل کنم.می خواستم در برم...بدون اینکه بهش توجه کنم.ولی...

- چیه؟...چرا حرف نمی زنی "کافور"؟

- هیچی آقای ...........!چیزیم نیست...

- الآن میریم.عجله داری؟

- نه ولی ساعت پنج باید....

- تو هم که هر روز قرار داری ....قرصمو بخورم رفتیم ....

جمعه 25 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 03:04 | نظرگاه()

اعتراض دارم ....

اعتراض دارم به زمین كه چرا گرد است ؟ اصلا چه كسی گفته گرد است ؟ آن گالیله فلان فلان شده ؟ ای بابا ، حالا آن هم یك چیزی گفت ، ما چرا باورمان شده ...اصلا همان بهتر بود كه كلیسایی ها سر از بدنش جدا می كردند تا این وضع سر ما نیاید .

جمعه 25 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 03:02 | نظرگاه()

وقتی آهنگ های توی mp3 رو گوش می دادم ، با خودم فكر كردم كه شاید در اون شب ، با این نت ها پریده توی آب .

جمعه 25 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 02:59 | نظرگاه()
مرد شطرنجی
پشت ویترین مغازه پیراهن فروشی توقف کرد. همه پیراهن ها ساده بودند، تک
رنگ بودند.تصویر خود را به وضوح در دل پیراهن قرمز می دید. ابروهای پر
پشت و چشم های تو رفته اش ، خط سیاهی در میان صورتش کشیده بود...متوجه
اعلامیه شهرداری روی شیشه مغازه شد ، بالای ویترین.همه جا بود.روی
دیوارها ، روی تابلوها ، کف زمین و دست بچه ها،که اونو تو هوا تکون می
دادند...صدای بلندگوها گوشش را کر کرده بود.داشتند قانون جدید شهرداری را
اعلام می کردند." ...فقط امروز وقت دارید..."
پنجشنبه 10 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:21 | نظرگاه()
واحد 8
-
الآن وقت چیه ؟
-
وقت نمازه !
-
آفرین پسرم...
اینو هر روز چندین بار تو ذهنش مرور می کنه...آخرین کلمات پدرش ، از پشت تلفن...
صدای سکوت اذیتش می کنه.از نور لامپ کم مصرف خسته شده ، می خواد آفتابو
ببینه ؛ می آد بیرون.آفتاب خیلی وقته که جاشو به یه دایره دیگه ای داده.
...

پنجشنبه 10 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:17 | نظرگاه()
گمشده
با گام های بلند به سمت خانه می رفت و حواسش به مورچه ها ی زیر پایش بود
كه آن ها را كامل له كند . مراقب بود كسی یتیم یا بیوه نشود ، كفش هایش
قهوه ای بودند و از دور برق می زدند و برقش چشمان همسایه را می زد ، از
پشت پرده های توری و از كنار پنجره به كنار می رفتند تا شاید كور نشوند و
انگار یكی از آن ها خیره ماند ، زن همسایه خانه چهارم آن طرف درختان كاج
، اما او فقط به كفشش فكر می كرد. در كیفش چیز ارزشمندی بود و می خواست
به خانه ببرد تامطمئن شود كه با ارزش است ...
چهارشنبه 9 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:48 | نظرگاه()
دكمه های خیره
تصویر زنی در میان كثیفی كه با چهره ی جدی از خیابون رد می شه . به
تونگاهی می كنه و با چشمای  درشتش تو رو توی اونا غرق می كنه ...
تو ساكت می مونی و فقط به جای پاهاش  روی آسفالت  سیاه نگاه می كنی ،
جاپایی كه هر لحظه ممكنه زیر لاستیك های ماشینا له بشه ...
چهارشنبه 9 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 19:36 | نظرگاه()

سكوت شب

می نویسم از شبی كه موسیقی روی نت چهارم وامانده بود و انگار دنیا مانده
بود و همه خواب بودند . دیگر صدایی از اتاق خواب همسایه نمی آمد ...

چهارشنبه 9 آذر 1390موضوع مطلب : داستان کوتاه,
ارسال شده توسط ابوالفضل قاضی در ساعت 18:51 | نظرگاه()

صفحات وبلاگ : ... | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7
[cb:post_create_date]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات